هر درجه با درجه ي ديگر پانصد سال، راه است و باز مي فرمايد :
(إِنَّمَا يَخْشَي اللهَ مِنْ عِبَادِ اللهِ الْعُلَمَاءِ( (فاطر : 28).
«تنها بندگانِ دانا از خدا، ترسِ آميخته با تعظيم دارند».
و «إنّما» در زبانِ عربي نشانگرِ حصر است پس آيه ي فوق، غيرِمستقيم، به اين اشاره دارد که خشيت و ترس از خدا مخصوصِ بندگان عالِمِ خداوند است در نتيجه علم و خصوصاً علمِ دين که اساسِ آن، خداشناسي و نزديک شدن به او است بر همه ي مسلمانان و مؤمنين واجب است و درجه و مقامِ هر کس بر اساسِ اندازه ي پيشروي و ترقّي در اين راه مي باشد و روش آن، همان طريقي است که قرآن و سنّتِ پيامبر (صلّي الله عليه و سلم) برايمان رسم کرده اند. پس ارتباطِ مستقيم با خدا به وسيله ي قرآن و سنّتِ فرستاده ي خداوند، حضرت محمّدِ مصطفي (صلي الله عليه و سلم) بر هر مسلماني، در حدِّ توان فرضِ عين است. لازم است بر هر کسي که نامِ مسلمان بر خويش نهاده است، مستقيماً به مطالعه ي قرآن و سنّت بپردازد و مقدّماتي را که براي آن لازم است مهيّا نمايد. حقيقتاً که لايقِ يک مسلمان نيست که در فهميدنِ يک آيه ي ساده که هيچ گونه غموض و پيچيدگي در آن نيست و جزوِ محکمات قرآن است به اين و آن مراجعه نمايد؛ شايسته نيست که يک مسلمان براي آگاهي از دستوراتِ ساده و مشخّصِ فقهي دنبالِ هر کس و ناکس برود. زيرا چنان که گفتيم کسبِ علم بر همه فرض است و همگان بايد در حدِّ توان در راهِ آن کوشش نمايند و مخصوصِ يک يا چند نفر در يک منطقه يا شهر نيست.
حال ببينيد که وضعيّتِ مردمِ جامعه ي ما در اين دوران چگونه است؛ چند درصد از آنان مستقيماً در آيات و معانيِ آن، غور مي نمايند و چند درصدِ آنان با احاديثِ شريفِ پيامبر (صلي الله عليه و سلم) حتّي در حدِّ بسيار ابتدايي آشنايي دارند؟؛ يعني با آن دو رکني که، گفتيم نزديکي به خداوند منوط به آنهاست. واقعاً عجيب است! آيا مسلماني اين است؟ آيا طريقه ي صحابه و پيروان پيامبر (صلي الله عليه و سلم) اين بوده است! آنان قرآن را بسيار ساده پذيرفتند زيرا عمل به آن در همين حد واقعاً جهاد و تلاشي بي وقفه مي خواهد؛ هدفِ آنان پياده کردنِ قرآن و سنّت در زندگي شان بود. آنان به دنبالِ معاني غامض و پيچيده ي قرآن نبودند بلکه سعيشان در عملي نمودنِ دستوراتِ آن بود.
امّا حالِ مردمِ زمانِ ما چگونه است؟ مردمِ اين زمانه دو گونه اند : دسته ي اوّل که حداکثرِ مردم را تشکيل داده عدّه اي هستند که رابطه اي با قرآن و سنّتِ پيامبر (صلي الله عليه و سلم) ندارند. به عنوانِ مثال مي توانم به يک نمونه ي ساده که مشاهده کرده ام اشاره کنم؛ در مغازه اي با صاحبِ مغازه مشغول صحبت کردن درمورد زندگي و خانواده و مشکلاتِ آن بوديم که صاحب مغازه درادامه ي صحبتمان گفت : «من دقيق نمي دانم ولي فکر مي کنم شما هم شنيده باشيد که خدا در قرآن مي فرمايد زن از استخوانِ سينه ي مرد که کج است آفريده شده است که اگر بخواهي آن را راست کني مي شکند!!» يعني نمي دانست که اين، حديث است و آيه ي قرآن نيست! و اين مسأله ناشي از عدمِ آشنايي و دوريِ کامل از قرآن است، زيرا هر کس که در حدّ بسيار کمي فقط از رو قرآن خوانده باشد مي فهمد که سبک و سياقِ اين جمله به قرآن نمي خورد.
