 آرامش برسد. اين آرامش حاصل نمي‌شود مگر اين‌كه آدمي به حقيقت هدف از آفرينش، هدف از زندگي و تعهد به آن هدف آشنا شود و آشنا شدن با اين حقايق نيز ميسر نمي‌شود مگر با اين درك و فهم كه انسان آفرينندة‌ خود، محيط اطراف و روزي‌اش نيست، و همة اين‌ها خارج از كنترل و توانايي‌هاي خلاق آدمي است. او بايد به آفريننده و روزي‌دهنده‌اي بسيار بزرگ‌تر از خود ايمان داشته و به وجود او اعتراف نمايد. آفريننده‌اي كه در حقيقت در تمامي جوانب كامل و مطلق است؛ ازلي و ابدي است؛ نه آفريده شده و نه از كسي روزي مي‌گيرد بلكه تمام موجودات هستي را خود آفريده و به آنها روزي مي‌دهد. او مثل و مانند هر چيزي كه به ذهن آيد، نيست و آفريده‌هاي او بخشي از او نيستند (وگرنه مي‌توان گفت که او بخشي از خود را آفريده است)؛ نه اكنون و نه در هيچ زمان ديگري داخل آفريدگان خود نبوده است. او به ما زندگي دنيايي عطا نموده است تا ما را امتحان كند و طبيعت و ويژگي‌هاي ما را به خود ما نشان دهد. گرچه خداوند متعال به احوال بندگان خود كاملاً آگاه است، و نيازي به امتحان كردن آنها ندارد، اما قصد او از امتحان كردن ما اين است كه در روز آخرت به ما نشان دهد كه واقعاً در مقابل تمام نعمت‌هاي او ناسپاس بوده‌آيم و به پيمان و شرايط «هدف از زندگي» پايبند نبوده‌ايم. رضايت و آرامش دروني تنها زماني به دست مي‌آيد كه به اين حقايق روي آورده و خود را تسليم خداوند نماييم. تسليم شدن به خداوند همان چيزي است كه اسلام ناميده مي‌شود و اين دين، دين تمام پيامبران بوده است. و اما من چگونه تسليم خدا شدم و به دين اسلام گرويدم؟
شخصاً افراد زيادي را در ايالات متحدة آمريكا و هم‌چنين مكزيك ديده‌ام كه به دين اسلام گرويده‌اند ولي بسياري از مردم تجربة من را منحصر به فرد مي‌دانند زيرا دست برداشتن افراد عادي از كيش و دين آبا و اجدادي خود آسان نيست چه برسد به اين‌كه يك خانوادة مذهبي مسيحي كه همگي كشيش سه شاخة متفاوت مسيحيت (كاتوليك، پروتستان و نوكيشان) بوده‌‌اند، به دين اسلام بگروند. من شخصاً كلمة گرويدن به دين اسلام را بسيار مناسب نمي‌دانم و به جاي آن بازگشت به اسلام را مي‌پسندم و چنين درك و فهمي را از تعاليم پيامبر اسلام (ص) گرفته‌ام به ويژه اين‌كه ايشان در حديثي مي‌فرمايد: «هر نوزادي كه به دنيا مي‌آيد براساس فطرت اسلام (تسليم و اطاعت محض از خداوند متعال) به دنيا مي‌آيد و اين والدين او هستند كه او را مسيحي، يهودي و يا مجوسي بار مي‌آورند». از اين‌رو پذيرش اسلام بازگشت به همان فطرت اوليه است. اگرچه بر اين مسئله اتفاق‌نظر وجود دارد كه همواره افراد مشخصي وجود دارند كه به هر دليل كيش و آيين خود را تغيير مي‌دهند و دين ديگري را مي‌پذيرند، بايد قبول كنيم كه پيدا كردن گروهي از واعظان، كشيشان، بزرگان ديني و مردان و زنان مقدس از گروه‌هاي اعتقادي گوناگون كه هم‌زمان در سراسر جهان وارد يك دين معين شوند، مسئله‌اي عادي و معمولي نيست. داستان شخصي خود را به صورت اختصار از دوران كودكي شروع مي‌كنم. من در يك خانواد سفيدپوست انگلوساكسون ارتدوكس و به شدت مذهبي در ميدوست به دنيا آمدم. خانواده و نياكان ما نه تنها كليساها و مدارس متعددي را در اين سرزمين ساخته‌اند بلكه از اولين كساني بوده‌اند كه در اين مكان سكني گزيدند. در سال 1949 هنگامي كه كودكي در مدرسة ابتدايي بودم، به هوستون در تگزاس نقل مكان كرديم. ما