3668.
5) البدایه والنهایه (6/305، 306) با سند صحیح.
6) الحکمه ف الدعوه الی الله ص227
7) الخلفاء الراشدون، عبد الوهاب النجار ص123.ابوهریره (رض) می‌گوید: هنگامی که رسول خدا وفات یافت و ابوبکر جانشین ایشان گردید و عده‌ای از عربها مرتد شدند، عمر گفت: ای ابوبکر! چگونه می‌خواهی با مردم بجنگی در حالی که رسول خدا(ص) می‌فرماید: 
(أمرت أن أقاتل الناس حتى يقولوا لا إله إلا الله، فمن قال لا إله إلا الله عصم مني ماله ونفسه إلا بحقه وحسابه على الله).
«من موظفم که با مردم بجنگم تا لا اله الا الله بگویند. آن‌گاه مال و جان خود را حفاظت کرده اند؟».
 ابوبکر گفت: به خدا سوگند من با کسانی که در میان نماز و زکات فرق قايل باشند خواهم جنگید. چرا که زکات فریضه‌ای مالی است. به خدا سوگند! اگر بچه شتری را که در زمان رسول خدا می‌داده‌اند، اکنون ندهند با آن‌ها می جنگم. عمر(رض) می‌گوید: به خدا سوگند! دریافتم که خداوند به ابوبکر در مورد جنگ شرح صدر نصیب کرده است پس دانستم که موضع گیری ایشان بر حق است.(1)  
زمانی که برخی از صحابه، مشوره دادند که لشکر اسامه تا زمان آرامش امور در مدینه بماند، اسامه، عمربن خطاب را از قرارگاه لشکر که مکانی به نام جرف بود، نزد ابوبکر به مدینه فرستاد و لذا از او اجازه گرفت تا مردم را برگرداند و گفت: چهره‌های شاخص مسلمانان با من هستند. و می‌‌ترسم که به خلیفه‌ی مسلمین و شهر رسول خدا آسیبی برسد. و مسلمانان از طرف مشرکین مورد تجاوز قرار بگیرند.(2) 
اما ابوبکر نپذیرفت و تاکید داشت که لشکر باید مسیر خود را به سوی شام ادامه دهد. همچنین عده‌ای از انصار عمر(رض) را فرستادند تا با ابوبکر در مورد امارت اسامه سخن بگوید که او جوانی کم سن و سال است و بهتر است به جای او مردی بزرگ سال انتخاب شود. وقتی عمر(رض) در این زمینه با ابوبکر سخن گفت: ابوبکر فورا از جا پرید و دست بر محاسن عمر(رض) گذاشت و گفت: مادرت به عزایت بنشیند، فردی را که رسول خدا، امیر تعیین کرده است من او را عزل کنم؟ وقتی عمر(رض) به سوی مردم بیرون شد. گفتند: چه خبر داری؟ مادرانتان به عزایتان بنشینند، متفرق شوید. من به خاطر شما مورد سرزنش خلیفه‌ی رسول خدا قرار گرفتم.(3) 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) البخاري، ك استتابة المرتدين والمعاندين رقم 6566. 
2) الكامل: ابن الأثير (2/226).
3) تاريخ الطبري (4/46).<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:77.txt">1- عمر(رض) و برگشت معاذ از یمن</a><a class="text" href="w:text:78.txt">2- فراست عمر(رض) در مورد ابومسلم خولانی</a><a class="text" href="w:text:79.txt">3- رأی عمر در مورد امارت أبان بن سعید بر بحرین</a></body></html>معاذ بن جبل در زمان حیات رسول خدا(ص) در یمن ماند و به دعوت و جهاد خود ادامه داد و بعد از رحلت رسول خدا، به مدینه بازگشت. عمر(رض) به ابوبکر گفت: اموال اضافی این مرد را برگیر و به اندازه‌ی امرار معاش برای او بگذار. ابوبکر گفت: رسول خدا او را به یمن فرستاده تا به او چیزی بدهد. بنابراین من نمی‌توانم چیزی از او بگیرم مگر این که خودش بدهد. و هنگامی که‌ عمر دید ابوبکر نظر وی را نادیده‌ می‌گیرد، در حالی که‌ به‌ درست بودن نظر خود قناعت داشت، عمر(رض) نزد خود معاذ رفت و با او در این باره گفتگو کرد. معاذ نیز حاضر نشد اموالش را برگرداند و گفت: رسول خد امرا به یمن فرستاده است و قصد داشته چیزی به من بدهد. عمر دیگر بیش ابوبکر نرفت تا دوباره‌ این پیشنهاد را با وی در میان بگذارد، عمر می‌خواست در راستای خیر و منفعت معاذ و مسلمانان قدم بردارد، اما این معاذ است که‌ به‌ نصحت عمرپشت پا می‌زند و آن‌را نمی‌پذیرد، و عمر نیز صاحب چنان قوه‌ی اجرایی نیست که‌ بتواند با معاذ روبرو شود. عمر(رض) بعد از این که نتوانست ابوبکر و همچنین معاذ را متقاعد سازد، از این که به وظیفه‌ی امر به معروف و نهی از منکر خود عمل کرده بود، خرسند بود. ولی دیری نگذشت که معاذ نزد عمر(رض) آمد و گفت: در خواب دیده‌ام که در آبی غرق می‌شوم و تو مرا از آن نجات می‌دهی(1) . سپس معاذ پیش ابوبکر رفت و تمام ماجرا را برای او تعریف کرد و سوگند یاد نمود که‌ چیزی را کتمان نمی‌نماید.
