 مبارزه نمایند و شکیبايی به خرج دهند تا هم از پاداش دنیوی و هم از پاداش اخروی بهره‌مند گردند.(2) 
2ـ هدف از جنگ یاری دادن دین خدا باشد
عمرفاروق این فرموده‌ی رسول خدا(ص) را به خوبی فهمیده و آویزه‌ی گوش کرده بود که می‌فرماید: 
(مَنْ قَاتَلَ لِتَكُونَ كَلِمَةُ اللَّهِ هِيَ الْعُلْيَا فَهُوَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ)(3)  
«هر کس برای اعتلای کلمه الله بجنگد، او در راه خدا است».
بنابراین می‌بینیم که زندگی، وصایا و نامه‌های عمرفاروق نشأت گرفته از همین اصل است.
3ـ ادای امانت
خداوند می‌فرماید: 
(وَمَا کَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَغُلَّ وَمَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ ثُمَّ تُوَفَّى کُلُّ نَفْسٍ مَّا کَسَبَتْ وَهُمْ لاَ يُظْلَمُونَ) آل عمران: ١٦١
«هیچ پیغمبری را نسزد که خیانت کند و هر کس خیانت ورزد در روز رستاخیز آن‌چه‌ را که در آن خیانت کرده است با خود می‌آورد، سپس به هر کس پاداش و مزد آن‌چه‌ کرده است به تمام و کمال داده می‌شود، و بدانان ستم نخواهد شد». 
عمرفاروق همواره به فرماندهان و نیروهای اسلامی توصیه می‌نمود که از خیانت در مال غنیمت جداً پرهیز نمایند و هنگام برخورد با دشمن پشت به سوی دشمن نکنند.(4) 
4ـ عدم تداخل روابط
عمرفاروق در این‌باره فرمود: هر کس فردی را به خاطر روابط دوستانه یا خویشاوندی استخدام نماید به خدا و پیغمبرش خیانت کرده است و هر کس مرد فاسقی را استخدام نماید، خودش نیز فاسق می‌شود.(5) 
-------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ طبری (5/306)
2) تاریخ فتوح الشام. ص 183
3) بخاری ش 2655
4) الخراج: ابی یوسف. ص 85
5) الاداره العسکریه فی الدوله الاسلامیه (1/66)همچنین عمرفاروق (رض) در نامه‌هایش به رعایت حقوق فرماندهان تأکید نموده است، از جمله به این موارد: 
1ـ حرف شنوی از فرمانده
هنگامی که عمرفاروق، ابوعبید مسعود ثقفی را در رأس لشکری به عراق اعزام نمود و سلمه بن اسلم خزرجی و سلیط بن قیس انصاری را معاونان او تعیین کرد، به ابوعبید گفت: هیچ تصمیمی بدون مشورت و توافق آنان نگیرد. اما ابوعبید در جنگ با فارسی‌ها تصمیم به انهدام پلی گرفت که در آن‌جا بود. سلیط با این تصمیم او مخالفت ورزید، ولی ابوعبید گوش نکرد و پل را منهدم کرد و این کار او به شکست مسلمانان انجامید. آن‌گاه سلیط گفت: اگر اطاعت و حرف شنوی از تو بر من لازم نبود، مردم را از اینجا می‌بردم، ولی من به حرفهای تو گوش می‌کنم و از تو اطاعت خواهم کرد هر چند که تو به حرف من گوش نکردی، با این که عمر(رض) مرا با تو در امارت شریک قرار داده بود.

2ـ نظریات خود را تابع رأی و نظر فرمانده بکنند
خداوند می‌فرماید:(وَإِذَا جَاءهُمْ أَمْرٌ مِّنَ الأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذَاعُواْ بِهِ وَلَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَإِلَى أُوْلِي الأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنبِطُونَهُ مِنْهُمْ وَلَوْلاَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْکُمْ وَرَحْمَتُهُ لاَتَّبَعْتُمُ الشَّيْطَانَ إِلاَّ قَلِيلاً) النساء: ٨٣
«و هنگامی که (خبر) کاری که موجب نترسیدن یا ترسیدن است به آنان می‌رسد، آن‌را فاش و پخش می‌کنند اگر اینگونه افراد، سخن گفتن در این باره را به پیغمبر و فرماندهان خود واگذارند تنها کسانی از این خبر ایشان اطلاع پیدا می‌کنند که حل و عقدند و آن‌چه‌ بایست از آن درک و فهم می‌نمایند اگر فضل و رحمت خدا شما را در بر نمی گرفت جز اندکی از شما همه از شیطان پیروی می‌کردید». 
