ات صوفيه :
-بعضي از آنان طريقهء حاضر ساختن ارواح را پيش گرفته معتقد اند كه اينهم از تصوف است،  چنانچه بعضي ديگرش طريقهء شعبده را پيموده اند، ايشان به آباد كردن و عمارت كردن مرقدها و قبر هاي اولياء، روشن ساختن آنها، زيارت كردن و دست ماليدن به آنها، اهتمام و توجه زيادي دارند، در حاليكه همهء اينها از بدعت هائي ميباشد كه خدواند u به آن دليلي نفرستاده است.
-بعضي از آنان به دور شدن مكلفيت از شخص ولي قائل اند، يعني عبادت بالاي وي لازم نيست، زيرا وي به مرتبه اي رسيده كه ديگر به اداء عبادت ضرورت ندارد، و ديگر اينكه اگر وي به مكلفيت هاي شريعت و ظاهر آن مشغول شود ازحفظ باطن قطع شده توجه وي  به طرف انواع واردات باطنيه بخاطر مراعات ظاهر خراب ميشود.
-از غرالي بر كساني كه فريب و غرور بالاي شان غلبه نموده، انتقاداتي نقل گرديده و فرقه هاي شان را نيز شمرده است [كه در ذيل ذكر ميگردد]:
* گروهي به لباس، هيئة و شكل و به منطق و سخن فريب خورده اند.
* گروهي ادعاء علم معرفت و مشاهدهء حق را نموده ميگويند كه از مقامات واحوال گذشته اند.
* گروهي ديگر در اباحيت افتاده گليم شريعت را جمع كرده، احوال را ترك نموده بين حرام و حلال به مساوات و برابري قائل شده اند.
* بعضي از آنان ميگويند: اعمال ظاهري هيچ ارزشي ندارد، به قلب ها نظر كرده ميشود و قلب هاي ما واله و شيداء محبت خدا، و واصل به معرفت خدا u ميباشد، با دست هاي خويش امور دنيا را پيش ميبريم و قلب هاي ما در حضرت پروردگار حضور دارد، بنابرآن ما در ظاهر  با شهوات و خواهشات هستيم  نه در باطن.
-اقوالي وجود دارد كه به ابو يزيد بسطامي نسبت داده ميشود، ولي هريكي از عبدالله هروي (ت 481هـ) و نيكلسون مستشرق در صحت نسبت اين اقوال به وي اظهار شك و ترديد مينمايند، يعني اقوال آتي:
* :« سبحاني ما اعظم شأني » ( پاكي است مرا چقدر بزرگ است شأن من).
* « إني لا إله إلا أنا فاعبدون » ( من، نيست معبودي جز من پس مرا عبادت كنيد).
* « از  بحري عبور كردم كه پيامبران در ساحل آن توقف نموده استاده اند».
* « بر آسمان بالا رفتم و خيمهء خويش را در مقابل عرش نصب كردم».
-حلاج كه صاحب مكتب حلول و اتحاد شمرده ميشود نيز اقوالي دارد كه از آنجمله است:
أنا من أهوي و من  أهوي أنا                  نـحن  روحان حللـنا بدنا
فإذا  أبصرتـني   أبصـرتـه                  و  إذا  أبصـرته  أبصـرتنا
مزجت روحك في روحي كما                 تمزج الخمـرة في الماء  الزلال
فإذا  مسك  شـئ   مسـني                  فإذا  أنت أنـا في كل  حال
يعني : « من كسي هستم كه خودم آنرا طلب ميكنم، و كسي را كه طلب ميكنم آن خودم هستم ما دو روحي هستيم كه در يك بدن داخل شده ايم – پس وقتي مرا ببيني او را نيز ديده اي- و وقتي او را ببيني مرا نيز ديده اي – روحت با روحم چنان خلط شده كه- شراب در آب زلال و صفا خلط ميشود- بنابرآن وقتي چيزي تو را مساس كند مرا مساس كرده است- و در هر حال تو عين من هستي».
-صوفي ها لفظ ( غوث و غياث)  را استعمال ميكنند، ولي ابن تيميه در مجموع الفتاوي مجلد تصوف ص 437 ميگويد: لفظ ( غوث و غياث) را جز خداوند u كس ديگر مستحق نيست، خدوند است كه فريادرس  داد خواهان ميباشد، بناء براي هيچ كس جائز نيست كه از ديگري فريادرسي بخواهد، نه به ملك مقرب و نه به نبي مرسل».
-تمام طرق صوفيه به ضرورت ذكر اتفاق دارند، و آن به نزد نقشبنديه لفظ «الله» است همراه توجه به سوي معنى، نزد شاذليه  (لا إله إلا الله) است، نزد ديگران شان نيز مثل آن ميباشد، البته همراه با استغفار و درود به پيامبر r و بعضي از آنان در وقت شدت ذكر ( هو هو) ميگويند به لفظ ضمير.
