 دوباره فرمانده‌ي لشكر اسلام در عراق شد و چون كسري از رفتن خالد(رض) اطلاع يافت، لشكري انبوه به فرماندهي بهمن جادويه گرد آورد و نامه‌ي تهديد‌آميزي به مثني نوشت و به او چنين گفت: «من، لشكري درنده‌خو از ايرانيان را به سوي تو گسيل كرده‌ام كه با تو بجنگند؛ آنان، گله‌چران خوك‌ها هستند و يا كاري جز پرورش مرغ نداشته‌اند (و چون رذل و وحش‌گونه‌اند،) آنان را به جنگ تو فرستاده‌ام.»
مثني بن حارثه(رض) با شجاعت و فراست تمام، نامه‌ي مجوسي را پاسخ داد و به او گفت: «تو، از دو حالت بيرون نيستي؛ يا ستم‌گري هستي كه سر برآورده‌اي كه اين، به نفع ما و ضرر تو خواهد بود و يا دروغ‌‌گويي بيش نيستي كه بدترين و رسواترين دروغ‌گوها در نزد خدا و مردم، پادشاهان هستند. گمان ما اين است كه شما براي جنگ با ما از روي ناچاري به اراذل و فرومايگان رو انداخته‌ايد؛ سپاس خدايي را كه شما را براي عملي كردن مكرتان، به خوك‌چرانان و مرغ‌داران، ناگزير كرده است.»(96) 
نامه‌ي مثني، به قدري شكننده بود كه خشم ايرانيان را برانگيخت و سبب شد تا شاهشان را سرزنش كنند كه چرا چنان نامه‌اي به مسلمانان نوشته است! مثني(رض) از حيره به سوي بابل حركت كرد و زماني كه به رود صراة رسيد، جنگ شديدي ميان لشكر اسلام و ايرانيان درگرفت. ايراني‌ها، فيلي را به ميدان آورده بودند تا صفوف مسلمانان را پراكنده كند. مثني بن حارثه بر فيل حمله‌ور شد و يك‌تن او را از پاي درآورد. مسلمانان، آن‌چنان به سپاهيان دشمن حمله كردند كه آنان را فراري داده و جمع زيادي از آن‌ها را كشتند و اموال زيادي به غنيمت گرفتند. ايرانياني كه گريخته بودند، به بدترين وضع به مدائن رسيدند و ديدند كه شاهشان مرده است.(97)  مثني، دشمنان خدا را تا دروازه‌هاي مدائن به عقب راند و آشفتگي، دربار حكومت ساساني را فراگرفت.
مثني در نامه‌اي خبر پيروزي را براي ابوبكر صديق(رض) فرستاد و از ايشان اجازه خواست تا به صلاح‌ديد ايشان، كساني را كه پس از ارتداد، توبه كرده‌اند، در لشكر اسلام به خدمت بگيرد. در آن زمان حركت فتوحات در شام به راه افتاده بود و ابوبكر صديق(رض) فرصت نيافت جواب نامه‌ي مثني را بفرستد. مثني پس از انتظاري طولاني برای دریافت پاسخ ابوبكر(رض)، بشير بن خصاصيه را به جاي خود در عراق گماشت و سعيد بن مره‌ي عجلي را مرزبان قرار داد و خودش به سوي مدينه حركت كرد و زماني كه به مدينه رسيد، ابوبكر صديق(رض) بر بستر بيماري بود و واپسين روزهاي حياتش را سپري مي‌كرد.