خداوند در این آیه سپردن امر و کار رعیت به دست والیان امر را سبب حصول علم و درک بیشتر مطلب دانسته است. چرا که آن‌ها اگر با مشکلی روبرو شوند، مسأله را با رایزنی و مشورت حل و فصل می‌نمایند(1) . بنابراین عمر(رض) برای لشکری که اعزام می‌نمود، یک امیر تعیین می‌کرد تا همه، مسأله را به او واگذار کنند و از او پیروی نمایند و اختلاف رأی پیدا نکنند که اختلاف باعث از بین رفتن وحدت آنان می‌شود.
چنان که در سالی که عمرفاروق (رض) نیروهای خود را به نهاوند فرستاد و مسلمانان از شهرهای مختلف سرازیر شدند، امیر لشکر مهاجرین وانصار مدینه عبدالله بن عمر(رض) و امیر لشکر بصره، ابوموسی اشعری و امیر لشکر کوفه، حذیفه بن یمان بود. و پس از این که همه یکجا جمع شدند، عمرفاروق به آن‌ها نوشت که امیر همه‌ی شما نعمان بن مقرن مزنی است.(2) 
3ـ پیروی کامل از دستورات فرمانده
اولین کاری که عمربن خطاب در خلافت خویش انجام داد مردم را به جنگ با فارس فرا خواند. در سه روز نخست کسی حاضر نشد و در روز چهارم اولین کسی که به دعوتش لبیک گفت، ابوعبید بن مسعود ثقفی بود. و این امر باعث شد که عمر(رض) او را فرمانده لشکر تعیین کند. با این که او جزو صحابه نبود و در لشکر تعداد زیادی از صحابه رسول خدا وجود داشتند(3) . 
و هنگامی که عمر(رض)، عتبه بن غزوان را به بصره فرستاد او را این گونه نصیحت کرد: در مورد مسئولیتی که به تو سپرده شده است از خدا بترس. و از کبر و غرور بپرهیز. تو با رسول خدا همراه بوده‌ای و خداوند تو را پس از آن که ذلیل بودی عزت بخشید و پس از آن که ناتوان بودی قدرت داد و تو اکنون امیر و فرمانده‌ای هستی که مردم به سخنانت گوش می‌سپارند و از دستورهایت پیروی می‌نمایند. چه نعمتی بالاتر از این وجود دارد به شرطی که تو را فزونتر از آن‌چه‌ هستی نکند و در میان تو و زیر دستانت فاصله ایجاد ننماید.(4) 
4ـ در تقسیم غنایم با او درگیر نشوند
عمربن خطاب در مورد تقسیم غنايم فرمود: پروردگارا! من تو را بر این فرماندهان گواه می‌گیرم. همانا من آن‌ها را فرستاده‌ام تا دین خدا و سنت رسول خدا را به مردم آموزش دهند و اموال غنیمت را در میان آنان تقسیم نمایند و در تقسیم آن، جانب عدالت را رعایت کنند و هر جا با مشکلی رو‌برو شدند به من مراجعه نمایند.(5) 
چنان که در فتح ابله، پس از این که غنایم تقسیم گردید، به یکی از سربازان آهن پاره‌ای رسید. بعداً او متوجه شد که آن قطعه، آهن نیست، بلکه قطعه طلایی است. این مسأله را با امیر لشکر در میان گذاشتند. او طی نامه‌ای از امیرالمؤمنین راه حل مسأله را جویا شد. امیر المؤمنین در پاسخ نوشت که اگر سرباز مورد نظر سوگند بخورد که قبل از تقسیم غنايم نمی‌دانسته که این قطعه طلایی است پس آن‌را از او نگیرید و اگر حاضر به سوگند خوردن نیست آن‌را از او باز گیرید و در میان همه‌ی سربازان تقسیم کنید. چنان که آن سرباز سوگند یاد کرد که من بعد از تقسیم غنايم متوجه شده‌ام که طلا است.(6) 
همچنین هنگامی که پس از معرکه جلولاء، می‌خواستند غنايم را تقسیم نمایند، جریر بن عبدالله بجلی گفت: یک چهارم کل غنایم متعلق به من و همراهانم می‌باشد. سعد بن ابی وقاص که فرمانده‌ی لشکر بود، جریان را طی نامه‌ای با عمر(رض) در میان گذاشت. عمر(رض) در جواب نوشت که جریر بن عبدالله راست می‌گوید، من با او چنین قراردادی نموده‌ام. اکنون اختیار به دست جریر است او و قومش جنگیده‌اند تا یک چهارم اموال بدست آمده به ع