-ولي ابن تيميه در كتاب سلوك از مجموع الفتاوى ص 229 ميگويد: «اكتفا كردن به اسم مفرد، چه اسم ظاهر باشد چه ضمير، دليلي و اصلي ندارد،  چه رسد به آنكه از ذكرخواص و عارفين باشد، بلكه آن وسيله اي به انواع بدعت ها و گمراهي ها بوده و سبب تصور احوال فاسده، از احوالات اهل الحاد و اهل اتحاد ميشود».
وي نيز در ص227 ميگويد:«كسيكه ميگويد: يا هو ياهو، يا ميگويد: هوهو و امثال آن، ضمير تنها به طرف چيزي راجع ميشود كه آنرا قلب تصور نموده است، و قلب گاهي به راه صواب ميرود و گاهي هم به بيراهه ميرود».
-بعضي از كسانيكه خودرا به تصوف نسبت ميدهند كارهاي عجيبي و خارق  العاداتي را انجام ميدهند، ابن تيميه در كتاب تصوف صـ494 ميگويد: « اما برهنه كردن سر، بافتن موي، و مارهارا با خود داشتن، اينها شعار و علامهء هيچيكي از صالحين، و هيچ كس از اصحاب، تابعين، شيوخ  متقدمين و متأخرين مسلمانان نبوده و نه هم شعار شيخ احمد رفاعي ميباشد، بلكه خيلي بعد از وفات شيخ اينكارها اختراع و ابتداع گرديده است». 
-ابن تيميه در كتاب تصوف  صـ504 ميگويد: « اما نذر كردن براي مردگان از انبياء و مشائخ و غير شان، يا براي قبور شان و يا براي مجاورين قبور شان، نذر شركي بوده و نافرماني خداوند تعالى ميباشد».
-و در صـ506 كتاب تصوف ميگويد: «اما قسم خوردن به غير خداوند، از ملائكه، پيامبران، مشائخ، پادشاهان، و ديگران، منهي عنه بوده جائز نمي باشد».
-و در صـ505 كتاب تصوف ميگويد: « اما برادر خواندگي مردان با زنان بيگانه، و خلوت شان با آنها و نظر كردن شان به عورت آنان، اين همه به اتفاق مسلمانان حرام بوده كسيكه آن را از امور ديني ميشمارد وي از جملهء برادران شياطين ميباشد».
-در بارهء مقام فناء از شهود ما سواي رب، كه آن فناء از اراده است، ابن تيميه در صـ337 كتاب سلوك ميگويد: در اين فناء گاهي ميگويند: «أنا الحق» يا «سبحاني» يا « ما في الجبة إلا الله»  [ترجمهء اين عبارات پيشتر گذشت]، البته وقتي ميگويند كه توسط مشهود خود از شهود خود و توسط موجود خود از وجود خود فاني شوند، در مثل اين مقام مدهوشي و مستي واقع ميشود كه همراه با موجود بودن حلاوت ايمان تمييز از وي ساقط ميشود، چنانچه در مستي شراب و مستي كسيكه عاشق صورت ها است واقع ميشود.. در بارهء آنان چنين حكم ميشود كه اگر عقلش به سبب  امر مباح زائل  شده باشد در آنصورت اگر از وي اقوال و افعال حرام صادر ميشود بر وي گناه نيست [زيرا در اين صورت معذوراند ]، بخلاف آن صورتي كه عقلش به سبب كار حرام زائل شده باشد. . . همانطوريكه بالايشان گناهي نيست اينهم جائز نيست كه به آنها در آن كار اقتداء كرده شود، وآن كارها وسخنان را درست دانسته شود، بلكه آنان در آن حالت، در بارهء تكاليف ظاهري مثل غافل و ديوانه اند».
-   در بارهء مقام فناء از وجود ماسوا، ابن تيميه در صـ337  كتاب سلوك ميگويد: «سوم: فناء از وجود ماسوا است، يعني چنين ميبيند كه الله عين وجود است وديگر هيچ چيزي وجود ندارد، نه وجود قائم بر وي ونه به غير وي، اين حال حال اتحادي هاي زنديق متأخرين است، مثل: بلياني،تلمساني وقونوي وامثال شان، كسانيكه حق را عين موجودات و حقيقت كائنات ميدانند وميگويند كه غيرش هيچ وجود ندارد، نه به اين معني كه بقاء وجود اشياء توسط وي است بلكه مرادشان اين است كه وي عين موجودات ميباشد، بنابران اين قول وعقيده كفر وضلالت است».
