 که مبادا مورد نظر و طمع کسی بشود.
2- از جهت توالد، زیرا به تجربه رسیده که اولاد پدر پیر زیباتر می‌شوند. خصوصاً اگر مادر نیز جمیله و زیبا باشد. و البتّه مادر یوسف، راحیل، چنین بوده است. 
3- آب و هوای دلکش معتدل فلسطین ساحل دریا، که طبعا حسن‌پرور و دارای نسیم روح‌افزا و تپّه‌های معطّر پرگل و ریحان که به سرزمین شیر و عسل معروف است.
4- ید قدرت إلهی بخیل نیست و به هر کس حسن و زیبائی می‌بخشد. منتهی وسائل زندگی و تربیت وحفظ الصحه اگر همواره باشد. حسن خدادادی را که فرموده: «وَصَوَّرَكُمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَكُمْ» را پدر ومادری می‌توانند حفظ کنند و پدر و مادر دیگر بواسطة فقر و جهل نمی‌توانند. یوسف(ع) در دامن پدری پیغمبر به دنیا آمده که به اوضاع تربیت و محاسن طبیعت داناست. ثروت هنگفت حضرت ابراهیم و اسحاق(ع) بدست اوست. از جهت مادّی و معنوی وسائل تربیت کودک شیرین خود را دارد. از نظر غذا و لباس و پاکیزگی.
تمام این علل دست به هم داده زیباترین فرد را در میان بشر بوجود آورده که محلّ حیرت و یکی از آیات قدرت و قلم صنع پروردگار است. ولی متأسفانه این نعمت مایة ناراحتی صاحبش و حسد برادرانش گردید. که: لَقَدْ كَانَ فِي يوسُفَ وَإِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ. در دنیا هیچ نوشی بی‌نیش و هیچ خوشی بدون غم نبوده، و هر نعمتی مقرون به نقمتی بوده است.
برادران یوسف از نعمت سرشارِ حسن و کمال و جمال و آثار نبوغ و عظمت و قریحة سرشار او و توجّه پدر به زحمت حسد افتادند، و مایة غم و اندوه ایشان شد. و  این درد دوائی نداشت. حسد یک مرض عجیبی است که به ضرر و زیان وهلاکتِ حاسد و گاهی محسود نیز به پایان می‌رسد. رسول خدا(ص) فرموده: الحسد یأکل الایمان کما تأکل النار الحطب. حسد آتشی است ایمان‌سوز. 
بدبینی برادران یوسف روز به روز زیاد می‌شد و از درون شعله می‌کشید. در آغاز یک آتشی زیر خاکستر بود و در دل هر یک پنهان بود وخجالت می‌کشیدند به یکدگر اظهار کنند، و به آنان برمی‌خورد که با آن همه نیرو با یک کودکی رقابت کنند. ولی چون خواب منتشر شد و جلوة جمالش در اثر استکمال قوای تن پرتوافکن گردید این حسد درونی شعله‌ور شد و به زبان رسید تا اینکه دورهم نشستند و درد اندرونی خود را برای هم گفتند، و از جمال و کمالِ یوسف و شدت علاقة پدر نسبت به او اظهار بدبینی کردند، تا در نتیجه یک پیمان اتحادی علیهِ این طفل کوچک و این پدر پیر بستند. در حقیقت خانوادة برزگ یعقوب مقدّمات یک جبهة خونینی را فراهم کردند که برادران قوی و مقتدر در یک طرف و پدرِ پیر و طفل زیبا در طرف دیگر بود و دست به دست هم دادند تا برادر کوچک و پدرِ پیر را غافلگیر کنند و آنان را از پای درآورند، و از پای هم درآوردند. و به فکر هلاکتِ  یوسف خردسال و داغدار کردنِ پدر افتادند. طفلی که گناهی نداشت جز جمال خدائی و استعداد سرشار. این یکی از آیات عجیبة خانوادة یعقوب است. حسد چنان شراراه کشید که تصمیم هلاکت و اعدام برادر شیرین بی‌گناه را گرفتند . شاعر گوید: 
دیریست که تا جهان چنین است
		بی نیش مگس کم‌انگبین است

