دعاوي مالي و مدني مأمور بوده‌اند سخن به ميان آورده است و قوانين دادرسي و ترتيب داوري واحکام مربوط به مالکيت و ارث و بيع و اجاره وغرامت و جز اينها را در شريعت موسي توضيح مي‌دهد و از مجموعة مندرجات مزبور به خوبي استنباط مي‌شود که موسي -عليه السلام- تنها براي اندرزدادن! و نصيحت قوم خود مبعوث نشده بود بلکه وظيفه داشت تا جامعه‌اي را بنيان نهد که «عدالت اجتماعي» بر آن حاکم باشد و بعلاوه مأمور بود تا جامعة بني‌اسرائيل را از تهاجم دشمنان داخلي و خارجي حفظ کند. و اين همان کاري است که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- آنرا به شکلي کاملتر و موفّق‌تر و در عين حال ملايم‌تر بانجام رسانيد.

پس از موسي -عليه السلام-، أنبيائي چون يوشع و داود و سليمان[14] عليهم السّلام همين شيوه را دنبال کردند و در عين ارتباط با وحي إلهي و ارشاد و انذار مردم، از ادارة شوؤن جنگ و اجراي قوانين کيفري و اجتماعي و پرداختن به امور سياسي غفلت نورزيدند و تفصيل اين موارد را در صحيفه يوشع و کتاب دوّم سموئيل و کتاب اوّل پادشاهان که بضميمة اسفار پنجگانة تورات آمده بروشني ملاحظه مي‌کنيم.

پس سزاوار بود که استاد گلدزيهر بجاي اسلام‌شناسي، قدري به شناسايي کيش پدران خود همّت مي‌گماشت تا گرفتار اين گونه اغلاط فاحش نمي‌شد!.

امّا نويسندة 23 سال که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را در دوران مکّه با مسيح -عليه السلام- مقايسه مي‌کند، متأسّفانه نه محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- را مي‌شناسد ونه از احوال مسيح -عليه السلام- آگاهي دارد و شگفت است که با وجود اين بي‌خبري، مي‌نويسد: 

[مردي زاهد و وارسته از آلودگيهاي زمان خود که دنيا را در مراحل آخرين خود تصوّر کرده و روز بازخواست را قريب‌الوقوع مي‌داند[15]، مردي که پيوسته به آخرت انديشيده و قوم خود را به ستايش خداوند جهان دعوت مي‌کند، زور و ستم را نکوهش و افراط در خوشگذراني و غفلت از حال مستمندن را ملامت مي‌کند، چنين مردي که به روش مسيح، سراپا شفقت است يکباره مبدّل به جنگجوئي مي‌شود سرسخت و بي‌گذشت...]!!.(صفحة 135)

البته فراموش نکرده‌ايم که نويسندة 23 سال پيش از اين دربارة خوي پيامبر نوشته بود: [طبعي مايل به تواضع و رأفت داشت][16] يا دربارة زندگي پيامبر در مدينه مي‌نويسد: [حضرت رسول درنهايت قناعت زندگي مي‌کرد][17] و دربارة گذشت‌هاي پيامبر مي‌نويسد: [در فتح مکّه از کشتن بسي از معاندان صرفنظر کرد].[18]

از اينها که بگذريم سيره‌نگارِ تازه، از مسيح -عليه السلام- تصوّري دارد که هرگز با «انجيل» منطبق نيست. اين تصوّر غلط را پاره‌اي از کشيشان ناآگاه و خاورشناسان ناشي! در ذهن وي جاي داده‌اند و چنين وانمود کرده‌اند که مسيح -عليه السلام- هرگز با «مقاومت مسلّحانه» موافقت نداشته است با اينکه در انجيل لوقا مي‌خوانيم که مسيح -عليه السلام- به شاگردان خود فرمان داد: 

[کسي که شمشير ندارد جامه خود را فروخته آن را بخرد]!. (النجيل لوقا، باب پنجم)

و از اينجا فهميده مي‌شود که عيسي -عليه السلام- تصميم داشت تا در صورت لزوم دست به پيکار زند و از خود و پيروانش در برابر تهاجم دشمن دفاع کند. امّا اينکه برخي از کشيشان پنداشته‌اند که چون عيسي -عليه السلام- به پطرس شاگرد و حواري خويش گفت: [شمشير خود را غلاف کن زيرا هر که شمشير گيرد به شمشير هلاک گردد[19]]. پس مسيح به هيچ وجه با جنگ موافق نبوده است! اين تفسير، بکلّي نادرست و باطل است زيرا اگر بخواهيم عبارت مزبور را بدون توجّه به شرائطي که براي عيسي -عليه السلام- پيش آمد تفسير کنيم ناگزير بايد آنرا سخني گزاف و برخلاف واقع بشماريم چراکه بسياري از افراد بشر در طول تاريخ، شمشير بدست گرفتند ولي با شمشير هلاک نشدند! بنابرين بايد ببينيم پس از آنکه عيسي به خريد اسلحه فرمان داد، چه حادثه‌اي رخداد که مسيح از بکارگرفتن شمشير نهي کرد؟! و مقصود او چه بود؟

