با دشمن پرداخت. در این اثنا، فردی فریاد زد: آل سلمان! صبور باشید؛ سلمان نیز در پاسخ به این ندا، فریاد زد: آیا از ما عجز و ناله‌ای دیده‌اید؟! 
سلمان پس از تدفین عبدالرحمن در منطقة بلنجر(1) ، اقدام به عقب نشینی نمود(2) . او همراه ابوهریرة دوسی و سپاهیانش، خود را از طریق گیلان، به گرگان رسانید تا بتواند باقیمانده سپاه برادرش را نجات دهد.(3) 
محمود شیت خطاب، با تصدیق این روایت، بیان می‌دارد که عقب نشینی شیوه‌ای بود که مسلمانان در آن ایّام و در حالت شدّت جنگ و افزایش میزان تلفات و خسارت‌ها، آنان به کار می‌بستند تا بتوانند از طریق آن و پیوستن به نیروهای دیگر سپاه اسلام که در مناطق دیگر مستقر بودند، تجدید قوا نموده و خود را جهت حملات شدیدتر بر دشمنان مهیّا سازند. سلمان بن ربیعه نیز بنا به دستور عثمان بن عفّان(رض) به عنوان پشتیبان سپاهیان عبدالرحمن بدانجا اعزام شده بود، حال چطور می‌توانست خود در «الباب» بماند و سپاهیان عبدالرحمن در بلنجر و زیر آتش حملات دشمن از میان می‌رفتند، چطور می‌توانست برادرش، عبدالرحمن، را که به شدّت به او و سپاهیانش نیاز داشت در میدان کارزار به حال خود رها سازد و او در پایگاه امن خویش بماند و آیا معقول است که بگوییم عبدالرحمن سپاه برادرش را که به شدت بدان نیازمند بود در نظر نگرفته و قصد داشته خود او نتیجه جنگ را تعیین نماید؟! 
باید در نظر داشت که منظور مؤرّخان قدیم از کلمه «هزیمه» و شکست، همان عقب‌نشینی بوده است، زیرا بیشتر آنان شهرنشینانی بودند که میان این دو کلمه تفاوتی قائل نمی‌شدند. اما باید دانست که میان این دو تفاوتی بزرگ وجود دارد، هزیمت و شکست عبارت است از ترک میدان جنگ، بدون داشتن هیچ طرح و نقشه و یا فرماندهی، حال آنکه عقب نشینی شیوه‌ای است که در آن فرمانده سپاه افراد خود را جهت تجدید قوا و تدارک حمله‌ای کارساز بر دشمنان، از میدان کارزار خارج می‌نماید. شایسته است که تاریخ‌نگاران معاصر دچار این اشتباه فاحش نشده و تفاوت میان شکست و عقب‌نشینی را بدانند.(4) 
------------------------------------------------------------------------------------------------
1) معجم البلدان (2/278). 
2) تاریخ طبری (5/309). 
3) قادة الفتح الاسلامی فی أرمنیة، 151. 
4) قادة الفتح الاسلامی فی أرمنیة، 152-153. چون عبدالرحمن بن ربیعه به قتل رسید سعید بن عاص، سلمان بن ربیعه را به فرماندهی جبهه مسلمانان در آن منطقه منصوب نمود. عثمان نیز جهت تقویت سپاهیان اسلام، لشکری از شام به فرماندهی حبیب بن مسلمه را بدانجا گسیل داشت. با حضور آن دو فرمانده در آن ناحیه، رقابت میان آن دو بر سر فرماندهی کل سپاهیان و نیز امارت آن منطقه آغاز شد، شامیان، تهدید به قتل سلمان نمودند و در مقابل کوفیان نیز حبیب را به قتل و حبس تهدید نمودند و هشدار دادند که در صورت مخالفت شامیان با نظر آنان، جنگی سخت میانشان روی خواهد داد. مردی کوفی بنام أوس و مغراء، نیز در ابیاتی این نزاع و اختلاف را چنین بازگو می‌کند: 
إن تَضرِبوا سلمانَ نَضرِب حبیبَکم
و إن تُقسِطُوا فالثَّغرُ ثَغرُ أَمیرنا
و نحن وُلاةُ الثغر کنّا حُسَماتَا
		و إن ترحلوا نحوَ آبنِ عَفَّانَ نَرحَلُ
و هذا أمیرً فی الکتائب مُقبِلُ
لیالی نَرمی کلَّ ثَغرٍ و نُنَکِلُ(1) 

(ای مردمان شام! بدانید اگر سلمان ما را بکشید ما نیز حبیب شما را خواهیم کشت. اگر به شکایت، نزد عثمان شوید ما نیز از شما نزد او شکایت خواهیم نمود. اگر اهل انصاف باشید می‌دانید که این مناطق، حیطه‌ي قلمرو امیر ماست که همراه سپاهیانش به جنگ با دشمن پرداخته است. ما صاحبان سرزمین‌هایی هستیم که شب و روز از آن‌ها دفاع نمودیم و در آن‌جا به نبرد و کارزار با دشمنان پرداختیم). 
