 و بلكه‌ چند بار ديگر آن‌ هم‌ به‌ طور واضح‌ بيان‌ مي‌كرد.
 * چرا در طول‌ سه‌ ماه‌ كه‌ پس‌ از موضوع‌ «غدير خم‌» زنده‌ ماندند حتي‌ يك‌ بار هم‌ درباره‌ي‌ خلافت‌ بلافصل‌ حضرت‌ علي‌ (رض) نه‌ صراحتاً و نه‌ به‌ اشاره‌، چيزي‌ نفرمودند تا حكم‌ ابلاغ‌ شده‌ در «غديرخُم‌» موكّد گردد و اين‌ موضوع‌ بعد از وي‌ كوچك‌ترين‌ مجالي‌ براي‌ بروز آرا و توجيهات‌ ديگر در خود نداشته‌ باشد؟
ـ حضرت‌ عبدالله بن‌ عباس‌ (رض) گويد:
«رسول‌ الله (ص) در مرض‌ وفات‌ بود كه‌ علي‌ ابن‌ ابي‌طالب‌ از نزد ايشان‌ برخاست‌ و بيرون‌ رفت‌. از او پرسيدند: حال‌ رسول‌ الله (ص) چگونه‌ است‌ ابوالحسن‌؟ او گفت‌: امروز به‌ حمدالله سالم‌ هستند. عباس‌ دست‌ او را گرفت‌ و گفت‌: اما من‌ گمان‌ مي‌كنم‌ رسول‌ الله (ص) در همين‌ مرض‌، وفات‌ مي‌كند. چون‌ من‌ مرگ‌ را در چهره‌ي‌ فرزندان‌ عبدالمطلب‌ وقت‌ مرگ‌شان‌ تشخيص‌ مي‌دهم‌. حالا ما را نزد رسول‌ الله (ص) ببر تا بپرسيم‌ اين‌ أمر (خلافت‌ ايشان‌) پس‌ از وي‌ به‌ چه‌ كسي‌ مي‌رسد اگر ما باشيم‌، آن‌ را خواهيم‌ دانست‌ و اگر ديگران‌ هستند مي‌خواهيم‌ در حق‌ّ ما آنان‌ را وصيّت‌ كند. علي‌ گفت‌: والله كه‌ اگر ما از رسول‌الله (ص) درباره‌ي‌ خلافت‌ سؤال‌ كنيم‌ او اسم‌ ما را نگيرد، بعد از وي‌ مردم‌ آن‌ را به‌ ما نخواهند داد. به‌ خدا سوگند من‌ در اين‌ مورد از رسول‌الله (ص) چيزي‌ نمي‌پرسم‌»(صحيح‌ بخاري‌: مغازي‌ / باب‌ 83، ح‌ 4447 و استئذان‌ / باب‌ 29 + تاريخ‌ كبير دمشق‌ (ابن‌ عساكر): 324/45 + دلائل‌ النبوة: 223/7 الي‌ 225. ). 
* چرا حضرت‌ عباس‌ (رض) عموي‌ بزرگوار و اهل‌ بيت‌ رسول‌ خدا (ص) در مرض‌ وفات‌ رسول‌ خدا (ص) كه‌ فقط‌ سه‌ ماه‌ از ايراد «حديث‌ موالات‌» گذشته‌ بود، مي‌خواهد به‌ توسط‌ حضرت‌ علي‌ (رض) از ايشان‌ درباره‌ي‌ خلافت‌ سؤال‌ كند تا بداند چه‌ كسي‌ خليفه‌ او مي‌شود؟ مگر «حديث‌ موالات‌» را فراموش‌ كرده‌ بود؟ و چرا حضرت‌ علي‌ (رض) در جواب‌ او سوگند ياد كرد كه‌ از رسول‌ خدا (ص) درباره‌ي‌ خلافت‌ چيزي‌ نپرسد و به‌ جاي‌ آن‌ نگفت‌: رسول‌ خدا (ص) در «غدير خم‌» مرا به‌ خلافت‌ برگزيده‌؛ ديگر چه‌ نيازي‌ هست‌ كه‌ دوباره‌ در اين‌ حالت‌ از ايشان‌ در مورد خلافت‌ سؤال‌ كنيم‌؟
از اين‌ سلسله‌ حقايق‌ ثابت‌ مي‌شود كه‌ «حديث‌ موالات‌» ربطي‌ به‌ مسأله‌ي‌ خلافت‌ نداشت‌ و به‌ همين‌ دليل‌ هيچ‌ يك‌ از اصحاب‌ رسول‌ خدا (ص) به‌ شمول‌ اهل‌ بيت‌، از آن‌، مفهوم‌ خلافت‌ و امارت‌ بلافصل‌ حضرت‌ علي‌ مرتضي‌ (رض) را استنباط‌ نكرد.
