کرد رسول خدا و ابوبکر، عمل نمودم و خدا می‌داند که در این باره راست کردار و نیکو صفت و تابع حق بوده‌ام. آن‌گاه شما نزد من آمدید. و تو ای عباس! مدعی بودی که حق تو را از علی بگیرم و علی مدعی بود که حق همسرش را از تو بگیرم و من به شما گفتم که مال باقیمانده‌ی رسول خدا به عنوان میراث در میان وارثینش تقسیم نمی‌شود، بلکه صدقه و متعلق به همه‌ی مسلمانان است. و از شما عهد و پیمان گرفتم و آن‌را در اختیار شما قرار دادم و شما پذیرفتید. اکنون نزد من آمده‌اید که غیر از آن‌چه‌ قبلا قضاوت نموده‌ام، قضاوت بکنم. اگر واقعا خسته شده‌اید آن‌را به من بازگردانید تا از این بابت کاملا آسوده خاطر شوید.(1) 
----------------------------------------------------------------------------------------
1) البخاری ؛ کتاب: فرض الخمس ش 3094، مسلم ش1757<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:14.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:15.txt">1- قصد کشتن رسول‎الله(ص)</a><a class="text" href="w:text:16.txt">2- رفتن عمر به خانه‌ی خواهرش و پایداری او در برابر عمر</a><a class="text" href="w:text:17.txt">3- شرف یابی عمر(رض) نزد رسول خدا(ص)</a><a class="text" href="w:text:18.txt">4- علاقه‌ی عمر(رض) به آشکار ساختن دعوت</a><a class="text" href="w:text:19.txt">5- پیامدهای مسلمان شدن عمر(رض)</a><a class="text" href="w:text:20.txt">6- تاریخ مسلمان شدن عمر(رض) و تعداد مسلمانان در آن زمان</a></body></html>عمر(رض) برای عباس احترام زیادی قايل بود و هنگامی که در خشک سالی معروف به «عام الرماده» دست او را گرفت و گفت: تو عموی رسول خدا هستی، پس برای ما طلب باران کن و او نیز پذیرفت، در واقع به مقام والای عباس بن عبدالمطلب اشاره کرد و آن‌را به امت خاطرنشان ساخت. همچنین سوگند خورد که از مسلمان شدن عباس چنان خوشحال شده است که اگر پدرش، خطاب، مسلمان می‌شد آن قدر خوشحال نمی‌گردید. چرا که می‌دانست رسول خدا با مسلمان شدن عباس خوشحال می‌شود(1) . همچنین برای فرزند عباس یعنی عبدالله بن عباس (رض) احترام زیادی قايل بود و او را در مجلس خود در ردیف بزرگان صحابه و اهل بدر می‌نشاند. در حالی که عبدالله، هم سن و سال فرزندان آن‌ها نبود. چنان که یک بار آن‌ها اعتراض کردند و گفتند: این جوان که هم سن و سال فرزندان ما است، چرا با ما می‌نشیند؟ عمر(رض) گفت: مگر شما او را نمی‌شناسید؟ آن‌گاه روزی مرا در جمع آنان طلبید و از همه در مورد سوره‌ی فتح پرسید.
(إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ) النصر: ١
 من دانستم که می‌خواهد مرا به آن‌ها بشناساند. بعضی از حاضرین گفتند: ما در این‌باره چیزی نمی‌دانیم و بعضی‌ها اظهار نظر کردند. در پایان، عمر(رض) رو به من کرد و گفت: تو چه می‌گویی؟ من گفتم: این سوره، به فرا رسیدن اجل رسول خدا اشاره می‌کند و به او می‌گوید: 
(إِذَا جَاء نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ)
«هنگامي كه ياري خدا و پيروزي (و فتح مكّه) فرا مي‌رسد»
بعد از نصرت خدا و فتح مکه اجلت نزدیک می‌شود، پس: 
(فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّکَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ کَانَ تَوَّابًا)
پروردگار خود را سپاس و ستايش كن، و از او آمرزش (خود و ياران خويش را از شتابگري در فرا رسيدن فتح و وقوع پيروزي، و اظهار دلتنگي و گلايه از زندگي) بخواه. خدا بسيار توبه‌پذير است». 
عمر(رض) گفت: من هم در این‌باره بیشتر از این نمی‌دانم.(2)  
حافظ ابن حجر می‌گوید: بغوی(3)  در معجم صحابه از طریق زید بن اسلم به نقل از ابن عمر گفته است که عمر(رض) ابن عباس را فرا می‌خواند و او را نزد خود می‌نشاند و می‌گفت: من روزی شاهد بودم که رسول خدا(ص) تو را فراخواند و دست بر سرت گذاشت و این گونه دعا کرد: 
(اللهم فقهه فی الدین و علمه‌ التأویل).(4) 
«بار الها! به او فقه دین و علم تفسیر عنایت کن».
