رتقاء تاهنوز بدون دليل بوده و همينطور خواهد ماند و يگانه سبب گرايش ما بدان اينست كه تنها بديلي كه براي آن وجود دارد ايمان به خلق موجوده است كه آن علي الاصلاق درست نيست».
-جوليان هكسلي : دارويني ملحدي است كه در قرن بيستم قد علم كرد، وي در بارهء اين نظريه ميگويد:
* «همينطور علم حياة انسان را در مركز مشابه به آنچه بالايش انعام  شده، به حيث سيد مخلوقات قرار ميدهد، البته همانطور كه اديان ميگويد».
* «از جملهء مسلمات و امور پذيرفته شده اينست كه انسان در زمان حاضر سردار مخلوقات است، ولي ممكن است كه مقام وي را گربه و يا موش اشغال نمايد».
* وي ميپندارد كه انسان مفكورهء « الله» [خدا پرستي] را در زمان عاجزي و ناداني خود اختراع نموده بود، اما حالا كه ميداند و برطبيعت خودش سيطره نموده است ديگر ضرورتي [ به خدا پرستي] ندارد و خودش در يكزمان واحدهم عابد است و هم معبود.
* وي ميگويد: «بعد از نظريهء داروين انسان نمي تواند كه خودرا از جملهء حيوانات نشمارد».
* ليكونت دي نوي: از مشهور ترين مترقيان جديد است،  كه در  حقيقت خودش صاحب نظريهء مترقي «تطوريه» مستقل ميباشد.
-د. هـ. سكوت: خيلي دارويني متعصب است، وي ميگويد: «مفكورهء نشوء بخاطري آمده است كه باقي بماند، و ممكن نيست كه از آن دوري جوييم، ولو كه به حيث يك عمل اعتقادي گردد».
-برتراند راسل: يك فيلسوف ملحد ميباشد كه مفكورهء دارويني را تأييد نموده آنرا از ناحيه ميخانيكي تقويهء مينمايد، و ميگويد: « همان عملي كه جاليلاي و نيوتن بخاطر فلك انجام دادند، داروين بخاطر علم حياة انجام داد».
افكار و معتقدات:
اول نظريهء داروين : اين نظريه پيرامون چند فكر و چند امور فرضي چرخ ميخورد كه آنها قرار ذيل اند:
-داروين چنين تخمين ميكند كه موجودات عضوي كه داراي مليونها حجره اند در اصل موجود حقير و داراي حجرهء واحد بوده اند.
-اين نظريه چنين تخمين ميكند كه كائنات عضوي از سوي سادگي و عدم تعقيد به سوي اغلاق و تعقيد ترقي نموده اند.
-اين كائنات از سوي انحطاط به سوي ترقي به تدريخ پيش ميروند.
-طبيعت به اشياء قوي النوع اسباب بقاء، نمو، و كيفيت پذيري باهمزيستانش بخشيده است، تا در برابر حوادث مقاوت نموده در نردبان ترقي بالا رود، كه اين خود مؤدي به تحسين و ترقي نوعي مستمر ميشود و از آن انواع جديد مترقي به ميان ميايد، همچنون بوزينه و انواع مترقي تري كه در صورت انسان جلوه گر ميگردد، و بر عكس ميابيم كه طبيعت همين قدرت را از اشياء ضعيفه سلب نموده است كه آنان افتيده از بين ميروند.
-داروين اين نظريهء خود را از «الانتقاء الطبيعي» مالتوس اخذ نموده است.
-مـميزات فـردي در داخـل يـك نوع به مرور زمانه هاي طويل منتج به انواع 
جديده خواهد شد.
-طبيعت بدون كدام نقشهء پلان شده ميدهد و محروم ميسازد، بلكه رفتار كوركورانه دارد، و خط سير ترقي و تطور در ذات خود كج و مضطرب بوده به يك قاعده و قانون دوامدار منطقي سيرنمي كند.
-نظريه در ذات خود فرضي و بيولوجيكي بوده از نظريات فلسفي بدور ميباشد.
-نظريه به دو اصل استوار بوده كه هريكي از ديگرش مستقل و جدا است:
1-موجودات حيه در زمانه هاي تاريخي به تدريج پيدا شده و به يكبارگي پيدا نگرديده اند، براي اثبات اين اصل ممكن است برهان و دليل بياورند.
2-اين مخلوقات سلسلهء ميراثيى دارند كه طي عمليهء تطور و ترقي تدريجي دور و درازي، بعضي از آنها از بعضي ديگرشان به طريق تعاقب پيدا شده اند، و اين اصلي است كه تاحال دليلي به اثبات آن آورده نتوانسته اند، زيرا در سلسلهء تطوري كه آنها گمان ميكنند، يك حلقه و يا چندين حلقه مفقود است.
