ادت داد‌ه‌اند: 

«کانَ رَسُولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم يجلِسُ بَين ظَهرانَي أَصحابِهِ فَيجيئُ الغَريبُ فَلا يدري أَيهُم هُوّ حَتّي يسأَلَ»[4] «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به ميان ياران خود مي‌نشست به گونه‌اي که شخص غريب مي‌آمد و در نمي‌يافت که پيامبر کدامين است تا آنکه از ايشان مي‌پرسيد» چگونه از حيث شکل و شمايل و آداب و تشريفات، خود را چون پادشاهان ساخته بود؟!.

کسي که أنَس بن مالِک گزارش کرده است: 

«ما کانَ شَخصٌ أَحَبَّ إِلَيهِم مِن رَسُولِ اللهِ صلى الله عليه وسلم وَکانُوا إِذا رَأَوهُ لَم يقُومُوا لِما يعلَمُونَ مِن کَراهِيتِهِ لِذلِک»[5].

«هيچکس محبوب‌تر از رسول خدا به نزد يارانش نبود با وجود اين، چون او را مي‌ديدند به احترام وي از جاي برنمي‌خاستند زيرا مي‌دانستند که او اينکار را نمي‌پسندد» چگونه شاهانه رفتار مي‌کرد؟!

آري، قوم يهود از روزگار کهن اين انديشة نادرست را در سر مي‌پروراندند که «نبوّت در انحصار بني‌اسرائيل است زيرا که اين قوم براي هميشه! برگزيدة خداوند هستند» و از اين رو پيامبر اسلام را که از نژاد عرب بود نپذيرفتند. و چون پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- قدرت و حاکميت يافت همانطور که در سيرة ابن هشام آمده به عبدالله بن سَلام گفتند: «ما تَکُونُ النُّبُوَّةُ فِي العَرَبِ وَلکِن صاحِبَکَ مَلِکٌ»[6]. يعني: «نبوّت در ميان عرب نمي‌تواند باشد ليکن رفيق تو شاه است»! و عجبا که سيره‌نگارِ ناشي در گفتار خويش به اين امر تصريح نموده ولي معناي سخن خود را نفهميده است! البتّه ادّعاي يهوديان، نادرست بود و از تعصّب نژادي سرچشمه مي‌گرفت زيرا هر خردمندي مي‌داند که آفريدگار جهانيان را با نژاد يهود، خويشاوندي نيست تا هدايت خويش را ويژة آنان کند و ديگر بندگانِ خود را محروم سازد! از اين رو قرآن کريم مي‌خوانيم: 
)وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً...( (نحل: 36)
«همانا در هر امّتي، پيامبري فرستاديم...».
و همچنين آمده است: 
)وَإِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خلا فِيهَا نَذِيرٌ( (فاطر: 24)
«هيچ امّتي نيست مگر که بيم‌دهنده‌اي در آن گذشته است».
و تاريخ نيز گواهي مي‌دهد که تمام اقوام، از انديشه‌هاي ديني برخوردار بوده‌اند و مردم ايران و يونان و مصر و هند و چين و عربستان و شام و عراق و جز ايشان، هر کدام عقايد و آداب و رسوم ديني داشتند جز آنکه افکار و اعمال شرک‌آميز واساطير نادرست، با ديانت آنها درآميخته بود. و اين آميختگي را مولود عوامل گوناگون – از جمله جهل مردم و نفع‌پرستي کاهنان – بايد دانست. در تورات هم مي‌خوانيم که ابراهيم -صلى الله عليه وآله وسلم- از سوي خدا، فرمان يافت تا فرزند خود اسماعيل -عليه السلام- را در صحراي فاران که همان عربستان باشد سکونت دهد (سفر پيدايش، باب بيست و يکم) و خداوند به ابراهيم -عليه السلام- نويد داد تا نژاد فرزندش اسماعيل -عليه السلام- را بارور سازد و امّتي بزرگ از وي پديد آورد (سفر پيدايش، باب هفدهم) و چنانکه در کتاب اشعياء نبي -عليه السلام- آمده خدا وعده داد تا در ميان اين امّت، رسولي قدرتمند و برجسته گسيل دارد (اشعياء نبي، باب سي و دوم) که شرح آن در بخش نخستين از کتاب ما گذشت.

