ارد که در مقابل ندای دیوغریزه خودداری نماید، و هراندازه هم در این راه محرومیت و ناراحتی بکشد، بازهم جوابش را ندهد.
بلی، همة این حالات ممکن است نسبت بشیوة افراد فرق بکند که گرچه هدفها مشترک و راه ها مانند یکدیگرند.
آری، انسان در میان این دو راه (جنبش غریزة جنسی و پذیرش انسان از آن) در یک خط بس طولانی همین طور حرکت میکند که پر از اختیارات است، و این خط سیر طولانی را در وجود او آمیزش و هم آهنگی خاک و روح بوجود آورده است، و بهمین ترتیب است: همة محرکهای پرزور غریزه های خروشانی که در میان انسان و حیوان مشترکند انسان در برابر آنها در فشار قرار میگیرد، آنطور که حیوان قرار میگیرد، اما انسان در شیوة پذیرائی از آنها با حیوان فرق پیدا میکند، باین ترتیب که او با اراده و اختیارش پیش میرود که از صفات ممتاز روحند، بخلاف حیوان. و این از جنبة حیوانی انسان است و کار از جنبة ملکوتی نیز مانند خود عالم ملکوت است، باین ترتیب که انسان اشتیاق های عالی را احساس میکند و روحش بال زنان و آرام آرام در آن عالم نورانی بپرواز درمیآید، احساس میکند، دلش میخواهد که با خدایش روابط اتصالی داشته باشد، و بعبادت او بپردازد، و با کمال عشق و محبت بکوشد تا رضایت او را جلب کند، گاهی آنقدر در عبادت غرق است که خود را فراموش میکند، از خود بیخود میگردد، فراموش میکند که هم اکنون در روی زمین است، فراموش میکند که او جسم است و دارای عضلات و رگ و گوشت و پوست و استخوان فراموش میکند که او دارای احتیاجات و خواسته ها است که اصرار دارد، آنها انجام بپذیرد، برای چه؟ برای اینکه در این لحظه در عالم دیگر است که حدود جسم را احساس نمیکند، چیزی را درک نمیکند که فاصله باشد میان او و خدایش، احساس میکند که او با عالم هستی اتصال کامل دارد، و آزادانه از آنجا بتماشای جمال زیبای طبیعت میپردازد، و مرتب از تماشای شکوفه های زیبا نظر بسطح بیابان و از آنجا بکوه های سر بفلک میدوزد، ابری را تماشا میکند که در میان زمین و آسمان در خدمت او است، دریاها و صحراها را تماشا میکند که کمر همت برای خدمت او بسته اند، و گاهی هم زیبائی طبیعت او را آنچنان سرگرم میسازد که خود را فراموش میسازد، فراموش میکند که او هم موجودی است باید در مکانی باشد، فراموش میکند که او هم یکی از محسوسات این عالم است، زیرا در این حال از هیچ چیزی خبر ندارد، خبر ندارد که چیزی او را از این عالم وسیع و دورپایان جدا میسازد. 
و نیز احساس میکند که با دیگر انسان ها اتصال دارد، بیاری آنان میشتابد، آنها را از جان و دل دوست دارد، با یاری آنان موازین عدل و داد و برادری و مساوات را پایدار میدارد، و گاهی این عشق او را آنچنان سرگرم میسازد که از خود بیخود میگردد، و فراموش میکند که او هم یکی از افراد این بشر است، فراموش میکند که او هم در زندگی احتیاجاتی دارد، خواسته های ضروری دارد، زیرا در این لحظه احساس نمیکند که او از دیگران جداست، احساس نمیکند که با سایر برادرانش فاصله دارد.
و بازهم احساس میکند که فردی از مخلوقات خدا غیر از جنس خود را در منطقة خارج از جسم دوست دارد، آنچنان شیفته است و در دریائی از عاطفه غرق است که اجسام نمی توانند در آنجا باهم تماس برقرار کنند، بلکه عاطفه ها در آن از دل بدل راه میبرند و از هسی بهستی دیگر نوا میخواند، گاهی آنچنان در دریای این عشق غرق است که جسم خود را فراموش میکند، با خبر نیست که در داخل وجودش چیزهائی دیگری هم در فعالیت هستند، زیرا او در این لحظه احساس نمیکند که جسم میتواند مانع از آزادی روحش باشد، و نگذارد بکارهای دیگر بپردازد.
