ام‌تميم را بكشند؛ اما مجاعه، آنان را از كشتن ام‌تميم بازداشت و گفت: «من، او را پناه داده‌ام كه او بانوي آزاد‌ه‌ي خوبي است.» در همين دور از جنگ، رجال بن عنفوه توسط زيد بن خطاب(رض) كشته شد. مسلمانان، يكديگر را فرامي‌خواندند و فرياد مي‌زدند: اي خالد! ما را نجات بده. ثابت بن قيس(رض) بانگ برآورد: «اي مسلمانان! چه كار بدي كرديد كه گريختيد». جمع زيادي از مهاجرين و انصار گردآمدند. براء بن معرور معمولاً با ديدن صحنه‌ي جنگ، ابتدا دچار رعشه و لرز مي‌شد كه پس از ادرار كردن، لَرزَش تمام مي‌شد و همانند شير هژبر در ميدان جنگ مي‌خروشيد. صحابه(رض) يكديگر را به صبر و مقاومت فرامي‌خواندند و مي‌گفتند: «اي اصحاب سوره‌ي بقره! افسون و جادوگري، امروز باطل شد.» ثابت بن قيس(رض) كه پرچم انصار را به دست داشت، پايش را از دست داد و در همان حال كه پايش قطع شده بود، جنگيد تا به شهادت رسيد. مهاجرين به سالم (آزادكرده‌ي ابوحذيفه) كه پرچم‌دارشان بود، گفتند: «نكند از كار خودت بر ما هراس داري و مي‌ترسي كه از سوي تو شكست بخوريم؟» سالم(رض) فرمود: «در آن صورت حافظ قرآن بدي خواهم بود.» زيد بن خطاب(رض) فرمود: «اي مردم! پشت، قوي داريد و همت، بلند كنيد و با خشم و قدرت به پيش رويد و به ميان دشمن بزنيد.» و سپس فرمود: «به خدا سوگند كه صحبت نمي‌كنم تا اين‌كه خداي متعال، دشمن را شكست دهد يا شهيد شوم و در پيش‌گاه خدا عرض كنم كه من، در راه تو كشته شدم.» ثابت(رض) در آن روز به شهادت رسيد. ابوحذيفه(رض) نيز فرمود: «اي اهل قرآن! قرآن را به كردار نيكتان بياراييد» و سپس به ميان دشمن زد تا اين‌كه شهيد شد. خالد(رض) به ميان دشمن زد تا بلكه مسيلمه را گير آورد و كارش را تمام كند. خالد(رض) هماورد و مبارز طلبيد و هر كس را كه به او نزديك شد، كشت. خالد(رض) به مسيلمه پيشنهاد داد تا تسليم شود و مسيلمه هر بار كه مي‌خواست جواب خالد(رض) را بدهد، شيطانش، او را از پذيرش پيشنهاد خالد(رض) بازمي‌داشت و رويش را برمي‌گرداند. خالد(رض) براي آن‌كه بفهمد لشكر اسلام از كدامين سو شكست مي خورد، دستور داد تا مهاجرين و انصار و هر يك از گروه‌ها جدا شوند و بدين‌ترتيب دريابد كه نقطه‌ي ضعف لشكر كجاست؟ پس از آن صحابه مقاومت و بلكه جنگ بي‌نظيري كردند و به قدري در قلب دشمن پيش رفتند كه دشمن ناگزير به فرار شد و خداوند، فتح و پيروزي را نصيب مسلمانان كرد. محكم بن طفيل بانگ برآورد كه به باغ الموت پناه ببريد. عبدالرحمن بن ابوبكر رضي الله عنهما، خودش را به محكم بن طفيل رساند و تيري در گردنش زد و او را كشت. بني‌حنيفه به باغ پناه بردند و در را بستند. صحابه(رض) نيز آنان را از هر سو محاصره كردند.(2) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------
1) البداية و النهاية (6/328)
2) البداية و النهاية (6/329)1ـ براء بن مالك(رض) 
براء بن مالك(رض) گفت: «مرا از بالاي ديوار در باغ بيفكنيد.» مسلمانان، او را در سپري نهادند و با نيز بالا دادند تا اين‌كه موفق شد خود را از بالاي ديوار به درون باغ بيندازد. او، كنار در شروع به جنگ كرد و در را بازنمود. مسلمانان، از دري كه براء(رض) گشوده بود، وارد باغ شدند و درهاي ديگر را نيز بازكرده و مرتدها را به محاصره درآوردند و اين بود كه مرتدها دانستند كارشان تمام است و حق، بر باطلشان پيروز شده است.(1) 
2ـ كشته شدن مسيلمه‌ي كذاب توسط وحشي بن حرب(رض) 
