چنان بر سر قدرت نگه مي‌دارد و بدين ترتيب وي با تسلط بر ماوراءالنهر خراسان و مازندران در سال 585 بر تخت سلطنت جلوس کرد. بعد از آن حکمرانان خوارزمشاهي را سلطان خواندند. در سال 589 سلطان‌شاه برادر و رقيب تکش فوت کرد و به اين ترتيب طالقان و مرورود تا حدود هرات و تمامي خطه خراسان به تکش انتقال يافت. در سال 595 با کشته شدن طغرل سوم سلجوقي عراق عجم به تصرف تکش درآمد و به اين ترتيب دولت خوارزمشاهيان به صورت حکومت سازمان يافته قدعلم کرد. 
تکش در همدان اسرا را آزاد کرد و دستور داد که هيچ کسي حق تعدي به مردم را ندارد و کساني را که به مردم ظلم کرده بودند در  ميدان شهر همدان حد زد. وي در شهر ري نيز به همان ترتيب عمل کرد و علامه صدرالدين محمد وزان فقيه شافعي را به قضاوت آنجا گمارد. سال‌هاي آخر حکومت تکش به جنگ با ملاحده گذشت. وي بعد از گرفتن قاهره دومين قلعه مستحکم آنها بعد از الموت و قلع و قمع مدافعان آن به خوارزم برگشت. ملاحده با شهيد کردن نظام‌الملک مسعود هروي وزير تکش و صدرالدين محمد وزان انتقام مي‌گيرند (جمادي‌الاخر 596 ه‍. ق). 
تشکيلات اداري و مملکتي تکش بدون شک منظم و سازمان يافته بود، در غير اين صورت وي قادر به اداره آن مملکت عظيم نبود. تا جائي که وقتي تکش براي بار سوم به سوي عراق عجم مي‌رود خليفه ناصر از ترس برايش هدايا مي‌فرستد و حکومتش را به رسميت مي‌شناسد و به پسرش محمد لقب قطب‌الدين مي‌دهد. 
تکش پادشاهي بود، عادل و نيکو رفتار و متدين و با فضل و از شعرا و اهل ادب جماعتي در گرد او جمع بودند. مشهورترين آنها بهاءالدين محمدبن مؤيد بغدادي است که شاعر و منشي و رئيس دارالانشاي سلطان بوده و مجموعه منشآت او به نام الترسل معروف است. همچنين علامه بزرگوار فخرالدين محمدبن عمر رازي (543-606) از جمله دانشمندان تحت حمايت او بود. بايد متذکر شد که دست بدست شدن شهرها در دوران سلجوقيان و غزنويان و سامانيان و بالاخره خوارزمشاهيان همواره بدون آسيب رساندن به افراد غير نظامي و اموال آنها بود و در بسياري موارد دو طرف براي بدست آوردن قلوب هواداران يکديگر سربازان و اسيران يکديگر را با دادن خلعت آزاد مي‌کردند. بهمين خاطر است که ما در اين دوران طولاني هيچگاه به مواردي همچون قتل عام عمومي که بعد از يورش مغول مسئله‌اي جا افتاده در تاريخ ايران است بر نمي‌خوريم. بعد از مرگ تکش پسرش محمد در مجلس ارکان و امراء دولت خوارزمشاهي به حکومت رسيد. پس از مرگ تکش پسر دومش قطب‌الدين محمد با لقب علاءالدين به سلطنت نشست. وي در بدو حکومتش با از دست رفتن خراسان و عراق عجم مواجه شد. بعد از يکسال که صرف حل مشکل خوارزم نمود، براي بازپس‌گيري مناطق از دست رفته حرکت کرد. در سال 605 هرات به تصرف سلطان درآمد سلطان والي بنام سعدالدين را که در لباس درويش‌ها مي‌خواست فرار کند اسير کرد. و بعد از آنکه مال مردم را از او گرفت، وي را کشت. سلطان اموال مردم هرات را به آنان بازگرداند. همچنين ليک يکي از سردسته دزدان نواحي هرات بدست سلطان به قتل مي‌رسد. در سال 603 سلطان محمد به درخواست علماء و بزرگان بخارا آن شهر که از دست سلطان سنجر از متحدان قراختائيان به جان آمده بودند را آزاد کرد و کمي بعد با کمک سلطان عثمان خان سمرقند اين شهر نيز به تصرف سلطان درآمد. تصرف اين مناطق بر اعتبار سلطان در ماوراءالنهر افزود و مسلمانان آن مناطق با کمک او از زير يوغ کفار آزاد شدند. بعد از آن قراختائيان با کمک دو تن از فرماندهان سلطان بنام‌هاي اسپهبد کبود جامه و رکن‌الدين کبود جامه سلطان را سخت شکست مي‌دهند. آندو خيانتکار بعد از شکست جناح راست لشکر دشمن ميدان نبرد را خالي کرده و عقب‌نشيني مي‌کنند در نتيجه عليرغم مقاومت شديد سلطان بر لشکر او هزيمت مي‌افتد. سلطان شکست خورده به خوارزم برمي‌گردد و بسرعت لشکرش را سازماندهي مي‌کند و کساني که در خلال غيبت او فکرهايي داشتند سر جايشان مي‌نشاند. در سال 607 نبرد ايلامش بين سلطان و قراختائيان روي داد و سلطان به بزرگترين پيروزي خود رسيد. وي دشمن را شکست داده تا اُترار را به تصرف درآورد و مسلمانان آن مناطق را از حکومت کفار رهاند. همچنين از پرداخت خراج به آنها آسوده گرديد. و بدين ترتيب حکومت قراختائيان را منقرض ساخت. 
