يس بن سعد بن عباده بن دليم بن حارثة بن ابي‌خزيمه بن ثعلبه بن طريف بن خزرج بن ساعده بن كعب، ابوعبدالله، رييس خزرج و فرزند آقايشان ابوثابت انصاري خزرجي ساعدي است كه هم خود، از اصحاب پيامبر اكرم(ص) مي‌باشد و هم پدرش.(1) وي، از اصحاب بافضيلت و يكي از چهره‌هاي برجسته و نام‌دار عرب به‌شمار مي‌رفت و در زمينه‌هاي جنگي و نظامي، چيره دست، صاحب‌نظر و دلاور بود و بزرگ بلامنازع طايفه‌اش محسوب مي‌شد.(2)  وي، تعدادي حديث از رسول‌خدا(ص) روايت نموده است؛ چنانچه ابي‌ليلي مي‌گويد: سهل بن حنيف و قيس بن سعد، در قادسيه نشسته بودند. در اين اثنا جنازه‌‌اي را از آنجا عبور دادند؛ آن دو، برخاستند. به آنها گفته شد: وي، از اهل ذمه(3)  است. اين، جنازه‌ي یک يهودي است. گفتند: جنازه‌اي را از مقابل رسول‌خدا(ص) رد كردند؛ آن حضرت(ص) برخاست، به ايشان گفته شد: اين جنازه‌ي يهودي است. فرمود: «آيا آدم نيست؟»(4)  در اين حديث به حرمت انسان اشاره شده است؛ به عبارتي بدين نكته اشاره شده كه بايد انسان را از آن جهت كه انسان است، گرامي داشت.
ابوعمار مي‌گويد: از قيس بن سعد(رض) روايت شده كه رسول‌خدا(ص) قبل از فرض شدن روزه‌ي رمضان، به ما دستور داد كه روز عاشورا را روزه بگيريم و چون روزه‌ي رمضان فرض شد، نه ما را به روزه‌ي عاشورا دستور داد و نه ما را از آن نهي نمود. و ما، همچنان آن روز را روزه مي‌گرفتيم.(5) 
محمد بن شرحبيل از قيس بن سعد(رض) روايت نموده كه گفته است: رسول‌خدا(ص) نزدمان آمد و ما، برايش آبي فراهم آورديم؛ آن حضرت(ص) غسل نمود. سپس برايش ملافه‌اي رنگي(6)  آورديم. وي، آن را به دور خويش پيچيد. گويا همينك به اثر آن بر چين و چروك شكمش نگاه مي‌كنم.(7) 
كساني همچون: انس، ثعلبه بن ابي‌مالك، ابوميسره، عبدالرحمن بن ابي‌ليلي، عروه،(8)  عبدالله بن مالك جيشاني، ابوعمار همداني، ميمون بن ابي‌شبيب، عريب بن حُميد همداني و وليد بن عبده و عده‌اي ديگر، از او روايت نموده‌اند.(9)  قيس بن سعد(رض) در كوفه، شام و مصر، به روايت حديث پرداخته است.(10) 
قيس، شخصي تنومند، زيبا و بلندقامت بود و چون بر الاغ سوار مي‌شد، پاهايش به زمين كشيده مي‌شد.(11)  مادرش، فكيهه بنت عبيد بن دليم بود؛ پدر و مادرش، با هم نسبت خويشاوندي داشتند و دخترعمو پسرعمو بودند.(12)  وي، در كنار رسول‌خدا(ص)، موقعيت محافظ براي فرمانده را داشت و در برخي از غزوات و جنگ‌ها، پرچم‌دار اسلام بود و در پاره‌اي از موارد، مأمور جمع‌آوري زكات گرديد(13)  و با رسول اكرم(ص) در موقعيت‌ها و صحنه‌هاي مختلف، همراه بود.(14) 
قيس(رض) در تعدادي از سرايا،(15)  حاضر گرديد؛ از جمله:
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) سير أعلام النبلاء (3/102).
2) أسد الغابة (4/450).
3) اهل ذمه، به يهود و نصاري و مجوسياني گفته مي‌شود كه در ازاي پرداخت جزيه، در پناه مسلمانان قرار مي‌گيرند.
4) نگا: بخاري، شماره‌ي1312.
5) مسند احمد (3/422).
6) در روايت، به جاي واژه‌ي رنگي، ورسي آمده است؛ ورس، گياهي است كنجدمانند كه پوست دانه‌اش، قرمز مي‌باشد و در رنگرزي به‌كار مي‌رود. (مترجم).
7) تاريخ دمشق.
8) الإصابة (5/361).
9) سير أعلام النبلاء (3/102).
10) همان (3/102).
11) الإصابة (5/360).
12) همان (5/360).
13) البداية و النهاية (11/354).
14) نگا: الإصابة (5/360).
