ه وارد شوید، این بوده که: ایشان از کمی خود متأثّر شوند، و قدر یکدیگر را بدانند و یا در اثر خطائی که نسبت به یوسف کردند توبه کنند و به خدا توجه کنند، و در شهر غربت برادرِ کوچکِ خود را مانند یوسف، به غربت و تنهائی دچار نکنند.
بهرحال ایشان چون در سفرِ سابق از عزیز محبّت دیدند، مشتاقِ زیارتِ او بودند. و چون همه به هم رسیدند تنها پناگاهِ ایشان خانة عزیز بود. خصوصا که در این سفر، خواستة عزیز را انجام داده و برادر کوچکتر را همراه آورده‌اند.
پس از نظافت و رفعِ گرد و غبارِ راه، بهترین هدیه‌ای که می‌توانند به حضور عزیز ببرند، این است که برادرشان را به حضور برند.
از این رو با قدمهای محکم برادر کوچکتر را در میان گرفته و مانند ماهی که به گرد وی ستارگان باشند و به دور او چرخ می‌زنند و با ابهت و علاقة بیشتری به سوی کاخ عزیز رهسپار شدند. و آنگاه که به در سرای وی رسیدند خود را به دربانان معرفی کردند.
ورود یازده برادر فلسطینی به سمع عزیز رسید. آن حضرت که ورود برادرانرا شنید با کمال اشتیاق شاد و خرّم شد. ولی حفظِ جلال و ریاست را از دست نداد، و اجازة حضور داد. 
مأمور مخصوص اجازة عزیز را به برادران ابلاغ کرد. ایشان از تصوّر عظمت او شاید دلشان آرام ندارد، ولی برادر کوچکتر که اوّلین بار است با عزیز ملاقات می‌کند، بیش از سایرین ناراحت است.
در هر حال حواسّ خود را جمع کرده و با راهنمائی دربانان وارد کاخ مخصوص شدند، و پس از ادای مراسم احترام در جائی که تعیین شده بود قرار گرفتند.
حضرت یوسف(ع) بدون اینکه خود را به ایشان معرفی کند به مأمورین دستور داد طعامی مهیّا کنند و به ناظرِ خود گفت: ناهار را با ایشان مصرف می‌کند.
وقتی ناظرِ یوسف، برادران را به قصر مخصوص راهنمائی کرد به تشویش افتادند زیرا در سفر سابق نقدهای خود را در بارهای گندم یافته بودند و گفتند: مبادا عزیز مصر خیال خیانت دربارة ایشان کرده باشد و اکنون ایشان را مجازات کند و ایشان را به بندگی بگیرد. لذا وقتی وارد دالان قصر شدند به ناظر گفتند: ما در سفر سابق نقدینة خود را در میان بارها یافتیم، و گویا ملازمانِ انبار سهو کرده بودند و درمیان بارِ ما گذاشته‌اند. اكنون آنها را به تمام و کمال آورده‌ایم. ناظرِ یوسف از بابت نقد سابق به ایشان اطمینان داد که مورد مؤاخذه نیستند. و آنان را با احترام تمام وارد کاخ نمود و پذیرائی کرد، و به مرکبهای آنان علوفه داد.
موقعِ ناهار که یوسف وارد شد، سخنگوی آنان آغاز سخن نمود و برادر پدری را معرّفی کرد. حضرت یوسف(ع) از آنان تشکر و ملاطفت نمود ودستور ناهار داد و از همه نوازش نمود، و بن‌یامین را از همه بیشتر نوازش کرد و گفت: در میان فرزندان یعقوب(ع) از طرف مادر تنهائی، اکنون مرا به برادری بپذیر.
بعضی گفته‌اند چون در این سفر، برادران یوسف، به او وارد شدند، او جامی داشت جام سلطنتی، جام را کوبید و از آن زنگ صدائی ظاهر شد، عزیز گفت: جام می‌گوید شما دوازده برادر بوده‌اید و شما یک برادرتان را فروخته‌اید(یوسف در اینجا تجاهل کرد و به برادران وانمود کرد که جام چنین می‌گوید، چون صلاح نمی‌دید از زبان خود چیزی بگوید که مبادا برادران بفهمند او یوسف است و لذا تجاهل نمود)، در اینحال بنیامین تعظیم کرد و گفت: عزیزا از این جام سؤال کن آیا برادر من زنده است یا نه؟ عزیز دو مرتبه جام را کوبید و جام صدا کرد. عزیز گفت: آری می‌گوید او زنده است و به همین زودی او را خواهی دید. بنیامین گفت در این صورت هر بلائی به سر من بیاید اشکالی ندارد، بهمین زودی برادرم می‌آید و مرا خلاص می‌کند. در اینجا حضرت یوسف(ع) نتوانست خودداری کند، و در رفت در میان اطاق مخصوصِ خود و گریه کرد، سپس وضوء گرفت و بیرون آمد. (ولی چنین گفته‌ای صحیح به نظر نمی‌رسد).
