ت جايگزين خالد(رض) شود و چون او، براي لشكر اسلام مفيد باشد. زيرا هنگامي كه فرمانده‌ي كل، نرم‌خو باشد، چاره‌اي جز اين نيست كه جانشينش خلق و خوي تندي داشته باشد تا بدين‌سان تعادل، برقرار گردد و بر عكس در صورت تندخويي فرمانده‌ي اصلي، جانشينش بايد اخلاق و شخصيت نرمي داشته باشد. ابوبكر صديق(رض) نيز از آن جهت كه نرم‌خو بود، خالد(رض) را كه شخصيت تند و شديدي داشت بر لشكر گماشت تا از اين تندخويي خالد(رض) اخلاق و كنش نرم خود را متعادل گرداند. عمر فاروق(رض) چون خالد(رض) طبع تندي داشت و ابوعبيده(رض) همانند ابوبكر صديق(رض) نرم‌‌خو بود. بنابراين ابوبكر و عمر رضي الله عنهما انتخاب درستي در گزينش فرماندهان و مشاوران خود داشتند كه همين امر نيز موجب ايجاد تعادل و توازن در رفتارهاي حكومتي آنان گرديد تا چون رسول‌خدا(ص) معتدل و ميانه‌رو باشند و بتوانند به خوبي از عهده‌ي جانشيني آن حضرت(ص) برآيند.(5)  رسول اكرم(ص) فرموده‌اند: (أنا نبي الرحمة، أنا نبي الملحمة) يعني: «من، پيامبر رحمت هستم؛ من، پيامبر شدت و كارزار هستم.»(6) 
---------------------------------------------------------------------------------------------
1) حركة الردة، ص231
2) الخلافة و الخلفاء الراشدون از بهنساوي، ص112؛ الخلفاء الراشدون از نجار، ص58
3) فتح الباري (7/101)
4) أبوبكر الصديق أفضل الصحابة و أحقهم بالخلافة، ص193و194
5) الفتاوي (28/144)
6) مسند احمد (4/395،404،407)عماني‌ها، دعوت اسلام را پذيرفتند و رسول‌خدا(ص) عمرو بن عاص(رض) را به نزد آنان فرستاد تا به ايشان دين و ايمان آموزش دهد. پس از وفات رسول‌خدا(رض) شخصي از ايشان به نام لقيط بن مالك ازدي كه به ذو‌التاج مشهور بود، به رياست رسيد و ادعاي پيغمبري كرد. جاهلان عماني از او پيروي كردند كه در پي آن بر عمان و دو فرزند جلندي غالب شد. در دوره‌ي پيش از اسلام، پادشاه عمان را جلَندي مي‌ناميدند. شخصي به نام جيفر (يكي از پسران جلندي)، خبر طغيان لقيط را به ابوبكر صديق(رض) رساند و از ايشان درخواست لشكر كرد. ابوبكر(رض) عده‌اي را به همراه دو امير (حذيفه بن محصن غلفاني و عرفجه) به مهره گسيل كرد و به اين دو فرمانده دستور داد تا به اتفاق هم، مأموريتشان را از عمان آغاز كنند و حذيفه را فرمانده تعيين نمود و فرمان داد تا پس از رسيدن به مهره، عرفجه امير شود. ابوبكر صديق(رض) عكرمه(رض) را نيز به عنوان نيروي پشتيباني آن‌ها اعزام كرد و به عرفجه و حذيفه نوشت تا پس از رسيدن به عمان، زير دست عكرمه(رض) انجام مأموريت نمايند. آنان، پس از رسيدن به عمان، با جيفر مكاتبه كردند. لقيط بن مالك، از رسيدن لشكر اسلام باخبر شد و به همراه پيروانش در محلي به نام دبا (1)، اردو زد. آنان، اموال و دودمان (زنان و كودكان) خود را در دنباله‌ي لشكر قرار دادند. دبا، شهر تجاري عمان بود كه بازار بزرگي نيز داشت. جيفر و عباد در مكاني به نام صُحار گرد هم آمدند و كسي را به نزد فرماندهان لشكر اسلام فرستادند و براي جنگ با لقيط، اعلام آمادگي كردند. به هر حال، لشكر اسلام با لشكر لقيط روبرو شد و جنگ شديدي درگرفت. در آغاز كار، مسلمانان، دچار سستي و شكست شدند و نزديك بود از معركه بدر شوند كه خداي متعال،‌ با لطف بي‌كرانش آنان را از سوي بني‌ناجيه و عبدالقيس، ياري رساند. با رسيدن نيروهاي كمكي بني‌ناجيه و عبدالقيس، فتح و پيروزي از آن مسلمانان شد و مشركان گريختند. مسلمانان، به تعقيبشان پرداختند و ده‌هزار نفر از نيروهاي دشمن را به هلاكت رساندند و علاوه بر دست‌يابي بر بازار دبا، بر دودمان و دارايي‌هاي مشركان نيز دست يافتند و خمس غنايم را به همراه عرفجه به مدينه فرستادند.