داشتند نه قرائت ابی و عبدالله [بن مسعود]‌ هر چند که قرائت همگی، حق بود؛ ولی چه بسا حقی در روزگاری ـ در کنار حقی دیگر ـ پایان بخش قیل و قال‌ها و از بین برندة اختلاف و طمع‌ورزی باشد، لذا حقی را به نفع حقی دیگر که عمل به آن، بهتر و شایسته‌تر است، ترک کردند. [مثلاً] اگر فقیهی ببیند که همة دانشمندان به روزة روز عرفه، بی‌هیچ اختلاف توافق کرده‌اند و افطار آن روزه را در آن روز نمی‌پسندند، و او باید آن روزه را، افطار کند تا جایگاه روزة واجب از مستحب را به آنان بفهماند ـ و یا اگر بترسد که در گذر زمان به امر واجب چیزی غیر از واجب اضافه شود ـ [اگر چنین کند] درست عمل کرده و حقی را به خاطر حق برتری ترک کرده است، چه برای حق، اختلاف، حرام و ... درجاتی است ...»(18) . جوانب این مسأله یعنی [انتخاب زید (رض) و اصلح دانستن او بر دیگر صحابه] چه بسا در خلال سخنان بعد روشن گردد. 
دکتر هیکل می‌گوید: «زید بدان جهت نسبت به دیگر صحابه انتخاب شده است که جوان و از بقیة آنها نسبت به این امر تواناتر بوده است. وی به خاطر جوان بودنش، کم تعصب‌تر و کمتر اهل تفاخر به علمش بوده است. این امر، وی را به شنیدن سخنان صحابة بزرگ، از قاریان و حافظان، و دقت در گردآوری، بدون ترجیح دادن چیزهایی که حفظ کرده بود، وامی‌داشت. هر چند متواتر است که وی در عرضة اخیر قرآن، هنگامی که رسول خدا(ص) قرآن را برای بار دوم در سال وفات خود به جبرئیل (رض) عرضه کرد، حضور داشته است(19) . 
موضع پیشین او با عمر (رض) بر این دلالت دارد که وی حافظی ثابت رای و آگاه به آنچه بود که حفظ کرده و امر نیک و درست را به هیچ اعتباری واننهاده است. کافی است به سخن ابوبکر (رض) دربارة او مراجعه شود تا علل و انگیزه‌های انتخاب وی نسبت به این امر، در عین سادگی پر هراس، مشخص شود (5). بدین روش زید (رض) متن قرآن را گرد آورد و آن‌گاه صحف را نزد ابوبکر (رض) نهاد تا زمانی که زنده بود و سپس نزد عمر (رض) تا زمانی که زنده بود و بالاخره نزد حفصه (رض)، دختر عمر (رض)، ماند(20) . انتقال صحف از ابوبکر (رض) به حفصه (رض) بر این مطلب دلالت دارد که این صحیفه‌ها از زمانی که نوشته شدند. در مالکیت عمومی به شمار می‌آمدند، چون اگر ملک خصوصی ابوبکر (رض) می‌بود، غیر از فرزندان وی نباید به ارث می‌بردند. ظن غالب آن است که این صحف نزد حفصه (رض) به این دلیل ماند تا گرویی باشد که خلیفة سوم، هرگاه که طالب آن باشد، در آن تصرف کند، به خصوص که حفصه یکی از ام‌المؤمنین بود. این تصرف چیزی است که در عمل اتفاق افتاد. 
این مطلب را برای رد سخن بلاشر گفتیم که می‌کوشد بذر شک و تردید و پیرامون گردآوری قرآن را در روزگار ابوبکر به پایان نرسید بلکه در روزگار عمر به پایان رسید، چون پانزده ماه قبل از مرگ ابوبکر این تدوین آغاز شده بود. بلاشر آن‌گاه می‌پرسد: آیا تدوین این مصحف راه حل موقعیتی بود که عمر از آن می‌ترسید؟ ... بلاشر خود چنین پاسخ می‌دهد: «جامعه به طور منطقی به مجموعة وحی مکتوبی نیاز داشت تا از جانب همه قبول گشته و آن را پذیرفته باشند. اما آیا این مجموعه، همان صحیفه‌های ابوبکر بوده است؟ هرگز! چون این صحیفه‌ها، ملک شخصی ابوبکر و عمر بوده‌اند نه ملک خلیفه و رهبر جامعه. همه چیز به طور کلی، بر این دلالت دارند که خلیفه اول و همراهش [عمر]، وقتی این پیامد را احساس کردند که متن کامل وحی نزد آنها وجود ندارد، یکی از کاتبان پیشین وحی را که محمد [(ص)] از آنها برای این کار استفاده می‌کرد، واداشتند تا متنی قرآنی را برای آن دو فراهم نماید؛ و باز حق داریم، بپرسیم که آیا امکان داشته تلاش عمر ـ چه به تأیید یا مخالفت ابوبکر ـ به علت دیگری بوده باشد؟ مثلاً علاقه و تمایل به مالکیت شخصی نسخه‌ای از وحی، چنان که دیگر اصحاب پیامبر(ص) مالک چنین مصحفی بودند. به دیگر بیان، این امر در ذهن ابوبکر و و عمر نبود که مصحف نمونه‌ای [امامی] را بر گروه مؤمنان تحمیل نمایند، بلکه فقط مسأله این بود که رهبر این گروه، از دیگر صحابه که موقعیت بهترین داشتند، پایین‌تر نباشد»(21) . 
