 دیگر امیدی برایشان به پیروزی باقی نماند. 
29- در سه صفحه (6-9) شما از منافقان مدینه پرسیده‌اید و به کثرت آنها اشاره کرده‌اید و پرسیده‌اید که چگونه داستان آنها به پایان رسید.
پاسخ شما را به صورت اجمالی و تفصیلی بیان می‌کنیم: 
پاسخ اجمالی در مورد سرنوشت منافقان:
اول: اینکه هر کس به آنچه شما در مورد اصحاب و منافقین ارائه می‌دهید نگاه کند متوجه چند چیز می‌شود: 
1- شما می‌کوشید تعداد اصحاب را اندک نشان دهید، و می‌خواهید بگویید که مصداق آیات مدح فقط بعضی از اصحاب هستند، و فقط به افرادی اشاره می‌کنند نه همه اصحاب، و از آن جا که عقیده شیعه این است که اصحاب همه کافر یا فاسق هستند به جز چهار نفر پس مصداق آیات همین تعداد می‌باشند. 
و آنچه شما در (ص 28) گفته‌اید که کلمة «من» در ﴿مِنَ الْمُهَاجِرِينَ﴾ برای تبعیض است که متأخرین آنها را از مصداق آیه خارج می سازد. جواب این شبهه بیان خواهد شد.
و در (ص 29) گفته‌اید: ملاحظه می‌شود که خداوند عموم مهاجرین و عموم انصار را نمی‌ستاید بلکه گروه خاصی از آنها را می‌ستاید.
سخنان شما نیاز به توضیح و تصحیح دارد، زیرا پر از گمان و شک و تردید است، و وقتی تحقیق کنیم می‌بینیم که از دیدگاه شیعه فقط علی (رض) و چهار نفر مورد ستایش الهی هستند و بعضی این تعداد را با نام‌های ناشناسی اضافه کرده‌اند تا اینگونه به تعداد آنها بیفزایند در صورتی که افزودن تعداد اینها با روایات امامیه اصطکاک پیدا می‌کند. 
در صورتی که بعضی آیات چنان که بیان خواهد شد مقید به بعض نیستند. بلکه متوجه می‌شویم که با متأثر شدن از روایات ضعیف تقریباً کسانی را که در آیات قرآنی مورد ستایش قرار گرفته‌اند محدود می‌کنید و می‌گویید: منظور از (سابقین و پیشگامان علی بن ابی طالب است ... ص 31)، اگر بعد از آن، گفتة خود را اصلاح نمی‌کردید. 
اما با توجه به اینکه گفتة خود را اصلاح کرده‌اید، به نظر می رسد نمایندة گروه و تفکری خاص در شیعه هستید که اعتقادات آنها با شیعة امامیه مطابقت کامل ندارد، بلکه این گروه اندک با تحقیقات فراوان به این نتیجه رسیده اند، گرچه با توجه به اعتقاد شما به نظریة «وصیت»، می‌توان این دیدگاه شما را حمل بر «تقیه» کرد. 
2- وقتی شما منافقین را ذکر می‌کنید، آنها را بزرگ می‌نمایید و ادعا می‌کنید که زیاد بوده‌اند تا خواننده این گونه فکر کند که منافقین اکثریت جامعه را تشکیل می‌داده‌اند، شما گفته‌اید: (اگر منافقان گروه اندکی ‌بودند و تأثیری ن‌داشتند قرآن تا این حد قضیة آنها را مورد توجه قرار نمی‌داد). تا اینکه می‌گویید: (و این دلالت می‌کند که منافقان زیاد بوده‌اند و در آن روز در جامعة اسلامی تأثیر داشته‌اند). تا اینکه می‌گویید: (نشانگر آن است که منافقان گروه بزرگی در جامعه اسلامی بودند) (ص 6). 
3- وقتی به منافقین پرداخته‌اید روایاتی ذکر کرده‌اید که از آن چنین بر می‌آید که همه کسانی که اطراف پیامبر (ص) بوده‌اند از نفاق سالم نمانده‌اند. و این به وضوح دلالت می‌کند که روایات شیعه که هیچ یک از اصحاب را مستثنی نمی‌کند بجز چهار نفر یا مانند آنها، و می‌گوید که همه از راه درست منحرف شده‌اند، شما را تحت تأثیر قرار داده است، در صورتی که همة این روایات بلایی هستند که مذهب شیعه به آن گرفتار شده است، که بعداً بیان خواهد شد. 