(2)  يكي از زمينه‌هاي اصلي اين پيروزي، رويارويي مسلمانان عمان به فرماندهي جيفر و برادرش عباد با لقيط بن مالك ازدي بود كه پيش از رسيدن لشكر اسلام، در دژها و مناطق امن مستقر شدند تا مسلمانان به آنان بپيوندند. همين طور ماندگاري بني‌جذيد و بني‌ناجيه و عبدالقيس بر اسلام و ورود به‌هنگامشان در لشكر مسلمانان، تأثير به‌سزايي در پيروزي لشكر اسلام داشت.(3)
---------------------------------------------------------------------------------------------------
1) دبا، نام قصبه و دهستان معروف عمان است. نگاه كنيد به: معجم‌البلدان ياقوت حموي. (مترجم)
2) البداية و النهاية (6/335)
3) الثابتون علي الإسلام، ص59و60مسلمان شدن اهل بحرين از اين قرار بود كه رسول‌خدا(ص) علاء حضرمي(رض) را براي دعوت به نزد حاكم بحرين (منذر بن ساوي) فرستادند؛ منذر بن ساوي دعوت آن حضرت(ص) را پذيرفت و اسلام و عدالت را درميان بحريني‌ها گسترش داد. پاسخ منذر به دعوت رسول‌خدا(ص) چنين بود: «من، در قدرتي كه به دست دارم، نگريستم و ديدم كه اين امر، فقط دنيوي است و چيزي از آخرت در خود ندارد؛ اما چون در دين شما نگاه كردم، آن را براي دنيا و آخرت يافتم. لذا چيزي مرا از پذيرش ديني كه در آن آسايش زندگاني و راحت مرگ است، بازنداشت. تا ديروز از كساني تعجب مي‌كردم كه به اين دين مي‌گروند و امروز از كساني در شگفتم كه اين دين را رد مي‌كنند….»(1) 
رسول‌خدا(ص) رحلت كردند و پس از اندكي منذر نيز وفات نمود. با رحلت رسول‌خدا(ص) و منذر بن ساوي، بحريني‌ها از دين برگشتند و منذر بن نعمان را به قدرت رساندند.(2) 
بحرين، باريكه‌اي از كرانه‌هاي خليج فارس است كه از قطيف تا عمان ادامه مي‌يابد و بخشي از بيابان‌هايش به آب دريا نزديك است. در قسمت بالايي بحرين، يمامه قرار دارد. البته تپه‌ماهورهايي در ميان بحرين و يمامه فاصله انداخته است.(3) 
مسلمانان بومي بحرين كه بر اسلام پايداري كردند، نقش زيادي در خاموش كردن فتنه‌ي ارتداد داشتند. جارود بن معلي، تأثير زيادي در اين پهنه ايفا كرد؛ وي، با رسول‌خدا(ص) مصاحبت نمود و پس از فراگيري آموزه‌هاي ديني به ميان قومش رفت و آنان را به اسلام فراخواند. با آن‌كه دعوتش پذيرفته شد، اما اندك زماني نگذشت كه رسول‌خدا(ص) وفات نمودند. عبدالقيس از دين برگشتند و گفتند: اگر محمد، پيامبر بود كه نبايد مي‌مرد. اين خبر به جارود رسيد؛ وي، آن‌ها را جمع كرد و چنين فرمود: «اي مردم! من از شما چيزي مي‌پرسم كه انتظار دارم در صورتي كه پاسخش را مي‌دانيد، به من جواب دهيد و اگر نمي‌دانيد، پاسخي ندهيد.» عبدالقيس گفتند: «هر آن‌چه مي‌خواهي، بپرس.» جارود گفت: «آيا مي‌دانيد كه خداي متعال، پيش از محمد(ص) نيز پيامبراني فرستاده است؟» گفتند: آري. جارود افزود: «اين پيامبران را ديده‌ايد يا فقط مي‌دانيد كه پيش از محمد(ص) پيامبراني آمده‌اند‌؟» گفتند: «آن‌ها را نديده‌ايم و فقط از آمدنشان خبر داريم.» جارود(رض) پرسيد: «پس آن‌ها چه شده‌اند؟» پاسخ دادند: مرده‌اند. جارود(رض) گفت: «محمد(ص) نيز همانند آنان وفات كرده است و من گواهي مي‌دهم كه خدايي جز الله نيست و محمد(ص) بنده و فرستاده‌ي خدا است.» عبدالقيس گفتند: «ما نيز گواهي مي‌دهيم كه خدايي جز الله نيست و محمد(ص) بنده و فرستاده‌ي خدا است؛ تو نيز سرور و بهترين ما هستي.» بدين‌سان عبدالق