دوّمين گواه سيره‌نويس، سخن ابوسفيان است که در اين باره مي‌نويسد: 

[ابوسفيان هنگام اسلام‌آوردن اجباري به عباس بن عبدالمطلب گفت: برادرزاده‌ات کشوري بي‌کران دارد. عباس جواب داد: اين قلمرو نبوّت است]. (صفحة 171)

در اينجا نويسنده فراموش نکرده که مانند بسياري از موارد، چيزي از گزارش را بکاهد! زيرا در اصلِ روايت آمده که چون عبّاس به ابوسفيان پاسخ داد: اين، نبوّت است (نه پادشاهي) ابوسفيان تصديق نموده و گفت: «فَنَعَم إِذَن» = آري، چنين است. (سيرة ابن هشام، ج 2، ص 404 و تاريخ طبري، ج 3، ص 54)

بايد دانست که بنا بر گزارش مورّخان، سخنان مزبور هنگامي ميان اين دو تن ردّ و بدل شد که ابوسفيان (پس از مسلمان‌شدن) پيامبر را ميان ياران خود ديد و آنان غرق در اسلحه بودند به طوري که جز چشمانشان چيزي ديده نمي‌شد. و البتّه در اين منظره، نشانه‌اي از آنچه که ويژة پادشاهان باشد وجود نداشت زيرا که پيروان انبياء هم‌وظيفه دارند تا در برابر کفر و ستم ايستادگي کنند و خود را از هر حيث آمادة دفاع سازند چنانکه فرمود: 

)وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ ( (أنفال: 60)

«در برابر دشمنان هر چه مي‌توانيد نيرو تهيه کند».

و تاريخ و تورات و قرآن گواهي مي‌دهند که پيامبران خدا با سپاه فراوان در برابر دشمنان نبرد کرده‌اند: 

)وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ ([7] (آل عمران: 146)

و ما قبلاً اين موضوع را مورد بررسي قرار داديم و دوباره بدان برنمي‌گرديم.

مقصود آنکه قياس ابوسفيان، قياسي سطحي و ساده‌لوحانه بود زيرا تفاوت پيامبران را با پادشاهان، در رفتار و سلوک آنان بايد سنجيد نه در کثرت پيروان يا آمادگي رزمي ايشان، کسي که بر خاک مي‌نشست و پاي افزارش را خود وصله مي‌زد و از مال دنيا هر چه بدست مي‌آورد بيشترش را در راه خدا انفاق مي‌کرد و پس از مرگ ثروتي از خود به جاي نگذاشت و در زندگي، خانواده‌اش از نان گندم بهرة کافي نمي‌بردند و بيشتر خوراکشان «أَسوَدان» يعني: خرما و آب بود! و بسياري از روزهاي سال را روزه مي‌گرفت و شبها را به عبادت مي‌گذ‌رانيد و از حيث جامه و دستار با ديگران تفاوت نداشت و کاخ و مسند دربار براي خود نساخته بود، چنين کسي را چگونه مي‌توان پادشاه ناميد؟! با وجود اين، در برابر روايت‌ نارسايي که سيره‌نگار آورده، گزارشهاي بسيار در تواريخ و آثار ديده مي‌شود که به صراحت، ادّعاي وي را باطل مي‌سازد و ما چند نمونه از ميان آنها را در اينجا مي‌آوريم: 
قاضي عِياض اندلسي در کتاب: «الشِّفا بِتَعريفِ حُقُوقِ المُصطَفي» مي‌نويسد: 
مردي خواست تا بر دست رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- بوسه زند، پيامبر دست خود را کشيد و فرمود: 
«هذا، تَفعَلُهُ الأَعاجِمُ بِمُلُوکِها وَلَستُ بِمَلِکٍ، إِنَّما أَنَا رَجُلٌ مِنکُم». (الشّفا، ج 1، ص 133)
يعني: «اين، کاري است که غير عرب با پادشاهان خود مي‌کنند و من شاه نيستم، من مردي از خودتان هستم».
و نيز ابن جَوزي بغدادي در تکاب: «الوَفا بِأَحوالِ المُصطَفي» مي‌نويسد: 
مردي به حضور رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- رسيد و از هيبت وي به لرزه افتاد، پيامبر بدو گفت:
«هَوِّن عَلَيکَ، فَإِنّي لَستُ مَلِکاً، إِنَّما أَنَا ابنُ امرَأَةٍ مِن قُرَيشٍ تَأکُلُ القَديد». (الوفاء، ص 437)
يعني: «آرام باش، من پادشاه نيستم، من پسر زني از قريش هستم که گوشت خشکيده مي‌خورد»!.
همچنين در سيرة ابن هشام مي‌خوانيم عَدِي بن حاتَم (فرزند حاتم طائي) پس از آنکه در روزگار پيامبر مدّت