 دختری از مکزیک / او در یک خانوادة یهودی در مکزیک بزرگ شده بود. او ذهنی جستجوگر داشت و همواره سؤالاتی را می‌پرسید که در یهودیت و مسیحیت جوابی برای آن نبود. برای تکمیل تحصیلات خود به دانشگاه لندن رفت و در آن‌جا با یک خانوادة عرب آشنا شد. آشنایی با آن خانواده باعث علاقه‌مند شدن دختر یهودی به دین آنها شد. او می‌گوید که «روزی از کنار یکی از مساجد لندن می‌گذشتم و به علت حس کنجکاوی وارد آن شدم، در آن‌جا پیرمردی با ریش سفید و بلند نشسته بود و با مهربانی به من خوش‌آمد گفت و محترمانه از من خواست که به احترام مسجد سر و بدنم را بپوشانم و من نیز پذیرفتم. هنگام بیرون آمدن از مسجد، آن پیرمرد نسخه‌ای از قرآن کریم و چند کتاب دیگر به زبان انگلیسی به من داد. مطالعة آنها من را به اسلام علاقه‌مند نمود و از آن پس در جلسات مسجد حاضر می‌شدم. دو سال تمام به این منوال گذشت و من سرانجام مسلمان شدن خود را با تغییر نام به فاطمه اعلام نمودم و از آن پس حجاب اسلامی را رعایت نمودم. پس از بازگشت به مکزیک مدتی مسلمان شدنم را از خانوادة یهودیم پنهان نمودم اما رعایت حجاب آنان را به شک انداخت و پس از این‌که برای اولین‌بار به نماز خواندن من پی بردند، حتی اجازة هیچ‌گونه توضیحی به من ندادند و پدرم من را از خانه بیرون انداخت. مادر و برادرم نیز از ترس پدرم با من قطع رابطه کردند. فامیل و خویشاوندان از من دور شدند. جامعة یهودی جامعة کوچکی است که اجازة هیچ‌گونه تغییری را نمی‌دهد. من در جامعة مکزیک مشکل زیادی نداشتم و تنها حجابم مایة سؤال بود. عده‌ای گمان می‌کردند که من شاید به بیماری سرطان مبتلا شده‌ام. نگاه‌های مردم، وسوسة شیطان و گرمای زیاد هوا در مکزیک نزدیک بود من را ضعیف نموده و حجاب را ترک کنم اما من از شر شیطان به خدا پناه برده و از او کمک می‌خواستم و او نیز به لطف خود، سختی‌ها را برایم آسان می‌نمود. در آن مدت توانستم بر تعدادی از دوستانم تأثیر بگذارم و حتی چند نفر از آنها به دین اسلام گرویدند. بعد از مدت‌ها روزی برادرم به دیدنم آمد و از من پرسید: آیا تصویری از پیامبرتان داری و من گفتم: خبر تصویری از او وجود ندارد. او گفت: مردی را در خواب دیده‌ام و گمان می‌کنم که او پیامبر شما محمد (ص) بوده است. آن مرد به من گفت که ما هیچ‌کسی را با زور و اکراه مسلمان نمی‌کنیم. پس از این ماجرا رفتار برادرم با من تغییر کرد، به حجاب من کاری نداشت و بیشتر به دیدن من می‌آمد. من خداوند را سپاس‌گذارم که با دادن نعمت اسلامی بر من منت نهاد».<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:3.txt">شناسنامه</a><a class="text" href="w:text:4.txt">پیشگفتار</a><a class="text" href="w:text:5.txt">اسلام بزرگترین دین جهان</a><a class="text" href="w:text:6.txt">گرایش به اسلام</a><a class="folder" href="w:html:7.xml">چرا زنان</a><a class="text" href="w:text:36.txt">کودکان: نمونة فطرت پاک</a><a class="folder" href="w:html:37.xml">ورزشکاران</a><a class="folder" href="w:html:44.xml">افراد مشهور، محققان و دانشمندان</a><a class="folder" href="w:html:80.xml">رؤسا و سیاستمداران</a><a class="folder" href="w:html:90.xml">خوانندگان و موسیقی‌دانان</a><a class="folder" href="w:html:100.xml">کشیشان و راهبان نومسلمان</a><a class="text" href="w:text:120.txt">منابع</a><a class="text" href="w:text:121.txt">سايت‌هاي اينترنتي</a></body></html>جنتا کامنجو / او مهماندار هواپیما در خط هوایی استرالیا