در سال 608 اهالي سمرقند بدستور سلطان عثمان که اينک داماد سلطان محمد بود دست به کشتار سربازان خوارزمي و مردم عادي خوارزم مي‌زنند. و عثمان‌خان با گورخان پادشاه جديد قراختائيان متحد مي‌شود. و سمرقند دوباره تابع کفار مي‌گردد. سلطان محمد سمرقند را تصرف مي‌کند و سربازانش را که به انتقام کشته‌شدگان خود بدست بعضي از اهالي سمرقند دست به کشتار مي‌زنند به توصيه علماء از اين کار برحذر مي‌دارد. وي براي بدست آوردن دل مردم سمرقند آنجا را دومين پايتخت خود تبديل مي‌کند. و دست به کارهاي عمراني در سمرقند مي‌زند. سلطان عثمان هم به درخواست همسرش دختر سلطان محمد اعدام مي‌شود. مازندران و کرمان در 606 و 607 به تصرف سلطان محمد درآمد. در همان اوان فارس نيز تابعيت خوارزمشاه را پذيرفت در 612 سلطان محمد دولت غوريان را در هرات منقرض کرد و بر هرات و غزنه و فيروزکوه دست يافت. در زمستان سال 612 در جنگي که بين سلطان محمد و جوجي پسر چنگيز روي داد، مغولان بعد از يک روز جنگ سخت شبانه با روشن نگه داشتن آتش‌هاي خود گريختند. اين اولين برخورد سلطان با آنها بود. در اين زمان حکومت خوارزمشاهيان به حدود چين رسيده بود و با مغولان همسايه بود. <?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:9.txt">وقايع داخلي: </a><a class="text" href="w:text:10.txt">قيام عبدالله‌ زبير -رضی الله عنه- </a><a class="text" href="w:text:11.txt">وقايع خارجي: فتوحات بني‌اميه</a><a class="text" href="w:text:12.txt">فتح اسپانيا</a><a class="text" href="w:text:13.txt">اسامي و مدت خلافت امويان </a></body></html>سلطان محمد و خلافت عباسي(1)
در سا‌ل‌هاي آخري سلطنت تکش، ناصر خليفه عباسي که بعد از شکست سپاهيانش وزيرش به دست اين خوارزمشاه، پيوسته از قصد او بيم داشت با پادشاهان غور در تحريک ايشان به دشمني با خوارزمشاهيان مشغول شد. ناصر خليفه عباسي که مردي ظالم و ناشايست بود بزرگان دولتش مانند خزانه‌دار و وزيرش مذهب ملاحده داشتند. ناصر 46 سال خلافت کرد. 30 سال آن را مرده متحرک بود چرا که يکي از چشمانش کور شده بود و چشم ديگرش بسيار ضعيف بود. بنابراين حکومت عباسي در حقيقت در دست ملاحده بود آنها با نوشتن نامه به شاهان غوري و قراختائي آنها را به برانداختن حکومت خوارزمشاهي تشويق کردند. وقتي سلطان محمد هرات را فتح مي‌کند در گنجينه‌هاي آن نامه‌ها را پيدا مي‌کند و از نيت واقعي خلافت عباسي باخبر مي‌شود. به همين خاطر است که به سوي بغداد روانه مي‌شود اما برف و کولاک در همدان او را زمين گير مي‌کند و ناچاراً به خوارزم برمي‌گردد. همين حرکت باعث مي‌شود مردمان خرافاتي خليفه را در پناه خدا بدانند و نسبت به سلطان بدبين شوند. همچنين دستگ