15) سرايا، جمع سريه است و به آن دسته از جنگ‌هاي مسلمانان گفته مي‌شود كه شخص رسول اكرم(ص) در آن حضور نداشته است.اعزام لشكر ابوعبيده(رض) به سيف‌البحر، تداوم استراژي نظامي رسول اكرم(ص) براي ناتوان كردن قريش و تنگ نمودن حلقه‌ي محاصره‌ي اقتصادي بر قريشيان بود. از اين‌رو ابوعبيده(رض) را به همراه سيصد سواركار به ساحل دريا گسيل داشت تا براي شبيخون به كاروان تجارتي قريش، كمين كنند. در ميانه‌ي راه، زاد و توشه‌ي لشكر، تمام شد. ابوعبيده(رض) دستور داد كه يكايك افراد لشكر، آنچه را كه دارند، جمع كنند؛ بدين‌ترتيب مقداري خرما جمع‌آوري شد. ابوعبيده(رض)، اين مقدار خرما را جيره‌بندي كرد. به‌‌گونه‌اي كه روزانه اندكي خرما به هر يك از افراد لشكر مي‌رسيد. سرانجام سهم روزانه‌ي هر يك از لشكريان، يك دانه خرما در روز گرديد. حالت سخت و دشواري پيش آمد، اما لشكريان، اين وضعيت بحراني را درك كردند و با آمادگي تمام و بدون آزردگي و بي‌تابي، با فرمانده‌ي خويش در اين زمينه همكاري نمودند؛ چنانچه تا آنجا كه امكان داشت، بيشترين زمان ممكن را با يك خرما، سپري مي‌كردند.(1) 
جابر(رض) كه در اين لشكر حضور داشته است، مي‌گويد: «ما، آن‌چنان به دانه‌ي خرما، مك مي‌زديم كه كودك، پستان مادرش را مي‌مكد و بدين‌سان روزمان را به شب مي‌رسانديم».(2) 
وهب بن كيسان، از جابر(رض) پرسيد: يك دانه خرما، چه فايده‌اي دارد؟ پاسخ داد: وقتي به فايده‌اش پي برديم و نبودِ همان يك خرما را احساس كرديم كه به‌كلي تمام شد.(3)  از اين‌رو لشكريان، ناگزير به خوردن برگ‌هاي درختان شدند.
جابر(رض) مي‌گويد: «با چوب‌دستي، به درختان مي‌زديم و سپس برگ‌هايي را كه مي‌افتاد، با آب، خيس مي‌كرديم و آن‌گاه مي‌خورديم».(4)  از اين‌رو سريه‌ي فوق، به سريه‌ي خبط(5)  نيز نام‌گذاري شده است. پيشامد مذكور، قيس بن سعد بن عباده(رض) را كه يكي از افراد اين لشكر بود، متأثر كرد. از اين‌رو سه شتر براي لشكريان نحر كرد و دوباره سه شتر ديگر هم كُشت؛ و چون براي بار سوم اين كار را كرد، ابوعبيده(رض) او را منع نمود.(6) 
در تاريخ ابن‌عساكر، ماجراي سخاوت قيس بن سعد(رض) به‌تفصيل آمده است. داود بن قيس و ابراهيم بن محمد انصاري و خارجه بن حارث، گويند: ابوعبيده(رض) با لشكري مركب از سيصد تن از مهاجران و انصار(رض)، به ساحل دريا گسيل شد. اين لشكر، با گرسنگي شديدي مواجه گرديد. قيس بن سعد(رض) گفت: چه كسي شترش را در ازاي خرما به من مي‌فروشد؟ اگر كسي حاضر به چنين معامله‌اي است، شتر را اينجا به من بدهد، من هم در مدينه خرمايش را خواهم داد. قيس، به شخصي از جهينه گفت: «يك شتر را در قبال شصت صاع خرمايي كه در مدينه به تو خواهم داد، به من بفروش». آن شخص، گفت: «به خدا سوگند كه من، تو را نمي‌شناسم. تو، كيستي؟» پاسخ داد: «من، فرزند سعد بن عباده بن دليم هستم». سرانجام قيس(رض)، پنج نفر شتر در ازاي شصت صاع خرما براي هر شتر، از آن جهني خريداري نمود. البته آن باديه‌نشين، شرط كرد كه قيس(رض)، از خرماهاي خشك آل دليم به او بدهد. قيس(رض) هم پذيرفت و گفت: «هر كس را كه مي‌خواهي، گواه بگير». از آن جمله، عمر بن خطاب(رض) بود. اما عمر(رض) فرمود: «من، براي اين منظور، گواه نمي‌شوم؛ قيس، در حالي قرض مي‌كند كه هيچ مالي ندارد؛ هر چه هست، از پدرش مي‌باشد». شخصِ جهني گفت: به خدا سوگند، سعد(رض) حتماً چند صاع خرما را مي‌پردازد و بدهي فرزندش را ادا مي‌كند. چراكه من، او را شخص شريف و نيكي مي‌دانم. خلاصه اينكه قيس(رض) شترها را خريداري كرد و در سه مرحله، آنها را براي لشكريان، كشت تا اينكه روز چهارم، فرمانده‌ي لشكر، او