و همة این لحظاتی که روح در آنها از تمامی قیدها آزاد است، با آزادی کامل بسیر در عالم خود مشغول است، و همین لحظه ها در جانب ملکوتی انسان با نورانیت فرشتگان هم آهنگ و همگام است، اما با این حال بازهم انسان را بفرشته تبدیل نمیسازد، حتی در آن لحظه که انسان در این آزادی های روحی غوطه ور است، نخستین فرق فرشته و انسان این است که این لحظه های نورانی در انسان اختیاری است، اما در ملک جز و طبیعت اوست نمی تواند از آن فاصله بگیرد، قرآنکریم با صدای رسا میگوید(لَا يَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ مَا يُؤْمَرُونَ ‏)  [تحریم / 6] «آنان در آنچه که خدا مأمورشان کرده نافرمانی نمی کنند، و انجام میدهند هرآنچه را که مأمورند» باز دیگر میفرماید: (‏ يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ لَا يَفْتُرُونَ ‏)[انبیاء / 20] «شب و روز تسبيح مى‏گويند، سستى نمى‏ورزند» و با اینکه این لحظه ها در انسان اختیاری است و لکن روشها باهم فرق دارد، هر فردی برای خود شیوة مخصوص دارد، بلکه یک فرد در لحظه های گوناگون شیوه های گوناگون دارد، گاهی اقبال است، گاهی اعراض، گاهی دریافت است، گاهی پرداخت، گاهی قهر است و گاهی مهر و آشتی، و لکن بزرگترین فرقها این است که انسان این لحظه ها را بیش از یک لحظه حساب نمیکند، یعنی: پیش از یک لحظه در آن حال باقی نمیماند، بلکه پس از گذشت لحظه ای بازهم بخود میآید، بازهم بر میگردد بهمان زمین محدود و محسوس و محکوم بضرورت های آن گرسنه میشود، تشنه میشود، فضولات غذا را از خود دفع میکند، و باحتیاجات و خواسته های خود میپردازد، هرچه هم بخواهد با روح و روان خود بر ضروت های زندگی غالب آید، بازهم وقتش محدود است، دیر و یا زود باید برگردد، و ناچار است که برگردد، و این هم یکی دیگر از آثار آمیزش روح است با این جسم خاکی.
پس بنابراین، انسان هرگز نمی تواند کاملاً آزادی روحی داشته باشد، بخاطر اینکه با مشتی از خاک زمین ارتباط ناگسستنی دارد، و همچنین در هیچ لحظه ای از انسان کاری سر نمیزند که کاملاً شبیه حیوان و یا ملک باشد، بلکه او در تمامی حالاتش انسان است، و همة تصرفاتش تصرف انسانی است، و این نیز یکی از آثار آمیخته شدن خاک است با روح الهی بطوریکه تفکیک پذیر نیست، و صحیح است که انسان در بعضی از لحظه ها با یکی از دوجانب روحی و یا خاکی پرواز میکند، گاهی در جهش های حسی با جسمش پیش میرود، و گاهی دگر با روحش و در لحظه های ضرورت سخت با فرمان جسم در پرواز است، زیرا وقتیکه او احتیاجات جسمی را برطرف میسازد و یا فضولات غذا را از خود دور میکند، و یا در حرکات غریزة جنسی خود را میبازد، فرمان جسم بر همة نشاط و حرکات او مسلط است، و قهرمان جسمی در هستی او نمایشگر.
و همچنین وقتیکه انسان در حرارت غضب قرار میگیرد، خشمگین میشود، حمله میکند، و یا وقتیکه تحت فرمان یکی از جنبش های فطری قرار میگیرد، بعد از آنکه محرومیت چشیده و ناراحتی دیده، بازهم محکوم بفرمان جسم است، و هر لذت محسوسی خود یک نشاطی است که عنصر جسم بر آن غالب آمده و بآن مشتی خاک تیره پاسخ گواست، و لحظه هائی هم که انسان از لذت های محسوس چشم میپوشد و از خواسته های جسم منصرف میگردد، آن از جانب دیگر یک پرواز روحانی است، و این فقط انسان است که گاهی این کار و گاه دیگر آن را انجام میدهد، زیرا 