بود. از همان کودکی با مسلمانان آشنا بود اما به گمان او فقط عرب‌ها مسلمان بودند و این دین مخصوص آنها بود از این‌رو با وجود علاقه به دین اسلام از گرویدن به آن صرف‌نظر می‌کرد. روزی از تلویزیون برنامه‌ای به نام «ستارة اسلام» را دید که در مورد تازه مسلمانان آمریکا بود و فهمید که این دین متعلق به تمام جهانیان است. مدتی به مطالعه و تحقیق در مورد قرآن پرداخت، و پس از پی بردن به واقعیت آن، به دین مبین اسلام مشرف شد و نام خود را به عائشه کامنجو تغییر داد.دکتر آلا اولینیکوفا / خانم آلا در شهر لنینگراد روسیه در خانواده‌ای فقیر که از صید ماهی امرار معاش می‌کردند، به دنیا آمد. او تحصیلات ابتدایی و متوسطة خود را در آن شهر به پایان رسانید و برای ادامة تحصیل در رشتة پزشکی وارد دانشگاه شد و پس از اخذ درجة دکترا، به عنوان استاد در دانشگاه‌های موسکو، کییف و لنینگراد به آموزش دانشجویان پرداخت. او می‌گوید: «زندگی در سایة نظام کمونیستی بسیار تنگ و خفقان‌آور بود زیرا با فطرت بشری سازگار نبود و به آزادی عقیده اعتقاد نداشت و پیامش کفر و الحاد بود. هرکس با عقیدة کمونیستی مخالفت می‌کرد، جزایش زندان، شکنجه و مرگ در سیبری بود. ما بیشتر از غربی‌ها مسلمانان را می‌شناختیم زیرا حدود شصت میلیون مسلمان در کشور ما زندگی می‌کردند. اما شناخت من نسبت به اسلام بیشتر از طریق دانشجویانی بود که از کشورهای اسلامی به کشور ما آمده بودند. من اسلام را بیشتر از طریق یک دانشجوی سوریه‌ای که اهل شهر حمص بود و در دانشگاه کییف تحصیل می‌کرد، شناختم. او شراب نمی‌نوشید، گوشت خوک نمی‌خورد و با زنان نشست و برخاست نمی‌کرد و رفتاری سنگین و باوقار داشت. او امانتدار و راستگو بود و در منزلی کوچک زندگی می‌کرد و می‌گفت که آن مکان منزل و مسجد او می‌باشد. رفتار شایسته و اخلاق نیک او من را واداشت که خود را به او نزدیک کنم و در مورد اسلام از او سؤالاتی بپرسم. او چند کتاب اسلامی را به من داد و من به مطالعة آنها مشغول شدم و شناختم نسبت به اسلام بیشتر شد. هرچه بیشتر در مورد قرآن و اسلام مطالعه می‌کردم، بیشتر شیفتة آن می‌شدم تا این‌که در سال 1992 تصمیم گرفتم که موقتاً دست از کار بکشم و به سوریه سفر کنم. در آن‌جا وارد دانشکدة دعوت اسلامی شدم و در سال 1995 هم‌زمان با فارغ‌التحصیل شدنم از آن دانشکده، علناً به دین مبین اسلام گرویدم. اسلام دین بزرگی است و هزار سال است که در کشور ما ریشه دوانده است در حالی‌که نظام کمونیستی فقط هفتاد سال بر این کشور حکم‌فرمایی نمود. برادری و محبت مسلمانان مثال‌زدنی است و تجلی اسلام در ماه رمضان شدت بیشتری می‌یابد؛ آن‌جا که نظم، صبر و مودتی روحانی که در کشورهای غیرمسلمان یافت نمی‌شود، جلوه می‌‌نماید. اسلام دین دنیای تنها و یا آخرت تنها نیست بلکه دین دنیا و آخرت است. بعد از پوشیدن حجاب سعی می‌کنم تا حدی که امکان دارد از مخالطت با مردان پرهیز کنم. درصدد نوشتن کتابی در مورد اسلام هستم تا حقیقت آن را به هموطنان خود ثابت کنم. اسلام تنها راه نجات بشریت است، و شفادهندة تمام بیماری‌های بشریت معاصر است. نظام کمونیستی به رغم تمام تبلیغات قوی و استفاده از تسلیحات قوی و خطرناک به زباله‌دان تاریخ افکنده شد؛ اما اسلامی که کمونیست‌ها درصدد از بین بردن آن بودند، نه تنها از بین نرفت بلکه روزبه‌روز در این کشور و تمام جهان در حال شکوفایی و توسعه است و این برای عبرت‌گیرندگان درس عبرتی است».بربارا براون / خانم بربارا براون نویسنده و محقق آمریکایی در دهة نود مجذوب اسلام شد و پس از 