یوسف که ز ماه عقده می‌بست
		از حقد برادران نمی‌رست

احمد که سرآمد عرب بود
		هم خستة خوار بولهب بود

خاموش دلا ز تیره‌گوئی
		میخور تو جگر بتازه‌روئی

نکتة دیگر – جملة: آياتٌ لِلسَّائِلِينَ، دلالت دارد که قصة یوسف(ع) و جور اخوان او، آیات عبرتی است برای حقّ‌جویان که سائل را به معنای پرستش‌کنندگانِ حقیقت بدانیم. حتّی برای رسول خدا(ص) نیز تسلیت و عبرت است.
رسول خدا(ص) از قبیلة قریش ساکن مکّه، حرمِ محترم خدا و معبدِ عمومی عرب که همه ساله عشائر عرب و ایلهای چادرنشین از جنگ وخونریزی دست می‌کشیدند و برای سبک‌کردن بار گناه پناهنده به حرم أمن إلهی می‌شدند و با نظر قدس و پاکی به این خانه و اهلش نگاه می‌کردند، از اهل مکّه توقع انصاف وعدالت و اخلاق داشتند، خدا پیغمبری بر ایشان مبعوث کرد، امین، راستگو، خیرخواه، چون قیام به ارشاد نمود و آنان را از بت‌پرستی و فحشاء و منکرات نهی نمود، با هم علیه او اتّحاد کردند و به قتل و غارت او و یارانش کمر بستند. با اینکه می‌دانستند و بسیاری از ایشان می‌فهمیدند که رسول خدا(ص) صادق و خیرخواه است و پیشنهادات او به نفع نوع بشر است، ولی حبّ جاه و ریاست و خودخواهی وحسد مانع شد و پیروی او را برای خود یک نوع پستی و زیردستی تلقّی می‌کردند، و هر یک از حسد می‌خواستند خود رئیس و صاحب کتاب باشد. *بَلْ يُرِيدُ كُلُّ امْرِئٍ مِّنْهُمْ أَن يُؤْتَى صُحُفاً مُّنَشَّرَةً&. بطوری شعلة حسد شراره می‌کشید که به مرگ خود حاضر بودند: * قَالُواْ اللَّهُمَّ إِن كَانَ هَـذَا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِندِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنَا حِجَارَةً مِّنَ السَّمَاءِ أَوِ ائْتِنَا بِعَذَابٍ أَلِيمٍ& ، که به عذاب ابدی حاضر شدند ولی برای ایمان به این شخص فقیری که یتیم بوده حاضر نشدند. رسول خدا(ص) به حال آنان تأسّف می‌خورد و دل او برای ایشان باندازه‌ای می‌سوخت که تا نزدیک به هلاکت رسید، تا اینکه خدا به او می‌گوید: *لَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ أَلَّا يَكُونُوا مُؤْمِنِينَ& – * إِن تَحْرِصْ عَلَى هُدَاهُمْ فَإِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي مَن يُضِلُّ&. خدا خواست رسولِ او هلاک نشود و هر نحوی شده چراغ هدایت را در سرزمین عربستان روشن کند. او را به این قصّه‌ها تسلیت می‌داد و از تأسّف او می‌کاست. و از سرگذشت عبرت‌انگیز یوسف و یعقوب(ع) برای او می‌خواند که بفهمد جور و جفای خویشان و بی‌وفائی نزدیکان در مقابل ناصحِ مهربان تازگی ندارد. و چنانکه یوسف(ع) عاقبت امر پیروز شد تو ای رسول ما نیز پیروز خواهی شد. زمان ما نیز چنین است، چنانکه نویسنده چون بعضی از مسلمین و نزدیکان خود را غوطه‌ور در خرافات و شرک و موهومات دینی دیدم برای بیداری و نجات ایشان، حقایقی را با بیان و قلم اظهار داشتم و در حقیقت از وظیفة اسلامی و خیرخواهی خود دریغ نکردم. أمّا در مقابل، اول کسانیکه به هلاکت و نابودی و بدگوئی و تکفیر من قیام کردند و شعلة حسد را بیرون دادند، عدّه‌ای روحانی‌نما و نیز خویشان همکار بودند. با اینکه می‌فهمیدند و مرا می‌شناختند که من خیرخواهم و اهلِ مکر و دکان نیستم و آنچه نوشته‌ام عین حقیقت است و با جائی زد وبند ندارم، با همة این احوال هرچه تهمت و افتراء بود به من زدند و حتی از حسد به قتل من حاضر شده و فتوی دادند و چاقوکش‌های آدم‌کش را در میان مسجد من فرستادند. اگرچه این کارها و ‌پیش‌آمدها باعث شد که توکّل من بر خدا زیادتر گردد و آگاهیم از همکارانم بیشتر شود. معلومم شد که همکارانم غرق تعصّب و حسدند و دین ایشان منطقی نیست و مذهبشان مدرک و سندی ندارد، فقط دکّانهای مذهبی تراشیده‌اند برای نان و سواری و کلّ بر دیگران.
نکتة دیگر – بعضی گفته‌اند که خدا این قصّه را «أحسن القصص» فرموده برای جنبة تسلیت‌آمیزی و عبرت‌انگیزیِ آن، که چگونه اولادِ یعقوب برای فلاکت و اهانت پدر بزرگو