این برخورد عمر(رض) با ابن عباس بیانگر میزان احترام و تجلیل او از ابن عباس و حاکی از مقام شامخ علمی ابن عباس می‌باشد. 
حافظ ابن کثیر می‌گوید: عمر(رض) می‌گفت: عبدالله بن عباس چه مفسر خوبی برای قرآن است!
همچنین وقتی عبدالله می‌آمد، عمر(رض) می‌گفت: جوان پیر و دارای زبان تیز و قلب خردمند آمد.(5)  
بدین ترتیب در میان عمر(رض) و اهل بیت پیامبر(ص) احترام متقابل و محبت عمیقی برقرار بود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------
1) العقیدة فی اهل البیت بین الافراط و التفریط ص 210
2) البخاري ؛ ش 4294
3) العقیدة فی اهل البیت بین الافراط و التفریط ص 210
4) فتح الباری 1/170
5) البدایه والنهایه 8/303<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:132.xml">نخست: زندگی اجتماعی عمر</a><a class="folder" href="w:html:139.xml">دوم: اهمیت دادن به مسأله‌ی امر به معروف و نهی از منکر در جامعه</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:133.txt">مقدمه</a><a class="text" href="w:text:134.txt">1ـ عمر(رض) و رعایت حال زنان جامعه</a><a class="text" href="w:text:135.txt">2ـ رعایت حال کسانی که سابقه‌ی نیک داشتند</a><a class="text" href="w:text:136.txt">3ـ هیبت عمر(رض) و علاقه‌ی شدید او نسبت به رفع نیازهای مردم</a><a class="text" href="w:text:137.txt">4ـ عمر(رض) و تربیت کارگزاران دولت</a><a class="text" href="w:text:138.txt">5ـ جلوگیری از بعضی کارها در جامعه</a></body></html>زندگی اجتماعی عمر(رض) بازتاب عملی کتاب خدا و سنت پیامبر بود. و از خلال موضعگیری‌های متعدد ایشان می‌توان اسلام را به صورت زنده در رفتار ایشان مشاهده نمود. و اکنون به گوشه‌ای از رفتارهای اجتماعی وی اشاره می‌کنیم:عمر(رض) با اهتمام ویژه‌ای رعایت حال زنان مسلمان را می‌کرد و حقوق آن‌ها را پرداخت
 می‌نمود و از ظلم بر آنان جلوگیری می‌کرد. و به امور زنانی که شوهرانشان را برای جهاد اعزام نموده بود، رسیدگی می‌کرد و زنان بیوه را سرپرستی می‌نمود تا جایی که فرمود: به خدا سوگند! اگر زنده بمانم کاری می‌کنم که زنان بیوه اهل عراق بعد از من، به کسی نیاز نداشته باشند.(1)  و اینک به بخشی از خدمات وی در این زمینه اشاره می‌کنیم که در صفحات تاریخ می‌درخشد: 
ـ مادرت به عزایت بنشیند، آیا عمر(رض) را تعقیب می‌کنی؟
باری عمر(رض) در تاریکی شب از خانه بیرون شد. طلحه بن عبیدالله از سر کنجکاوی او را تعقیب نمود و دید که وارد خانه‌ایی شد. سپس از آن‌جا بیرون شد و وارد خانه دیگری شد. صبح روز بعد طلحه به یکی از آن خانه‌ها رفت، دید که پیرزنی نابینا در آن‌جا نشسته است. از او پرسید: این مرد چرا به خانه‌ی تو می‌آید؟ پیرزن گفت: او مدتها است نزد من می‌آید و نیازهایم را برطرف نموده و خانه‌ایم را تمیز می‌کند. طلحه در حالي برگشت که خود را سرزنش می‌نمود و می‌گفت: مادرت به عزایت بنشیند آیا عمر(رض) را تعقیب می‌کنی؟(2) 
آری کمک به مستمندان جامعه یکی از عوامل نصرت خدا و از اعمالی است که انسان را به خدا نزدیک می‌کند. بنابراین می‌طلبد که رهبران حرکتهای اسلامی و حکام مسلمان و ائمه‌ی مساجد و جوانان مسلمان به این قضیه اهمیت بدهند و آن‌را در جوامع خود احیا نمایند. 
ـ زنی که از فراز هفت آسمان، خدا به شکایت او پاسخ داد
عمر(رض) به اتفاق جارود عبدی از مسجد بیرون شد. در مسیر راه با زنی برخورد نمود. آن 