----------------------------------------------------------------------------------------
1) شهيد المحراب ص69 به‌ نقل از: الاستيعاب (3/338).عمر(رض) از فراست و ذکاوت بالایی برخوردار بود. چنان که ذهبی روایتی نقل کرده است که اسود عنسی در یمن ادعای نبوت کرد و ابومسلم خولانی را احضار نمود. و او را در آتشی بزرگ انداخت. ابومسلم از آن آتش جان سالم به در برد. اطرافیان اسود به او گفتند: اگر این مرد را از اینجا تبعید نکنی، پیروانت را منصرف خواهد کرد. اسود ناچار او را از یمن طرد کرد. ابومسلم راهی مدینه منوره شد و چون آن‌جا رسید، در کنار مسجد پیامبراز مرکب پایین آمد و وارد مسجد شد. عمر(رض) به سوی او رفت و گفت: از کجا می‌آیی؟ ابومسلم گفت: از یمن. پرسید: از مردی که آن دروغگو او را در آتش انداخت چه خبر داری. ابو مسلم گفت: آن شخص عبدالله بن ثوب نام دارد. عمر(رض) او را شناخت و گفت: تو را به خدا سوگند! خودت نیستی؟ ابومسلم گفت: بلی. عمر(رض) او را در آغوش گرفت و به گریه افتاد. سپس او را نزد ابوبکر برد و گفت: خدا را شکر که نمردم و در امت محمد شخصی را دیدم که همچون ابراهیم خلیل، در آتش انداخته شد.(1)
----------------------------------------------------------------------------------------
1) سير أعلام النبلاء (4/8+9)، أصحاب الرسول (1/137).ابوبکر(رض) در تعیین أمرا و فرماندهان به رایزنی می‌پرداخت. چنان که با مشاورین خود در مورد امیری که به بحرین بفرستد، مشورت نمود. عثمان (رض) گفت: مردی را بفرست که رسول خدا فرستاده بود(1) . آن‌ها او را می‌شناسند و او آن‌ها را می‌شناسد ـ هدف عثمان، علاء بن حضرمی بود ـ عمر(رض) گفت: أبان بن سعید بن عاص را بفرست چرا که او هم پیمان آن‌ها است. ابوبکر گفت: من نمی‌توانم مردی را مجبور به کاری کنم که می‌گوید: بعد از رسول خدا برای هیچ کس کار نمی‌کنم. سپس ابوبکر، علاء بن حضرمی را به عنوان امیر بحرین تعیین کرد.(2)
-------------------------------------------------------------------------------------------
1) كنز العمال (5/620) رقم 14093.
2) القيود الواردة على سلطة الدولة وعبد الله الكيلاني ص169.وی، عمر فرزند خطاب فرزند نفیل فرزند عبدالعزی فرزند ریاح بن عبدالله بن فرط بن رزاح بن عدی بن کعب بن لؤی(1)  بن غالب قرشی عدوی(2)  است و نسبش در کعب بن لؤی با نسب رسول خدا(ص) یکی می‌شود(3). 
کنیه‌اش، ابوحفص(4) ؛ و لقبش، فاروق(5)  است. زیرا او، نخستین کسی است که اسلام را در مکه آشکار ساخت و بدین‌سان خداوند متعال، به وسیله‌ی او میان حق و باطل و اسلام و کفر، جدایی انداخت.(6)  
---------------------------------------------------------------------------------
1) الطبقات الکبری (3/265) ؛ محض الصواب از ابن عبدالهادی (1/131)
2) محض الصواب في فضائل أمير المؤمنين عمربن الخطاب (1/131).
3) محض الصواب فی فضائل امیر المؤمنین عمربن الخطاب (1/131)
4) صحيح التوثيق في سيرة وحياة الفاروق عمربن الخطاب ص15 .
5) همان: ص15 .
6) صحیح التوثیق فی سیر