... و چراهاي‌ ديگر
اگر سخن‌ از دلايل‌ و شواهد متفرّق‌ يا جزيي‌ باشد، رشته‌ي‌ سخن‌ تا اينجا ختم‌ نمي‌شود. از زمان‌ ايراد «حديث‌ موالات‌» تا پايان‌ عصر صحابه‌ (رض) بالاخص‌ تا پايان‌ دوره‌ي‌ خلافت‌ راشده‌ ـ به‌ شواهد بسيار برجسته‌اي‌ مي‌توان‌ دست‌ يافت‌ كه‌ ثابت‌ مي‌كند نه‌ «حديث‌ موالات‌» گوياي‌ خلافت‌ حضرت‌ علي‌ (رض) بود و نه‌ خلافت‌ بلافصل‌ ايشان‌ به‌ دلايل‌ و نصوص‌ ديگر منصوص‌ بود.
با مطالعه‌ي‌ اين‌ تاريخ‌ محكم‌، سَيلي‌ از چراهاي‌ بي‌جواب‌ در بستر ذهن‌ خواننده‌ به‌ راه‌ مي‌افتد. با اين‌ مقدمه‌ي‌ شرطي‌ كه‌ «اگر رسول‌ خدا (ص) در «غدير خُم‌» حضرت‌ علي‌ (رض) را خليفه‌ي‌ خود معرفي‌ كرد».
ـ چرا آن‌حضرت‌ براي‌ تأكيد يا توضيح‌ هم‌ كه‌ شده‌ حتي‌ يك‌ مرتبه‌ ديگر به‌ صحابه‌ ـ رضي‌الله عنهم‌ ـ در اين‌ موضوع‌ مهم‌ چيزي‌ نفرمود؟
ـ چرا آن‌حضرت‌ (ص) با الفاظ‌ فصيح‌ كه‌ جز خلافت‌ و امارت‌ احتمال‌ هيچ‌ معني‌ ديگري‌ نداشته‌ باشد، ايشان‌ را خليفه‌ و امير پس‌ از خود معرّفي‌ نفرمود؟
ـ چرا در سقيفه‌ي‌ بني‌ساعده‌، آن‌گاه‌ كه‌ شوراي‌ مهاجران‌ و انصار در خصوص‌ رهبري‌ امت‌ بر پا گرديد و براي‌ اثبات‌ شايستگي‌ بعضي‌ افراد و گروه‌ها در احراز اين‌ منصب‌ از هر طرف‌ دلايلي‌ رد و بدل‌ شد، أحدي‌ از اصحاب‌، «حديث‌ موالات‌» را براي‌ احقيّت‌ حضرت‌ علي‌ (رض) بر زبان‌ نراند؟ در حالي‌ همه‌ آن‌ را شنيده‌ بودند و از طرفي‌ در جمع‌، بني‌هاشم‌ و بني‌عبدالمطلب‌ و بني‌اميه‌ هم‌ بودند كه‌ قطعاً به‌ انتخاب‌ حضرت‌ علي‌ (رض) بيش‌ از انتخاب‌ حضرت‌ ابوبكر (رض) خوشحال‌ مي‌شدند.
