يسي مسيح (ع) ايمان دارند و معتقدند كه او پيامبر واقعي خداوند است، تولدش كه بدون پدر بوده است، يك معجزة الهي است، او همان مسيحي است كه انجيل در مورد او پيشگويي نموده است، وي نزد خداوند است، و از اهميت خاصي برخوردار است و سرانجام اين‌كه در آخرالزمان بازخواهد گشت، و مؤمنين را در مقابله با دجال رهبري خواهد كرد. هنگامي كه از نظر مسلمانان در مورد عيسي مسيح (ع) آگاه شدم، شگفت‌زده شدم. من خود قبلاً همراه با گروه‌هاي تبليغي مسیحی، همواره مردم را از مسلمانان بدبين مي‌كرديم و حتي براي برحذر داشتن مسيحيان از برخورد با مسلمانان، ‌مطالبي را كه حقيقت نداشتند به آنها نسبت مي‌داديم. ديگر نمي‌دانستم كه نسبت به مسلمانان چگونه موضع‌گيري كنم. خانواده‌ام نيز به شدت تعصب مذهبي داشتند و پدرم در حمايت از كليسا بسيار فعال بود و از دهة هفتاد به بعد يك كشيش تمام عيار شده بود و همراه با همسرش (مادر ناتني من) با مبشران و واعظان برنامه‌هاي تلويزيوني ارتباط داشتند و در ساختن «برج دعا» در تولسا كمك‌هاي زيادي كرده بودند. آنها حاميان پروپا قرص جيمي سواگرت، جيم و تامي بيكر، جري فالول، جان هاگي و پت رابرتسون كه بزرگ‌ترين دشمن اسلام به حساب مي‌آيد، بودند. پدرم و همسرش در امر ضبط نوارهاي دعا و سرودهاي مذهبي و توزيع آنها در ميان بازنشستگان، خانة سالمندان و بيمارستان‌ها بسيار فعال بودند.
سال 1991 بود. روزي پدرم به خانه آمد و گفت كه با يك مرد مصري تجارتي به راه انداخته است، و از من خواست كه با او ديداري داشته باشم. شنيدن نام مصر من را به ياد اهرام سه‌گانه، مجسمة ابوالهول و رود نيل انداخت و ارتباط با آن مرد مصري را ارتباطي جذاب و بين‌المللي تصور نمودم. اما همين‌كه پدرم اشاره نمود كه آن مرد يك مسلمان است، شگفت‌زده شدم و نمي‌توانستم باور كنم كه او با يك مسلمان ارتباط داشته باشد. من تمام چيزهايي را كه در مورد مسلمانان شنيده بودم به ياد پدر آورده گفتم: مگر نمي‌داني كه مسلمانان به خدا ايمان ندارند، هر روز پنج بار زمين را مي‌بوسند و جعبة سياهي را در بيابان عربستان پرستش مي‌كنند، نه من به هيچ‌وجه نمي‌خواهم با چنين مردي ديدار كنم. پدرم اصرار نمود كه من بايد به ديدن آن مرد بروم و من را متقاعد نمود كه آن شخص مرد خوب و مهرباني است. اصرار زياد پدر باعث شد كه ملاقات با مرد مصري را قبول كنم اما با شرايطي كه خودم تعيين نمودم. شرايط من اين‌گونه بود كه ملاقات بايد در روز يكشنبه و بعد از بيرون آمدن از كليسا باشد كه در بهترين حالت ارتباط با پروردگار باشم، انجيلم را طبق معمول همراه خود داشته باشم، صليب بزرگ و درخشان خود را به خود آويزان نمايم و كلاهم را كه در جلو آن نوشته شده بود: «عيسي خداست»، بر سر داشته باشم. روز موعود فرا رسيد. همسر و دو دختر كوچكم نيز همراه من بودند و ما آماده بوديم كه اولين برخورد با يك مسلمان را تجربه نماييم. هنگامي كه از كليسا بيرون آمديم از پدرم پرسيدم: پس آن مرد مسلمان كجاست؟ پدرم به مردي كه در آن نزديكي بود، اشاره كرد و گفت: اين همان مرد است. من گيج شده بودم. او نمي‌توانست كه يك مسلمان باشد. من انتظار داشتم كه با مردي قوي هيكل با جامه‌اي آويزان و عمامه‌اي بر سر و ريشي انبوه و آويزان بر روي پيراهن و ابروهايي پرپشت روبه‌رو شوم. اما آن مرد ريش نداشت، سرش نيز موي زيادي نداشت و تقريباً طاس بود. او مردي خوش برخورد و مهربان بود و با گرمي با ما دست داد. چنين ارتباطي را انتظار نداشتم. از نظر من آنان خشن، تروريست و بمب‌گذار بودند. با خود گفتم: مهم نيست ما كارمان را با آن مرد شروع خواهيم كرد. از نظر من او احتياج به كمك و راهنمايي داشت. بايد كسي او را از گمراهي نجات مي‌داد و به سوي خدا فرا مي‌خواند. بنابراين، بعد از يك معارفة‌ كوتاه از او پرسيدم: آيا شما به خداوند ايمان داريد؟
جواب داد: بله.
