سعود -رضي الله عنه- به عيادت رسول خدا رفت، ديد که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به شدت تب کرده است. 

و مي‌گويد: «حضور رسول خدا که رفتم، ديدم که تب شديدي دارد، دستم را روي بدن مبارک ايشان گذاشتم گفتم: يا رسول الله! به شدت تب کرده‌اي! 

فرمود: آري! من به اندازه دو نفر از شما تب مي‌کنم! 

گفتم: حتماً پاداشت هم دو برابر است! 

فرمود: آري! سوگند به خداوندي که جانم در اختيار ارادة اوست هيچ مسلماني بر روي زمين نيست که به مصيبتي چه بيماري و يا غيربيماري دچار شود، مگر آنکه خداوند مانند ريزش برگ درختان گناهان او را بخشيده و از بين مي‌برد!» 

عايشه -رضي الله عنها- گفته است: «در طول عمرم کسي را همچون رسول خدا که بر اثر بيماري دچار درد و ناراحتي زيادي شده باشد نديده بودم.» 

از طرف ديگر اسامه بن زيد همراه با سپاه اسلام در «جُرف» اردو زده بودند، وقتي از شدت بيماري رسول خدا با خبر شد قبل از ظهر روز دوشنبه حضور رسول خدا شرفياب شد! 

او مي‌گويد: وقتي از شدت بيماري رسول خدا با خبر شديم، من وارد مدينه شدم بسياري از سپاه اسلام نيز همراه من به مدينه بازگشتند. وارد منزل عايشه که شدم رسول خدا را در حالي ديدم که از شدت بيماري توان حرف زدن را از دست داده بود! اما او گاهي دست‌هاي خود را به سوي آسمان بلند مي‌فرمود و سپس آنها را بر روي صورت مبارکش مي‌ماليد، متوجه شدم که براي من (به عنوان فرمانده سپاه اسلام) دعا مي‌فرمايد»[2]. 

حضرت عايشه آخرين ساعات عمر مبارک رسول خدا را که چاشتگاه روز دوشنبه دوازدهم ربيع‌الأول بود. اينگونه به تصوير کشيده است: 

او مي‌گويد: «وقتي رسول خدا به شدت درد مي‌کشيد، گاهي عمامه‌اش را بر روي چهره خود مي‌کشيد هنگامي که تب مي‌کرد آن را از روي صورت خويش بر مي‌داشت، و در همان حال مي‌فرمود: خداوند يهوديان و مسيحان(نَصارا) را که قبور پيامبران خويش را عبادتگاه کرده‌اند، مورد لعن و نفرين قرار مي‌دهد!» 

عايشه در ادامه مي‌گويد: «من در لحظات پاياني و آخرين نفس‌هاي رسول خدا بالاي سر او بودم، درکنار ظرف آبي نهاده بوديم که دست خود را داخل آن مي‌کرد و چهرة مبارکش را با آن خيس مي‌کرد و مي‌فرمود: «لااله الاّ الله» به راستي مرگ را سختي‌هايي است! خداوندا! مرا در برابر سختي‌هاي مرگ ياري فرما!» 

عايشه -رضي الله عنها- همچنين مي‌فرمايد: «ما در اين مورد با يکديگر صحبت مي‌کرديم که قبل از آنکه به رسول خدا ميان انتخاب مرگ و زندگي اختيار داده شود، جان او گرفته نمي‌شود. در آن حالت سخت بيماري، او دچار حالت خاصي شد و مي‌شنيدم که مي‌فرمود: «همراه با آناني که خداوند ايشان را از نعمت‌هاي خويش بهره‌مند نمود، همراه با پيامبران و صادقان و شهيدان و صالحان، به راستي آنان همنشينان خوبي هستند.» متوجه شديم که او را ميان زندگي دنيا و آخرت مخير نموده‌اند و او زندگي در آخرت را برگزيده است». 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- البداية والنهاية: ج 5 ص 233 - 235

[2]- البداية والنهاية: ج 5 ص 237عايشه -رضي الله عنها- مي‌گويد: سر رسول خدا را در آخرين لحظات عمر مبارکشان بر روي زانوي من بود، و قبل از اينکه وفات نمايند به آخرين سخنان او گوش مي‌دادم. او داشت مي‌فرمود: 

«اللهمّ اغفرلي، وارحمني، وألحقني بالرّفيق الأعلي!» 

«پروردگارا! مرا ببخشاي و با من مهربان باش و به همراهان ملکوتي مرا ملحق بفرما!» 