ـ چرا اصلاً با وجود دليل‌ و نص‌ّ براي‌ امارت‌ يك‌ فرد، مهاجران‌ و انصار در سقيفه‌ دچار اختلاف‌ نظر شدند؟
ـ چرا حضرت‌ علي‌ (رض) خود پس‌ از اندكي‌ تأخير به‌ همراهي‌ زبير (رض) به‌ سوي‌ ابوبكر (رض) شتافت‌ و هر دو با وي‌ بيعت‌ نمودند؟ ( - مستدرك‌ حاكم‌: 66/3 و 67. (و تابعه‌ الذهبي‌) + مسند احمد: 185/5 و 186 + معجم‌ كبير طبراني‌: 447/2 + تاريخ‌ الإسلام‌ ذهبي‌: 10/3 + سنن‌ كبراي‌ بيهقي‌: قتال‌ اهل‌ البغي‌ باب‌ «الأئمة‌ من‌ قريش‌» + الاستيعاب‌ ابن‌ عبد البر: 244/2 + تاريخ‌ طبري‌: 447/2 + أنساب‌ الأشراف‌ بلاذري‌: 585/1، ح‌ 1183 + البداية و النهاية: 299/6 +... . ).
ـ چرا ايشان‌ در بيان‌ علّت‌ تأخير چند ساعته‌ي‌ خويش‌ به‌ جاي‌ احتجاج‌ به‌ «حديث‌ موالات‌»، فرمودند: «ما ناراحت‌ شده‌ بوديم‌، فقط‌ بدين‌ علت‌ كه‌ در مشاوره‌ ما را فرا نخواندند؟» و چرا به‌ جاي‌ اظهار احقيّت‌ خويش‌ به‌ خلافت‌، فرمود: «در حقيقت‌ ما پس‌ از رسول‌ خدا (ص) ابوبكر (رض) را هم‌ به‌ اين‌ امر از همه‌ احق‌ّ مي‌دانيم‌. او رفيق‌ غار و ثاني‌ اثنين‌ است‌. ما شرف‌ و بزرگي‌ او را به‌ يقين‌ مي‌دانيم‌. در حالي‌ كه‌ رسول‌ الله (ص) زنده‌ بودند، او را به‌ اقامه‌ي‌ نماز امر فرمودند؟»(ر.ك‌: مستدرك‌ حاكم‌: 66/3 و 67 (و يتعقّبه‌ الذهبي‌ و تابعه‌) + البداية و النهاية: 300/6 ـ 299. ). 
ـ چرا شش‌ ماه‌ بعد، وقتي‌ حضرت‌ ابوبكر (رض) به‌ خانه‌ي‌ حضرت‌ علي‌ (رض) رفت‌ و علت‌ عزلت‌ و رنجيدگي‌ او را جويا شد، در جواب‌ گفت‌: «ما فكر مي‌كرديم‌ كه‌ چون‌ اهل‌ بيت‌ هستيم‌ در امر شوراي‌ خلافت‌ نصيبي‌ داريم‌؟» و پس‌ از اعتذار متقابل‌ با هم‌ به‌ مسجد رفتند و هر دو در جمع‌ تمام‌ صحابه‌ ـ رضي‌الله عنهم‌ ـ سخن‌ گفتند و حضرت‌ علي‌ (رض) عذر خويش‌ را بيان‌ و بار ديگر در انظار همه‌ با خليفه‌ي‌ رسول‌ خدا (ص) بيعت‌ نمود تا بهانه‌اي‌ براي‌ كسي‌ باقي‌ نماند؟ (صحيح‌ بخاري‌ + صحيح‌ مسلم‌: جهاد و سير/باب‌ 16، ح‌ 1759 و 1760. ).
ـ چرا به‌ جاي‌ آن‌ سخن‌، نگفت‌: خودتان‌ خوب‌ مي‌دانيد كه‌ رسول‌ خدا (ص) مرا به‌ خلافت‌ انتخاب‌ كرده‌، ولي‌ شما اين‌ حق‌ مرا بدون‌ اطلاع‌ من‌ غصب‌ كرديد؟ و اصلاً چرا حاضر شد به‌ مسجد برود و بار ديگر بيعت‌ خويش‌ را جلوي‌ همه‌ تكرار نمايد و از اين‌ كار امتناع‌ نكرد تا بدين‌ طريق‌ احقيّت‌ خويش‌ را به‌ مردم‌ بفهماند؟
ـ چرا در زمان‌ انتخاب‌ خليفه‌ي‌ س