مسلمانان، خود را به نزديكي مسيلمه رساندند. مسيلمه، كنار ديواري ايستاده و دهانش كف كرده بود و از شدت ناراحتي به حال خود نبود. هرگاه شيطان مسيلمه به نزدش مي‌رفت، از دهان مسيلمه كف بيرون مي‌شد. وحشي بن حرب آزادكرده‌ي جبير بن مطعم و قاتل حمزه، خود را به مسيلمه رسانيد و او را با نيزه‌اش زد كه از سوي ديگر بدنش درآمد. سماك بن خرشه (ابودجانه) ضربه‌ي شمشيري به مسيلمه زد و او را به زمين افكند. زني از درون كاخ جيغ كشيد و گفت: «اي واي، غلامي سياه، امير سفيدچهره را كشت!» مجموع كساني كه در باغ و بيرون باغ كشته شدند، حدود بيست‌ يا بيست و يك‌هزار جنگجو بود. از مسلمانان نيز پانصد يا ششصد نفر شهيد شدند كه برخي از بزرگان صحابه نيز در ميانشان بودند. خالد(رض) مجاعه را كه در زنجير بود، با خود به ميان كشته‌ها برد تا مسيلمه را به او نشان بدهد. هنگامي كه گذرشان بر جسد رجال بن عنفوه افتاد، خالد(رض) پرسيد: «همين، پيامبر شما است؟» مجاعه پاسخ داد: «نه، اين، جسد رجال بن عنفوه است و به خدا سوگند كه مجاعه از مسيلمه بهتر بود.» سپس گذرشان بر جسد فردي افتاد كه بيني فرورفته و چهره‌ي زردي داشت. مجاعه گفت: «مسيلمه، همين است.» خالد(رض) فرمود: «خاك بر سرتان كه از چنين فردي پيروي كرديد.» خالد(رض) پس از آن لشكريان را به اطراف دژها فرستاد تا اموال و اسيراني بگيرند.(2) 
3ـ عبدالرحمن بن عبدالله بلوي اوسي
ابوعقيل عبدالرحمن بن عبدالله، از نخستين كساني بود كه در جنگ يمامه زخمي شد. تيري به سينه‌اش اصابت كرد و او را زخمي نمود. ابوعقيل(رض) تير را بيرون كشيد و پس از آن، نيم‌تنه‌ي چپش فلج شد. ابوعقيل(رض) خودش را به لشكرگاه مسلمانان رسانيد و در همين گير و دار، صداي معن بن عدي(رض) را شنيد كه فرياد مي‌زد: «اي انصار! از خدا بترسيد و دوباره و با ياد خدا بر دشمن بتازيد.» عبدالرحمن انصاري(رض) با شنيدن صداي معن بن عدي(رض) رو به ميدان نهاد. برخي از مسلمانان به او گفتند: «اي ابوعقيل! ديگر بر تو لازم نيست كه بجنگي.» ابوعقيل انصاري(رض) فرمود: «مگر نشنيديد كه مرا صدا زدند.» به او گفته شد: «تو را كه صدا نكردند؛ بلكه انصار را صدا زدند.» ابوعقيل(رض) پاسخ داد: «من، انصاري هستم و اين ندا را به خزيدن هم كه شده، لبيك مي‌گويم.» وي، شمشيري به دست راست گرفت و فرياد برآورد: «اي انصار! مانند جنگ حنين دوباره به ميدان بازگرديد.» پيامد سلحشوري ابوعقيل(رض) و امثالش، اين شد كه مسلمانان دوباره جمع شوند و با روحيه‌ي ايماني و معنوي قوي و بالايي به قصد پيروزي يا شهادت به ميدان نبرد بازگردند و بتوانند دشمن را ناگزير به عقب‌نشيني و فرار كنند. در اين يورش ، دست ابوعقيل(رض) از شانه قطع شد. ابن‌عمر رضي الله عنمها، خودش را در واپسين لحظات حيات ابوعقيل(رض) به او رسانيد و صدايش زد؛ ابوعقيل(رض) كه رمق چنداني نداشت، با زباني سنگين پاسخ ابن‌عمر را داد. ابن‌عمر رضي الله عنهما فرمود: «اي ابوعقيل! مژده كه دشمن خدا كشته شد.» ابوعقيل(رض) انگشتش را به نشان شكر و سپاس از خدا به آسمان بلند كرد و جان به جان‌آفرين سپرد. ابن‌عمر رضي الله عنهما درباره‌اش فرموده است: «او كه همواره آرزو داشت در راه خدا شهيد شود، از بهترين ياران رسول‌خدا(ص) بود.»(3) 
4ـ نسيبه بنت كعب انصاري رضي الله عنها
نسيبه رضي الله عنها با لشكر خالد(رض) به سوي يمامه حركت كرد و قسم خورد كه تا دجال بني‌حنيفه را نكشد، سلاحش را به زمين نگذارد. او، به فضل الهي از سوگندش موفق بيرون آمد و پس از كشته‌شدن مسيلمه‌ي كذاب در حالي به مدينه با