دوم: ما بنابرگفتة شما چند سؤال داریم: 
1- تعداد منافقان در جامعة مدینه چقدر بود؟ یا که چند درصد مردم مدینه را تشکیل می دادند؟ 
2- آیا حمله‌ای که در قرآن بر آنها شده نشانة کثرت آنهاست؟ 
3- آیا کسی از منافقین بعد از وفات پیامبر (ص) زنده ماند؟ 
4- آیا منافقان برای پیامبر (ص) و اصحاب (رض) پنهان و ناشناخته بودند؟ 
می‌کوشیم به اختصار به این پرسش‌ها پاسخ دهیم: 
1- تردیدی نیست که تعداد منافقین در ابتدا زیاد بود – اما از مؤمنان بیشتر نبودند – چون رئیس آنها عبدالله بن ابی به رهبری امیدوار بود و در تمام زندگی‌اش از آن مأیوس نشده بود،  شاید کسانی که همراه او بودند همین آرزو را در سر می‌پروراندند. 
اما تصورمان این نیست که همان تعدادی که پیرو او بودند باقی ماندند، زیرا قرآن در سرزمین و خانه‌ها و بازارها و مساجدشان تلاوت می‌شد قطعاً بعضی تحت تأثیر آن قرار می‌گرفتند. 
تردیدی نیست که با مرگ عبدالله بن ابی بن سلول طمع بازگشت به جاهلیت و رسیدن به زعامت و رهبری قطع شد و منافقان بعد از آن ضعیف شدند. بخاری داستانی روایت کرده که در آن آمده است: (پیامبر (ص) از کنار مجلسی عبور کرد که عبدالله بن ابی بن سلول در آن بود، پیامبر (ص) آنها را به سوی خدا دعوت داد، ابن سلول گفت: ای مرد! من آنچه را که تو می‌گویی خوب بلد نیستم، اگر حق هم باشد! پس با بیان آن در مجالس ما، آزارمان مده، به خانه‌ات برگرد هر کس پیش تو آمد برایش تعریف کن). در این مجلس جمعی از یهودیان و مسلمین و مشرکین حضور داشتند، آنگاه با هم اختلاف کردند و نزدیک بود که با همدیگر بجنگند، پیامبر آنها را آرام کرد تا آن که آرام شدند و سپس آن حضرت بر مرکبش سوار شد و به دیدار سعد بن عباده رفت، وقتی نزد سعد آمد گفت: ای سعد! آیا نشنیدی که ابو حباب - عبدالله بن ابی – چه گفت او چنین و چنان گفت. سعد بن عباده گفت: ای پیامبر خدا! او را ببخش و از او در گذر، سوگند به کسی که کتاب را بر تو نازل کرده است، آنچه را خداوند بر تو نازل کرده حق است. اهالی این شهر اتفاق کرده بودند که عبدالله را تاجگذاری کنند و به عنوان رئیس خود انتخاب نمایند، اما وقتی خداوند با آوردن حقی که به تو داده است مانع این کار شد او ناراحت شد و حسادت ورزید...(3) . 
و این واقعه قبل از آن بود که عبدالله بن ابی ظاهراً مسلمان شود. 
سپس بعد از جنگ بدر وقتی مسلمین پیروز شدند و قدرت آنها آشکار گردید، عبدالله بن ابی تصمیم گرفت که وارد دین اسلام شود. عبدالله بن ابی بن سلول در سال نهم هجری(4)  در دوران حیات پیامبر (ص) وفات یافت، و تردیدی نیست که مرگ ابن سلول عامل بزرگی برای ضعیف شدن نفاق بود. 
2- اما حمله‌‌ای که در قرآن به منافقین شده است بخاطر کثرت آنها نبوده بلکه بخاطر شرارت‌های زیاد آنها و شایعاتی که پخش می‌کردند بوده است. و اگر به کتاب‌های سیرت و تاریخ مراجعه کنیم تقریباً از منافقین اسم برده نشده است به جز ابن ابی و گاهی نام‌های کمی ذکر می‌شوند که بدون سند هستند. پیش‌تر ذکر شد که حذیفه بن یمان گفت که پیامبر (ص) فرمود: (در میان اصحاب من دوازده تا منافق هستند. چراغی از آتش دوزخ که در شانه‌های هشت تن از آنان وارد می‌شود و از سینه‌هایشان بر می‌آید شما را از شر این هشت تن مصون می‌دارد)(5) . 
حدیث بر این دلالت می‌کند که تعداد منافقین در آخر دورانشان از این تعداد بیشتر نبوده است و خداوند نابود کردنشان را به عهده گرفته بود. 
3- آیا کسی از منافقان بعد از وفات پیامبر (ص) باقی ماند؟ 
اگر کسی از آنها باقی مانده است تعدادشان از انگشتان دست بیشتر نبوده است به چند دلیل: 
أ) به دلیل حدیثی که پیش‌تر ب