با اندک دقّتي در مندرجات انجيل مي‌فهميم که مسيح -عليه السلام- براي دفاع از خود و يارانش آنها را مأمور ساخت تا به تهية اسلحه پردازند ولي چون در محاصرة دشمن قرار گرفت و به تنگنا افتاد، دانست که در چنين شرائطي دفاع با اسلحه، کار را بر او و پيروانش سخت‌تر مي‌کند و همه را به کام مرگ مي‌افکند، از اين رو به گواهي انجيل لوقا، همين که ياران وي از او پرسيدند: [آيا شمشيرها را بکار ببريم]؟ مسيح -عليه السلام- مقاومت مسلّحانه را مصلحت نديد و گفت: [دست نگاهداريد]!. (انجيل لوقا، باب بيست و دوّم) و در اين شرائط به پطرس دستور داد: [شمشير خود را غلاف کن زيرا هر که شمشير گيرد به شمشير هلاک گردد].

بنابراين، آندسته از مبلّغان و خاورشناسان مسيحي که پيامبر خود را با هرگونه دفاع مسلّحانه مخالف مي‌شمرند بايد در تفسير انجيل، تجديدنظر کنند و تعاليم إلهي را به تحريف نکشند.

آري، آئين عيسي -عليه السلام- بر بنياد ديانت موسي -عليه السلام- قرار گرفته و مسيح، بگواهي انجيل، صريحاً گفته است: 

«گمان مبريد که آمده‌ام تا تورات يا صحف انبياء را باطل سازم، نيامده‌ام تا باطل نمايم بلکه تا تمام کنم». (انجيل متّي، باب پنجم)

پس عيسي -عليه السلام- نيز با جنگهاي مشروع و قوانين اجتماعي و مدني که در ديانت موسي -عليه السلام- تشريع شده، مخالفت نداشت و اين کشيشان ناآگاه و يا مغرض بوده‌اند که به آئين او شکل منفي داده و آنرا به چند قانون اخلاقي محدود ساخته‌اند و دين خدا را به «رَهبانِيت» و ترک دنيا کشيده‌اند. بنابر آنچه گذشت، خاورشناساني که به آئين يهودي يا کيش مسيحي گراييده‌اند نبايد روش پيامبر اسلام را مورد انتقاد قرار دهند و کاري را که پيامبرانشان تأييد کرده‌اند بر پيامبر اسلام عيب نهند!.

شگفت از نويسندة 23 سال است که از يکسو بر پيامبر اسلام طعنه مي‌زند که چرا در مدينه مسيح‌گونه رفتار نکرده است؟ و از سوي ديگر در کتاب خود «جهاد اسلامي» را نشانة فراست و کياست و واقع بيني پيامبر مي‌شمرد! و مي‌نويسد: 

[جهاد از شرايع خاصّ اسلام است و بي‌سابقه‌ترين قانوني است که بشر وضع کرده است و آنرا بايد مولود فراست و کياست و واقع‌بيني محمّد دانست...][20].

صرفنظر از «تاريخ تشريع جهاد» که نويسنده مانند ساير مسائل تاريخي در اين زمينه نيز دچار «خيانت» يا «جهالت» شده، حقّاً که تناقض‌گويي آن جناب جاي حيرت و عبرت دارد. «فَأعتَبِروا يا أُولي الأَبصار»!.
--------------------------------------------------------------------------------
*- اين فصل در کتاب 23 سال تحت عنوان: «شخصيت تازه محمّد» آمده است.
[1]- تاريخ و فرهنگ، اثر مجتبي مينوي، صفحه 107.
[2]- در ترجمه عربي کتاب گلدزيهر چنين آمده است: «إِنَّ العَصرَ المَدَنِي قَد أَدخَلَ تَعديلاً جَوهَرياَ فِي الفِکرَةِ الَّتي کَوَّنَها مُحَمَّدٌ عَن طابِعِهِ الخاصِّ فَفي مَکَّةَ کانَ يشعُرُ أَنَّهُ نَبِي يتَمِّمُ بِرِسالَتِهِ سلسلةَ رسلِ التوريةِ و أن لهذا عليه – مثلُ أولئک الرّسل – أن يقومَ بِإنذارِ أَمثاله في الأنسانيةِ وانق