ن</a><a class="folder" href="w:html:182.xml">فصل چهارم: فتوحات ابوبكر صديق(رض)، وفات وی و به خلافت رسيدن عمر فاروق(رض)</a></body></html>عايشه رضي الله عنها مي‌گويد: از آن وقت كه به سن تشخيص رسيده و پدر و مادرم را به ياد مي‌آورم، آن‌ها را مسلمان و بر دين اسلام، به خاطر دارم؛ هيچ روزي بر ما نمي‌گذشت مگر آن‌كه رسول‌خدا(ص)، صبح و شام به خانه‌ي ما مي‌آمدند. زماني كه اذيت و آزار كفار بر ضد مسلمانان، شدت گرفت، ابوبكر(رض) به قصد هجرت به حبشه از مكه بيرون شد، در محل (برك الغماد) با رييس قبيله‌ي (قاره) از بني‌هون بن خزيمه يعني ابن‌دغنه(1)  ملاقات كرد. ابن‌دغنه كه ابوبكر(رض) را خوب مي‌شناخت، پرسيد: «كجا مي‌روي؟» ابوبكر(رض) فرمود: «قوم من، مرا بيرون كرده‌اند و مي‌خواهم در زمين، گشت و گذار نموده، در جايي سكونت كنم كه بتوانم پروردگارم را عبادت نمايم.» ابن‌دغنه گفت: «اي ابوبكر! براي امثال تو، نه شايسته است كه خودشان بيرون شوند و نه زيبنده است كه كسي، آن‌ها را بيرون كند؛ چراكه تو، دستِ ندار را مي‌گيري؛ صله‌ي رحم مي‌كني؛ يتيم و ضعيف را سرپرستي مي‌نمايي؛ مهمان‌نواز هستي و در سختي‌ها، ياور مصيبت‌زدگاني؛ من، تو را پناه مي‌دهم و تحت امان و حمايت خود، اعلام مي‌كنم. پس بازگرد و خدايت را در شهر خودت عبادت كن.» ابوبكر(رض) به همراه ابن‌دغنه به مكه بازگشت. ابن‌دغنه، شبانگاه به ملاقات سران قريش رفت و گفت: «ابوبكر، كسي نيست كه امثال او، وطنشان را ترك كنند و يا آن‌ها را از شهرشان بيرون برانند. مگر مي‌خواهيد كسي را از شهرش اخراج كنيد كه به بينوايان و مستمندان، ياري مي‌رساند و پيوند خويشاوندي را پاس مي‌دارد؛ سرپرستي يتيمان را عهده‌دار مي‌شود و بار زندگيشان را بر دوش مي‌كشد و به بلازدگان كمك مي‌نمايد؟»
سران قريش، پناه‌دهي ابن‌دغنه را پذيرفتند و گفتند: «به ابوبكر بگو: خدايش را در خانه‌اش عبادت كند، همان‌جا نماز بگزارد و هرچه مي‌خواهد، قرآن بخواند؛ اما ما را با نماز و عبادتش نيازارد و اين كارها را آشكارا انجام ندهد. ما، از اين مي‌ترسيم كه نماز و عبادت ابوبكر، زنان و فرزندانمان را در فتنه بيندازد و باعث شود كه آن‌ها، از دين جديد متأثر شوند.» ابن‌دغنه، خواسته‌ي قريش را با ابوبكر صديق(رض)، درميان گذاشت. ابوبكر صديق(رض)، مدتي را به همين منوال، سپري نمود و فقط در خانه‌اش عبادت مي‌كرد و آشكارا و بيرون از خانه‌اش نماز نمي‌خواند تا اين‌كه به اين پنهان‌كاري، تاب نياورد و به قصد دعوت و جلب ديگران به اسلام، در صحن ورودي خانه‌اش، جايي براي سجده و نماز و تلاوت قرآن درست كرد. زماني كه ابوبكر(رض) در پيشگاه خانه‌اش، به عبادت مي‌پرداخت، زنان و فرزندان مشركان، اطرافش جمع مي‌شدند و با شگفت و تعجب به او نگاه مي‌كردند. ابوبكر(رض)، شخص نرم‌دل و گرياني بود كه هنگان تلاوت قرآن، نمي‌توانست جلويش را بگيرد و به‌قدري مي‌گريست كه دل‌هاي زنان و كودكان نظاره‌گر را نرم و متأثر مي‌كرد. از اين‌رو كفار قريش، در هراس افتادند و براي ابن‌دغنه پيام فرستادند كه : «ما، پناه‌دهي تو درباره‌ي ابوبكر را پذيرفتيم مشروط به اين‌كه فقط در خانه‌اش عبادت كند؛ اما ابوبكر، اين شرط را رعايت نكرده و در صحن خانه‌اش، جايي براي سجده و عبادت، ساخته و آشكارا در آن‌جا به خواندن نماز و تلاوت قرآن مي‌پردازد. ما مي‌ترسيم كه زنان و فرزندانمان، به فتنه افتند و از او متأثر شوند. بنابراين ابوبكر را از ادامه‌ي اين كار باز دار؛ اگر بخواهد، مي‌تواند در خانه‌اش، خدايش را عبادت كند و اگر حاضر به پذيرش اين شرط نشد، از او بخواه كه عهد و امان تو را بازپس دهد كه ما، نه دوست داريم عهد و پيمان تو را بشكنيم و نه حاضريم كه ابوبكر، آشكارا، خدايش را عبادت كند.»