-نظريه چنين تخمين ميكند كه هر مرحله اي از مراحل ترقي بطور حتمي و ضروري زادهء مرحلهء قبلي خود است، يعني عوامل خارجي است كه نوعيت اين مرحله را تعيين مينمايد، هرچه  خط سير تطور و ترقي در ذات خود، در تمام مراحلش، يك خط مضطرب و مشوش بوده كه يك غايهء معين و هدف عالي ندارد، زيرا پيدا كنندهء آن كه طبيعت است، عقل و دانش ندارد بلكه كوركورانه  سير ميكند.
دوم: آثاري كه اين نظريه از خود بجاگذاشت:
-قبل از اين نظريه، به سبب انقلاب فرانسه، مردم به سوي آزادي عقيده دعـوت
 مي كردند، ولي بعد از آن الحاد خويش را اعلان نمودند، الحادي كه به طريقهء عجيـبي نشر شده از اروپا به اطراف جهان نقل گرديد.
-طبق اين نظريه، براي كلمهء: آدم، حواء، جنت، درختي كه آدم وحواء از آن خوردند، و خطيئة «طبق عقيدهء نصارى كه عيسى (ج)  بخاطر نجات يافتن بشر از گناه موروثش به دار آويخته شد، گناهي كه از وقت آدم تا وقت داركشيدن به آنان چسپيده بود» ديگر مدلول و مفهومي براي اين كلمات باقي نماند.
-افكار مادي بر عقول طبقهء دانشمند سيطره نموده مادي بودن انسان و مسخربودنش را تحت قوانين ماده تلقين كرد.
-تعداد زيادي از مردم خودرا از ايمان به الله، بطور كامل و يا نزديك به كمال خالي و فارغ نمودند.
-عبادت و پرستش طبيعت: داروين ميگويد: «طبيعت هر چيز  را خلق ميكند و قدرتش در خلق نمودن بيحد و اندازه است».
-در ادامه ميگويد: « تفسير نشوء و ارتقاء به آن گونه كه خداوند در آن دخالت داشته باشد به منزلهء داخل كردن عنصر خارق طبيعت در قانون ميكانيكي صرف است».
-ديگر فائده اي در بحث پيرامون غايه و هدف از وجود انسان به نظر آنان ديده نمي شود، زيرا داروين نسب انسان را به بوزينه ربط داده است، بلكه چنين فكر نموده كه جد حقيقي انسان همان مكروب كوچكي بوده كه پيش از چندين مليون سال در آب جمع شدهء ايستاده اي زندگي ميكرده.
-علوم غربي مفكورهء «غائيه» را [علمي را كه از غايات و نتائج بحث ميكند]، بدليل اينكه ديگر پژوهشگر علمي به آن ضرورت ندارد و آن در دائرهء علمش داخل نمي شود،  به كلي مهمل گذاشته اند.
-توسط اين نظريه تعدادي از فكرها گرفتار يأس، نا اميدي و ضياع گرديد، و گروه هاي حيران، و مضطرب كه با خلاء روحي مبتلا اند به ظهور رسيدند.
-بالاي زندگي بي نظمي عقيدتي چيره شد، و اين زمان زمان اضطراب و ضياع گرديد.
-نظريهء داروين هشدار و مقدمه اي براي تولد و ظهور نظريهء فرويد در تحليل نفسي، نظريه برجسون در روحانيت جديد، نظريهء سارتر در وجوديه، و نظريهء ماركس در ماديت بود، تمام اين نظريات ، در طرز تفكر و تفسيرشان  از انسان، حيات و سلوك از همان اساسي استفاده كرده اند كه داروين وضع كرده بود و بالاي آن اعتماد نموده اند.
-داروين چنين فكر ميكند كه انسان حيواني مثل ديگر حيوانات است، همين فكر وي علوم و عقايد را هيجان زده ساخته است.
-انسان در نظر آنان صرف يك آئينه است كه در آن تقلبات و تغييرات بدون سنجش طبيعت منعكس ميشود.
مفكورهء ترقي «تطور» حيوان بودن انسان را تلقين كرد و تفسير علمي ترقي و تطور به مادي بودنش اشاره نمود.
-نظريـهء تـطور بـيولوجيكي بخاطري نقل گرديد كه به حيث يك فكر فلسفي
 قرار گرفته، دعوت به سوي تطور مطلق در هر چيز نمايد، تطوري كه بدون حد و حدود باشد، بعدا  اين تطور بالاي دين، ارزشها و تقاليد بازگشت نموده اين اعتقاد را 