این سخن بلاشر مبتنی بر چند ادعاست: 
1- گردآوری قرآن یک عمل شخصی بوده است که تحقق بخشیدن به انگیزه ابوبکر و عمر (رض) [در داشتن مصحفی شخصی] موجب آن شده است. 
2- این انگیزه ناشی از یک غیرت شخصی و احساس نقص در آن دو نسبت به دیگر صحابه بوده است. بلاشر در این جا کلمة “Infériorité” را [به عنوان برابر نهاد واژة نقص] به کار برده است [این کلمه به معنای پستی و زیردستی است]. 
3- عمل [تدوین قرآن] هر دوی آنها، مسبوق به اعمال مشابهی نزد بسیاری از صحابه بوده است(22) . شاگرد وی، دکتر مصطفی مندور، در رساله‌ای که ذکر آن گذشت، در این ادعاها با وی همراه است و حتی گاهی در خلال تعبیرهایی که از وی گرفته است، کلماتی به آن می‌افزاید. وقتی بلاشر می‌گوید: “Infériorité” مندور می‌گوید: “Complexe d’ Infériorité”(23)  یعنی نقص پیچیده و مبهم. وقتی بلاشر می‌گوید: «آن صحیفه‌ها ملک شخصی بوده است (Propnrieté Personnelle)، مندور می‌گوید: حفصه آن را به عنوان ذمة مالی شخصی به ارث برده است (Patrimoine Personnel). 
ما می‌گوییم: [در صورت شخصی بودن صحف] چرا بعد از ابوبکر به عمر منتقل شد؟ ... دیگر آن که اگر آن نسخه به خاطر تمامی امت نبوده است، «ارزش حقیقی نسخه‌ای از قرآن نزد مردمی که آن را از راه حافظه روزگار پیامبر(ص) گرد آورده، چیست؟»(24)  در روزگاری که محفوظات وی مورد اعتمادتر و در ضمیر و زبانش حاضرتر بوده است. 
شاید بعد از توضیحاتی که دادیم، موضع ما در برابر این ادعاها روشن شده باشد. اما به مغالطه‌ای که بلاشر در آن افتاده، اشاره‌ای می‌کنیم. وی می‌گوید: ابوبکر زمانی به گردآوری قرآن پرداخت که مسبوق یا همزمان با تلاش‌های فردی دیگری بوده است. بلاشر از جمله به نام تعدادی از صحابه مثل معاذبن جبل، ابی‌بن کعب، زیدبن ثابت، ابودرداء، ابوزیدبن سکن(رض) (6) و دیگران، اشاره می‌کند. چنان که خبر ابی‌ در گردآوری قرآن [در نقل ابوالعالیه] ـ که ذکرش گذشت ـ استدلال می‌نماید(25) . ما منکر آن نیستیم که تلاش‌های فردی، مسبوق یا همزمان با جمع قرآن توسط ابوبکر (رض) بوده است، اما این تلاش‌ها برای گردآوری قرآن نبوده بلکه برای حفظ محفوظاتشان بوده است که در روزگار پیامبر(ص) و بعد از آن، از ترس فراموشی یا اشتباه، صورت می‌گرفته است. در این باره سخن خواهیم گفت. 
وقتی ابوبکر (رض) به زید (رض) [به جمع قرآن] فرمان داد، صحابه هر چه از قرآن را که داشتند با شتاب ارائه و در برابر زید (رض) قرار دادند و آن را با گواهی عادلانی، موثق ساختند، تمام ماجرا این بوده است، اما اهداف خاورشناسی بر آن است که ویژگی جدیت از کار ابوبکر (رض) را بزداید و آن را کاری بدون پشتوانة تلاش و جدیت و بدون تواتر و ثبوت قطعی بروز دهد تا در نظر مردم یک کار فردی جلوه کند که مصلحتی همه‌گیر آن را موجب نگشته و ابوبکر (رض) هم از دیگران به پایبندی و پی‌گیری، در این کار، شایسته‌تر نبوده است. 
با بازگشت به وضع این مصحف در روزگار 