ام‌ المؤمنين عايشه -رضي الله عنها- مي‌فرمايد: «اين نعمت کمي نيست که رسول خدا در خانة من و هنگامي که سر مبارک او بر روي زانوي من بود، وفات يافت و هنگام مرگ اشک‌هايم با آب دهان و عرق‌هاي پيشانيش درهم آميخت.» 

عايشه -رضي الله عنها- در ادامه مي‌گويد: قبل از وفات رسول خدا برادرم عبدالرحمن ابي‌بکر به عيادت او آمد و در حالي وارد منزل گرديد، سر رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در آغوشم بود! عبدالرحمن مسواکي خيس و تازه شسته شده بود را در دست داشت، ديدم که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- به مسواک او نگاه مي‌کند، متوجه شدم که او دوست دارد مسواک بزند! او به مسواک زدن بسيار علاقمند بود و به آن عادت داشت! 

به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفتم: آن مسواک را مي‌خواهي؟ 

با سر اشاره‌اي نمود که آري آن را مي‌خواهم! 

مسواک را از عبدالرحمن گرفتم و آن را شسته و نرم کرده به رسول خدا دادم! 

او چندين بار آن را در دهان مبارک خويش چرخانيد و دندانهايش را به خوبي با آن مسواک زد، سپس خواست آن را به من بدهد اما نتوانست و مسواک را از دست مبارک او بر زمين افتاد. عايشه -رضي الله عنها- مي‌گويد: در کنار رسول خدا ظرف آبي را قرار داده بوديم، او گاهي دست خود را داخل آن مي‌کرد و چهره مبارکش را با آب خيس مي‌نمود و سپس مي‌فرمود: «لااله الا الله به راستي مرگ را سختي‌هايي است». 

سپس انگشت سبابه دست چپ خود را بلند مي‌کرد و مي‌فرمود: بلکه بسوي رفيق اعلي، بلکه بسوي رفيق اعلي! به نزد خالق جهان! 

در يک لحظه ناگهان روح مبارک او از بدن خارج شد و دستش به ميان ظرف آب افتاد!! 

نظاره‌گر آن لحظات بودم ناگهان ديديم که سر و گردن مبارک او خم و متمايل شد! که نشان مي‌داد روح از پيکر مبارک او خارج گرديده است!! 

ام سلمه -رضي الله عنها- مي‌گويد: لحظاتي پس از مرگ رسول خدا دستم را روي سينه مبارک او نهادم! آن روز جمع زيادي رفت و آمد کردند، من گرچه غذا پخته و وضو گرفتم، اما عطر و بوي خوش بر دستهايم همچنان باقي بود»[1]. 

چاشتگاه روز دوشنبه دوازدهم ماه ربيع‌الأول سال يازدهم هجري رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- وفات يافت. 

خبر وفات رسول خدا به سرعت در ميان مسلمانان منتشر شد. بطوري که همه متعجب، حيرت‌زده، متأسف و ناراحت گرديده، و حتي عده‌اي آن را باور نمي‌کردند! 

 


--------------------------------------------------------------------------------

[1]- البداية و النهايه: ص 237 - 241ابوهريره -رضي الله عنه- مي‌گويد: «وقتي رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- وفات يافت، عمر بن خطاب برخاست و گفت: برخي از منافقين مي‌گويند: رسول خدا فوت کرد! او نمي‌ميرد و همچون موسي‌بن عمران نزد خدا رفته! او قبل از آنکه بميرد، چهل روز از مردم خويش غايب شد و پس از آن بود که ميان آنان برگشت و سپس وفات يافت! اما بسياري از مردم در آن مدت که او غايب بود مي‌گفتند: مرده است! 

سوگند به خداوند حضرت محمد نيز همچون حضرت موسي باز خواهد گشت و آناني را که گفتند: او مرده است، مورد ملامت قرار خواهيم داد!» 

سالم بن عبيدالله -رضي الله عنه- براي مطلّع کردن ابوبکر از وفات رسول خدا به منطقه سبح در نزديکي مدينه رفت. 

ابوبکر بلافاصله سوار بر اسبي به مدينه آمد و وارد مسجد گرديد، ديد که مردم در مورد مرگ رسول خدا دو دسته شده‌اند، عده‌اي آن را باور و گروهي ديگر آن را تکذيب مي‌نمايند! اما او چيزي نگفت و با کسي سخن نگفت. 

عايشه مي‌گويد: ابوبکر سوار بر اسب از سنح به مدينه آمد و وارد مسجد شد و نتوانست با کسي سخني بگويد و به کنار پيکر مبارک رسول خدا که پارچه پشمي و 