دسته ي دوّم که عدّه ي آنها بسيار کم است آناني هستند که با قرآن و سنّت سروکار دارند ولي آشناييِ آنان، ريشه اي و کامل نيست و به صورتِ منطقي و صحيح با آن برخورد نمي کنند پس با جزئي ترين علمي که کسب کردند خود را در مقامِ افتا و استاديِ قرآن و سنّت مي بينند و باعثِ گمراهيِ خويش و سايرين مي گردند و يا اين که علمشان، آنان را وادار به عمل نمي نمايد و در نتيجه، اين علم، آنها را به آتشِ دوزخ نزديک تر مي نمايد تا رضايت و بهشتِ خداوند، زيراکه پيامبر (صلي الله عليه و سلم) مي فرمايد :
«إِنَّ أشدَّ الناسِ عَذاباً يَومَ القِيَامهِ عَالِمٌ لَمْ يَنفَعْهُ اللهُ بِعلمِهِ».
«يقيناً، در روزِ قيامت، عذابِ عالِمي که خداوند به واسطه ي علمش (يعني يا عمل کردن به آن علم) به او نفع نرسانده باشد از همه شديدتر است».
و باز مي فرمايد :
«من ازدادَ علماً و لم يزدَدْ هدًي لم ينفعْهُ اللهُ بعلمِهِ».
«کسي که علمش زياد شود ولي هدايتش بيشتر نگردد علمش چيزي به جز دوري از خدا به او نمي افزايد».
برايِ حلِّ اين معضل و مخصوصاً در اين دوران که دورانِ بيداريِ اسلامي است، واضح است که علومِ ديني بايد در بينِ مردم شايع گردد و آنها بتوانند به راحتي به منابعي که بتواند جوابگوي مشکلاتشان باشد و آنها را با اصول و پايه هاي دين، بيشتر آشنا نمايد دسترسي پيدا کنند ولي چون ما از نظر کتاب ها و منابعِ ديني به زبانِ فارسي که چنين ويژگيي داشته باشند – با وجودِ تمام ترجمه هاي موجود – بسيار فقير و نيازمنديم، مردم با مشکل مواجه مي گردند. در نتيجه اهمّيّتِ امرِ ترجمه ي کتبِ ديني، با توجّه به ضعفِ دين در اين دوران، کاملاً واضح و آشکار است. اگر به تاريخ هم بنگريم مي بينيم که تأثيراتي که مسلمانان از يونان و تمدّن آن گرفتند – چه خوب و چه بد – عمدتاً در اثر ترجمه هايي بود که در زمانِ خلافتِ عبّاسيان از زبانِ يوناني به عربي ترجمه شد. اروپاييان را در نظر بگيريد؛ آن همه علم و پيشرفت را چگونه از مسلمانان به ارث بردند؟ جواب اين است که فقط با ترجمه ي آثارِ علميِ آن زمانِ مسلمانان که سردم دارِ علومِ آن زمان بودند؛ آنان در اين کار تا جايي پيش رفتند که کتاب مهمّي چون «قانونِ» ابن سينا در طب، سال هاي سال قبل از اين که به فارسي ترجمه شود به انگليسي ترجمه شده بود و در اروپا تدريس مي گرديد! پس مي بينيم که ما هم براي اين که با فرهنگِ اصيلِ اسلام آشنا شويم و آن را در وجودِ مردم نهادينه سازيم بايد از ترجمه ي آثارِ اصيل و کلاسيک اسلامي استفاده نماييم؛ همه ي مردم بايد با تفسيرِ قرآن و اصولِ آن، حديث و علومِ آن، فقه و اصولِ آن و زبانِ قرآن يعني عربي تا حدِّ توان آشنا شوند و اين علوم در حدّ استفاده نبايد فقط مخصوصِ چند نفري خاص در سطحِ جامعه گردد.
تفسيرِ قرآن چيزي نيست که بگوييم فقط علما بايد از آن آگاهي داشته باشند زيرا قرآن با زندگيِ حال و آينده ي تک تکِ افراد ارتباط دارد و اهمالِ مردم نسبت به آن، باعثِ خسرانِ دنيا و آخرتشان مي گردد.
همه بايد با زبانِ قرآن يعني عربي آشنا باشند تا مستقيماً و بلاواسطه از طريقِ کلامِ خداوند با او ارتباط برقرار کنند و جوّ و حسِّ حاکم بر قرآن را درک کنند. درکِ کامل قرآن فقط از راهِ ترجمه ي تحت الفظلي ممکن نيست زيرا درست است که ترجمه مي تواند به راحتي علومِ مختلف را منتقل نمايد ولي در موردِ قرآن هيچ گاه نمي تواند سوزِ عشق و آتشِ شوق را در درونِ انسان ها مشتعل نمايد تا اين که حتّي همانندِ اعرابِ جاهليّت، با شنيدنِ يک آيه از آن، آرام و قرارِ خويش را از دست بدهند. راستي آيا اعرابِ جاهليّت از ما بهتر بودند که با شنيدن يک آيه صد و هشتاد درجه عوض مي شدند و از موجودي پست تر از خاک به موجودي آس