ابن‌دغنه، نزد ابوبكر(رض) رفت و گفت: «تو، از پيماني كه به خاطرت با قريش بسته‌ام، آگاهي؛ اگر حاضري به شروط آن پيمان عمل كني، پس خدايت را در خانه‌ات عبادت كن و گرنه آن پيمان را فسخ نما و از امان من بيرون بيا كه من، پس از اين هيچ تعهدي نسبت به تو نمي‌دهم. زيرا دوست ندارم، قريش به تو تعرضي كنند و درميان عرب‌ها، شايع شود كه ابن‌دغنه، در مورد كسي قرار پناهندگي بسته و پيمانش، شكسته شده است.» ابوبكر(رض) فرمود: «امان و پيمانت را به تو برمي‌گردانم و به امان و پناه خدا، راضي و خرسندم.»(2) 
هنگامي كه ابوبكر(رض)، از امان ابن‌دغنه درآمد، يكي از سفيهان و سبك‌سران قريش، ابوبكر(رض) را ديد كه به سوي كعبه مي‌رود. آن شخص جاهل و سبك‌سر، بر روي ابوبكر صديق(رض)، خاك ريخت. وليد بن مغيره يا عاص بن وائل از آن‌جا مي‌گذشت كه ابوبكر صديق(رض) به او فرمود: «اين احمق را مي‌بيني كه با من چه مي‌كند؟» وليد يا عاص گفت: «تو، خودت با خود، چنين كرده و اين بلا را بر سر خود آورده‌اي.» ابوبكر صديق(رض) فرمود: «خداوندا، چقدر صبرت زياد است! خداوندا، چه‌قدر بردبار و حليم هستي!»(3) 
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
1) گفته شده كه نام ابن‌دغنه، حارث بن يزيد يا ربيعه بن رفيع بوده است.
2) فتح‌الباري (7/274)
3) البدية و النهاية (3/95)امام طبري چنين روايت كرده است: …ابن‌قبيله كه همان عمرو بن عبدالمسيح مي‌باشد، خادمي به همراه خود داشت كه كيسه‌اي بر كمرش آويزان كرده بود. خالد(رض) كيسه را گرفت و پرسيد:« اي عمرو! اين چيست؟» عمرو گفت:«اين، سمي است كه در يك آن كارگر مي‌شود و انسان را از پا در مي‌آورد.»خالد(رض) دوباره سؤال كرد: «چرا با خودت سم (زهر) به همراه داري؟» عمرو پاسخ داد: «من، از اين نگران بودم كه شما بر خلاف آن‌چه ديدم، باشيد و غير از آن رفتار كنيد كه انتظارش را از قبل داشتم. مرگ، در نزد من از اين‌كه به قبيله و اهل روستايم امر ناگواري برسد، دوست‌داشتني‌تر است و به همين خاطر نيز با خودم سم برداشتم تا چنان‌چه به روستايم آسيبي برسانيد، خودكشي كنم.» خالد(رض) فرمود: «هيچ كس تا اجلش نرسد، نمي‌ميرد.» و سپس اين كلمات را بر زبان جاري كرد: «بسم الله خير الأسماء، رب الأرض و رب السماء الذي ليس يضر مع اسمه داء الرحمن الرحيم» وانگهي زهر را سر كشيد و فرو برد. البته پيش از آن‌كه زهر را سر كشد، اطرافيانش به سويش شتافتند تا او را از خوردن سم باز بدارند. عمرو با ديدن آن صحنه گفت: «اي عرب‌هايي كه اينك اينجاييد، تا زماني كه يكي از شما اين چنين باشد، حتماً پيروز مي‌شويد.» و سپس رو به مردم حيره كرد و گفت: «هرگز چنين چيزي نديده‌ام.»(40) 
حافظ ابن‌كثير و حافظ ابن‌حجر اين روايت را ضعيف ندانسته‌اند؛ ابن‌حجر گفته است: «ابويعلي و ابن‌سعد به دو طريق ديگر اين ماجرا را روايت كرده‌اند.»(41)  ابن‌تيميه رحمه الله نيز اين را از مصاديق كرامت دانسته است.(42)  برخي از نويسندگان معاصر، اين روايت را انكار كرده و آن ‌را بافته‌ي ذهن و خيال راويان درباره‌ي شخصيت خالد(رض) دانسته‌اند. اين روايت، از جهت سند صحيح و ثابت است و طبري، ابن‌