با خود گفتم: خوب است، و از او پرسيدم: آيا به آدم و حوا نيز اعتقاد داريد؟
جواب داد: بله.
پرسيدم: نظرتان در مورد ابراهيم چيست؟ آيا به او و داستان قرباني نمودن فرزندش براي خدا اعتقاد داريد؟
جواب داد: بله.
سپس پرسيدم:‌ آيا به موسي، ده فرمان و شكافته شدن درياي سرخ ايمان داريد؟
جواب داد: بله.
من كه تا حدي شگفت‌زده شده بودم، از او پرسيدم: نظرتان در مورد پيامبران ديگر مانند داود، سليمان و يحيي تعميددهنده چيست؟‌ آيا به آنها نيز ايمان داريد؟
مرد مصري باز هم در جواب گفت: بله.
ديگر زمان آن فرا رسيده بود كه سئوال مهم و اساسي را مطرح كنم. از او پرسيدم: آيا به عيسي ايمان داريد؟ آيا معتقديد كه او همان مسيح است كه از طرف خدا آمده است؟
جواب داد: بله.
خوب ديگر از اين ساده‌تر نمي‌شد كسي را هدايت كرد و فقط غسل تعميد او باقي مانده بود،‌ در حالي‌كه خود او اين موضوع را نمي‌دانست. براي من كه هر روز روح و روان آدميان را با خداوند ارتباط مي‌دادم، پيروزي و دستاورد بزرگي به حساب مي‌آمد اگر مي‌توانستم روح و روان يكي از مسلمانان را با خداوند ارتباط داده و او را وارد مسيحيت نمايم. من به او چاي تعارف نمودم و او نيز پذيرفت. از آن به بعد گاه‌گاهي با هم در قهوه‌خانه‌اي كوچك در بازار مي‌نشستيم و در مورد موضوع مورد علاقة من يعني عقايد و مذاهب صحبت مي‌كرديم. در خلال صحبت‌هايمان دريافتم كه او مردي خوب، مهربان، ساكت و كمي نيز خجالتي بود. او با توجه زياد به سخنان من گوش مي‌داد و حتي يك‌بار نيز سخنان من را قطع نكرد. من رفتار اين مرد را دوست داشتم و با خود فكر مي‌كردم كه او نيروي بالقوه و فعالي دارد كه يك مسيحي خوب و معتقد شود. اما نمي‌دانستم كه مسير حوادث من را به كجا مي‌برد. سرانجام من با پدرم در مورد تجارت با آن مرد مصري موافقت نمودم و حتي تصميم گرفتم در سفرهاي تجاري در مناطق شمالي تگزاس همراه او باشم. روزها مي‌گذشت و ما علاوه بر تجارت در مورد مسائل مرتبط با اديان و عقايد مختلف مردم با هم بحث مي‌كرديم و البته در خلال صحبت‌هايمان من نكات جالبي از مواعظم را كه در برنامه‌هاي راديويي در مورد عبادت و ستايش خداوند پخش مي‌شد، بيان مي‌كردم تا به گمان خود به آن مرد گمراه كمكي نموده و باعث هدايت او شوم. بحث‌هاي ما بيشتر در مورد مفهوم خداوند، معني زندگي، هدف آفرينش، پيامبران و مأموريت آنان و چگونگي وحي الهي بود. ما هم‌چنين به تبادل تجريبات و نظرات شخصي خود نيز مي‌پرداختيم.
يك روز متوجه شدم كه محمد، دوست مصريم، قصد دارد از خانه‌اي كه با دوست ديگرش شراكتي در آن مي‌زيستند، خارج شده و چند روزي را در يك مسجد به سر ببرد. من نزد پدرم رفته و از او پرسيدم كه آيا ممكن است ما محمد را به خانة‌ ييلاقي خود دعوت كنيم تا مدتي با ما باشد، علاوه بر اين او شريك تجاري و مالي ما بود و حق داشت كه هنگام نبودن ما در آن خانة ييلاقي آن‌جا باشد. پدرم با نظر من موافقت كرد و ما محمد را به آن خانه دعوت نموديم.
البته در خلال امور تجاري، من در آن