ابوبكر صديق(رض) مثني را به گرمي به حضور پذيرفت و پس از شنيدن سخنانش، نظرش را تأييد كرد و سپس عمر فاروق(رض) را به حضور خواست و به او فرمود: «اي عمر، به آن‌چه به تو مي‌گويم، توجه نما و آن را اجرا كن؛ من، گمان مي‌كنم امروز خواهم مُرد. اگر چنين شد و وفات كردم، همين امروز مردم را با مثني همراه كن و هيچ مصيبتي، شما را از پرداختن به امور ديني و فرمان پروردگارتان باز ندارد. هيچ مصيبتي بزرگ‌تر از وفات رسول‌خدا(ص) نيست و تو ديدي كه من هنگام وفات آن حضرت چه كردم…اگر خداي متعال، فرماندهان مسلمان را در شام پيروز كرد، ياران خالد(رض) را به عراق برگردان كه آنان، شايسته‌‌اند كارگزار و مرزبان آن‌جا باشند….»(98) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
93) الحرب النفسية (2/164)
94) من ذي‌قار إلي القادسية، صالح عماش، ص124؛ الحرب النفسية (2/168)
95) عصر الصحابة، عبدالمنعم هاشمي، ص189
96) الكامل ابن‌اثير (2/73)
97) البداية و النهاية (7/18)
98) الكامل ابن‌اثير (2/74)<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:210.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:211.txt">تصميم ابوبكر صديق(رض) براي جنگ با روميان</a><a class="text" href="w:text:212.txt">نظرخواهي ابوبكر صديق(رض) از صحابه در مورد جهاد با روم</a><a class="text" href="w:text:213.txt">نامه‌ي ابوبكر صديق(رض) به اهالي يمن و فراخوان آن‌ها براي جهاد با روم</a><a class="text" href="w:text:214.txt">لشكرهاي اعزامي ابوبكر صديق(رض) به شام</a><a class="text" href="w:text:215.txt">شرايط سخت فراروي مسلمانان در فتح شام</a><a class="text" href="w:text:216.txt">اعزام خالد بن وليد به سوي شام و جنگ‌هاي اجنادين و يرموك</a><a class="text" href="w:text:217.txt">جنگ اجنادين</a><a class="text" href="w:text:218.txt">جنگ يرموك</a></body></html>1ـ ابوبكر(رض)، پيش از بعثت رسول اكرم(ص)، از چنان عزت و جايگاهي درميان قومش برخوردار بود كه ابن‌دغنه به او مي‌گويد: «امثال تو، نه شايسته است كه خودشان بيرون شوند و نه زيبنده است كه كسي، آن‌ها را بيرون كند؛ چراكه تو، دستِ ندار را مي‌گيري؛ صله‌ي رحم مي‌كني؛ يتيم و ضعيف را سرپرستي مي‌نمايي؛ مهمان‌نواز هستي و در سختي‌ها، ياور مصيبت‌زدگاني…» بنابراين ابوبكر(رض)، درميان قومش از چنان جايگاهي برخوردار بوده كه هيچ دليلي به‌جا نمي‌ماند كه او، به خاطر جاه‌طلبي و يا سلطه‌جويي، مسلمان شده باشد. قطعاً مسلمان شدن ابوبكر(رض)، فقط به خاطر خدا و رسولش بوده كه در پي آن، به سختي‌هاي زيادي، آزموده شده است. به عبارت ديگر ابوبكر صديق(رض)، از مسلمان شدن، هيچ قصد و چشم‌داشتي جز رضاي خداوند، نداشته است؛ چراكه پس از مسلمان شدن، ناگزير شد تا براي عبادت پروردگارش، خانواده و زادگاه و خويشانش را ترك كند(1). 
2ـ توشه‌ي ابوبكر(رض) براي دعوت، قرآن كريم بود. از اين‌رو براي حفظ، فهميدن و عمل كردن به قرآن، كوشش زيادي نمود و همين توجه بسيار به قرآن و آموزه‌هاي قرآني، از ابوبكر(رض)، دعوت‌گري ساخت كه نه به زبان، بلكه با تلاوت قرآن، به‌طرز شگفت‌آوري دعوت داد تا بُنِ افكار و ژرفاي انديشه‌ها را هدف دعوتش قرار بدهد و ضمن در نظر داشتن اوضاع و احوال شنوندگان و ارائه‌ي دلايل محكم و علمي، موضوع دعوتش را عميق و زنجيروار، عرضه نمايد(2). 
ابوبكر صديق(رض)، هنگام تلاوت قرآن، دگرگون و گريان مي‌شد كه اين، دليل يقين كامل و حضور قلبش با خدا و آياتي است كه تلاوت مي‌نمود. بستر و انگيزه‌ي گريه، اندوه شديد و يا شادي بسيار است. مؤمن واقعي نيز همواره از هدايت و رهنمود الهي، شادمان و خرسند مي‌باشد و در عين حال از اين مي‌ترسد كه مبادا ذره‌اي از راه راست منحرف شود. تلاوت قرآن، هر مؤمني را كه همانند ابوبكر(رض)، داراي احساس زنده و فكر بيدار باشد، به ياد آخرت و حساب و كتاب آن جهان و هم‌چنين عذاب و پاداش آن‌جا مي‌اندازد و نشانه‌اش، در خشوع و فروهشتگي بدن و سرازير شدن اشك، پديدار مي‌گردد و در بينندگان و نظاره‌گران، اثر مي‌كند. مشركان مكه، از اين ترسيدند كه مبادا گريه‌هاي ابوبكر(رض)، در زنان و بچه‌هايشان اثر بگذارد و باعث گرايش آنان به اسلام شود(3). 
ابوبكر(رض)، دست‌پرورده‌ي رسول اكرم(ص) بود؛ او، كتاب خدا را حفظ كرد، آن را در زندگيش به‌كار بست و در آن تأمل و انديشه‌ي بسياري نمود. او، هيچ گاه بدون دانش سخن نمي‌گفت؛ يك بار كه از او درباره‌ي يكي از آيات قرآن، سؤالي كردند و او، پاسخش را نمي‌دانست، فرمود: «كدامين زمين، مرا در خود جاي م