به‌طور منظم در كليسا حضور پيدا مي‌كرديم و من در سن 12 سالگي در پاسادناي تگزاس غسل تعميد داده شدم. در سن نوجواني از كليساهاي ديگري نيز ديدن مي‌كردم تا با افكار و عقايد و آموزه‌هاي همة آنان آشنا شوم؛ از گروه‌هايي مانند متديست‌ها، تعميدي‌ها، ناصري‌ها، جنبش‌هاي فرهمند گرفته تا كليساي اسقفي، كليساي مسيح، كليساي خداوند، ‌كليساي خداوند در درون مسيح، ‌كاتوليك‌ها، تبليغ‌هاي انجيلي و گروه‌‌هاي زياد ديگر. تحقيق و مطالعة من فقط در درون مسيحيت و شاخه‌هاي مختلف آن خلاصه نشده بود بلكه من در مورد يهوديت، هندویی، بودايي، ماوراءالطبيعه و اعتقادات بوميان آمريكايي به تحقيق و مطالعه دست زدم و تنها ديني كه به صورت جدي مورد مطالعة من قرار نگرفت، اسلام بود. من به هيچ‌وجه نظر خوبي نسبت به اسلام نداشتم زيرا بزرگان ديني مسيحي و يهودي اسلام را به گونه‌اي براي ما ترسيم كرده بودند كه آن ديني است كه پيروانش جعبه و يا خانة سياهي را كه در صحراي عربستان است، مي‌پرستند و هر روز پنج بار زمين را مي‌بوسند و از طريق رسانه‌هاي عمومي نيز اين‌گونه به ما تلقين شده بود كه مسلمانان افرادي تروريست، هواپيماربا و گروگانگير هستند؛ از اين‌رو چگونه ممكن بود كه كسي نظر خوبي نسبت به اسلام داشته باشد؟ بعد از مدتي من به انواع گوناگون موسيقي علاقه‌مند شدم به ويژه موزيك كلاسيك و گاسپل (موزيك كليسا). از آن‌جايي كه خانوادة من هم اهل موسيقي و هم اهل كليسا بودند و من نيز به هر دوي آنها علاقه‌مند بودم،‌ منطقي بود كه كشيش نواختن موسيقي در چند كليسا شوم. علاقه به موسيقي و تدريس آن نهايتاً به تأسيس «استوديوي موسيقي استس» در لورل مريلند منجر شد. از آن زمان تا سي سال بعد از آن علاوه بر شغل كشيش، همراه با پدرم در پروژه‌هاي تجاري زيادي كار كردم. ما براي تبليغ مسيحيت، برنامه‌هاي تفريحي و نمايش‌هاي زيادي به راه انداختيم و فروشگاه‌هاي آلات موسيقي مانند پيانو و ارگ را در تمام مسير خود از تگزاس و اوكلاهما تا فلوريدا داير نموديم. در آن سال‌ها من صاحب ميليون‌ها دلار پول شدم ولي به آرامش ذهني كه تنها از طريق شناخت حقيقت به دست مي‌آيد، نرسيدم. من مطمئنم كه همواره در ميان آدميان اين سئوال‌ها وجود دارد: چرا خدا من را آفريده است؟ خداوند از من چه مي‌خواهد؟ يا اين‌كه اصلاً خدا كيست؟ و يا مسيحيان ممكن است از خود بپرسند: چرا ما به گناه اوليه معتقديم؟ چرا فرزندان آدم مجبورند گناه پدر خود را بپذيرند و در نتيجه هميشه مورد تنبيه قرار گيرند؟ اگر اين سئوالات را از ديگران بپرسيد، احتمالاً در جواب خواهند گفت: شما بايد بدون هيچ ترديد و سئوالي به اين مسائل ايمان داشته باشيد و يا اين‌كه اين مسائل جزو اسرار مي‌باشند و نبايد در مورد آنها سئوال نمود. در مورد مفهوم تثليث (سه خدايي) نيز چنين سئوالاتي پيش مي‌آيد. اگر از واعظ يا كشيش مي‌پرسيدم كه چگونه مي‌توان تصور نمود كه يك خدا تبديل به سه خدا شود و يا اين‌كه چگونه خداوندي كه به ارادة خود مي‌تواند هر كاري را انجام دهد، نمي‌تواند مستقيماً گناهان مردم را ببخشد بلكه مجبور است تبديل به مردي شود و به زمين بيايد و بار گناهان مردم را به دوش بكشد، جواب قانع‌كننده‌اي نمي‌داد. تا سال 1991 من گمان مي‌كردم كه مسلمانان دشمن مسيح مي‌باشند و با توجه به تفكراتي كه قبلاً ‌در مورد آنها داشتم، از آنان متنفر بودم. اما در آن سال دريافتم كه آنان به 