اما مسلمانان با عنایت و لطف خداوند و حضور صحابه‌ای چون حذیفه بن یمان(رض) که در سه جنگ بزرگ آن منطقه حضور داشت، توانستند این فتنه و اختلاف را کنار بگذارند.(2)  
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
1) تاریخ طبری (5/311) و البدایة و النهایة (7/166). 
2) تاریخ طبری (5/311). در این لشکرکشی ابن عامر توانست به شهر مروروذ، طالقان، فاریاب، جوزجان و طغارستان را به تصرف در آورد. او نخست احنف بن قیس را به مروروذ گسیل داشت. او نیز شهر را به محاصره در آورد. سپس در نبرد با مدافعان شهر توانست آنان را شکست داده و به پشت دیوارهای شهر باز گرداند. پس از این رویارویی، مدافعان شهر، به سپاهیان اسلام اعلام کردند: ای سربازان عرب! نمی‌دانستیم که قدرت شما تا بدین حدّ است، امروز را به ما فرصت دهید تا در مورد شما، با هم به مشورت بپردازیم و شما نیز به لشگرگاه خویش بازگردید، احنف نیز به لشگرگاه خود بازگشت، صبحگاه، مدافعان شهر که خود را مهیای جنگ نموده بودند، پیکی را نزد او فرستادند که حامل نامه‌ای از جانب مرزبان شهر به احنف بود، چون نزد احنف رسید از او امان خواست، احنف نیز به او امان داد همراه پیک برادرزاده مرزبان شهر و نیز مترجم نامه، نزد احنف آمدند. در نامه چنین آمده بود: ایزد را سپاس که قدرت و مکنت از اوست، سلطنت هر که را خواهد، تغییر دهد، هر که صلاح داند، از ذلّت به عزّت رساند و هر که صلاح داند از عزّت به ذلت کشاند. من، مرزبان شهر، تو را به صلح فرا می‌خوانم. 
اما شرط صلح فی¬مابین این باشد که من شصت هزار درهم، خراج به شما بپردازم و در مقابل شما نیز تعهد دهید که مرا بر حکومت این شهر که شاهنشاه ایران آن را به عنوان پاداش کشتن اژدهای این دیار که جان مردم را می‌‌ستاند و راه را بر مردم بسته بود به جد پدرم اعطا کرد ابقا نمایید و حکومت را از دست ما خارج ننموده و به افراد واگذار نکنید و نیز از هیچ یک از افراد خاندان من خراجی دریافت ننمایید. اگر این صلحنامه‌ي مرا پذیرفتید، من به جانب شما می‌آیم و با هم پیمان می‌بندیم. من برادرزاده‌ام، ماهک، را نزد تو فرستاده‌ام تا از قصد و نیت من اطمینان حاصل کنی و نامه مرا به عنوان مکر و حیله قلمداد ننمایی. احنف بن قیس نیز نامه‌ای با این مضمون به مرزبان نوشت: بسم الله الرحمن الرحیم. از صخر بن قیس امیر لشکریان اسلام به مرزبان مروروذ و سرداران و ساکنان شهر سلام بر آنکه راه هدایت را برگزید و از آن تبعیت نمود و تقوا پیشه کرد. برادرزاده‌ات، ماهک، نزد من آمد و پیغام تو را به من رسانید. من پیشنهاد تو را به دیگر فرماندهان سپاه عرضه داشتم و آنان نیز آن را پذیرفتند. به این ترتیب ما درخواست تو را مبنی بر پرداخت خراج زمین‌هایی که پادشاه ستمکار ایران به جد پدرت بخشید می‌پذیریم. بدان که زمین از آن خداوند و رسول او است و آن را به هر که خواهد، عطا کند. تو باید متعهد باشی که در جنگ‌های ما با دشمنان باید ما را یاری دهی و در کنار ما با آنان به جنگ بپردازی. ما نیز متعهد می‌باشیم که از تو و سپاهیانت که در کنار ما می‌جنگند حمایت نماییم و نیز هیچ خراجی بر تو و خاندانت نیست. بدان اگر اسلام بیاوری و از رسول خدا(ص) تبعیت نمایی، تو را نزد مسلمانان جایگاه و 