بعضی گفته‌اند: او را به طور خصوصی محرمانه ملاقات کرد، و نسبت به برادری که سی سال است او را ندیده و تازه او را می‌بیند، بی‌اندازه به هیجان آمد. شاید برادر وی که برای اولین بار تنها به حضور عزیز می‌رسد با آن شخصیّتِ مقام، وحشت داشت، ولی برخلاف انتظار، عزیز به طور برادرانه و بدون حفظ جلال ریاست با وی برخورد کرد و او را در آغوش گرفت و دست وی را گرفت، و در کنار خود نشانید و شرح حال وی و رفتار برادران و حال پدر بلاکش و شرح غم هجران و گریه و ناله های او را به طور کامل استفسار کرد و دربارة برادر گمشده‌اش پرسشهائی کرد. بن‌یامین که عزیز را تا این حد غمخوار می‌بیند تعجّب می‌کند و تمامِ ماجرای خود و بی‌مهری برادران را و گریه‌های پدر را نقل می‌کند، ضمنا اظهار تأسّف می‌کند که سالهاست اشتیاقِ برادرِ ابوینی را دارد و شریک غم و اندوه پدر است، فقط پدرم نوید می‌دهد که دیدارش میسر خواهد شد. در کامل ابن اثیر گوید: در اینجا حضرت یوسف(ع) به او گفت: أتحب أن أکون أخاک عوض أخیک الذاهب؟ فقال بنیامین: و من یجد أخا مثلک و لکن لم‌یلدک یعقوب و لا راحیل. فبکی یوسف وقام إلیه فعانقه وقال له: إنی أنا أخوک فإن الله قد أحسن إلینا و لا تعلمهم بما علمتک.
بهرحال یوسفِ بزرگوار که دل از دستش رفته، طاقت نیاورد و گفت: عزیزم من یوسف گمشده می‌باشم، من آن فرد مظلومم که سالها در فراق پدر و برادر می‌سوختم، من همان برادر دلدادة تو هستم، إِنِّي أَنَا أَخُوكَ. در اینجا شاید هر دو بی طاقت شده و به حال گریه برخاستند همدگر را در آغوش گرفتند و چون اشک شوق التهاب آنان فرو نشست، یوسف مهربان بدین گونه او را دلگرمی داد: برادرِ عزیز دیگر روزگار بلا و سختی گذشت، کسی که برادری مانند من دارد نباید نگران باشد، عزیزم من تصمیم گرفته‌ام هرگونه وسائل آسایش تو را فراهم کنم، تو دیگر مورد بی‌مهریِ برادران نخواهی شد، گذشته‌ها را فراموش، و از نامهربانیهای برادران صرف‌نظر کن، غم به دل مگیر، فَلَا تَبْتَئِسْ بِمَا كَانُوا يعْمَلُونَ.آیه 70 الی 72
متن آیه:
فَلَمَّا جَهَّزَهُمْ بِجَهَازِهِمْ جَعَلَ السِّقَايةَ فِي رَحْلِ أَخِيهِ ثُمَّ أَذَّنَ مُؤَذِّنٌ أَيتُهَا الْعِيرُ إِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ(يوسف/70) قَالُوا وَأَقْبَلُوا عَلَيهِمْ مَاذَا تَفْقِدُونَ(يوسف/71) قَالُوا نَفْقِدُ صُوَاعَ الْمَلِكِ وَلِمَنْ جَاءَ بِهِ حِمْلُ بَعِيرٍ وَأَنَا بِهِ زَعِيمٌ(يوسف/72)
ترجمه: پس چون بارهای ایشان را بست جام آبخوری خود را در میان بار برادرش نهاد سپس جارچی به دنبال آنان جار زد ای کاروانیان محققا شما دزدانید(70) و اینان در حالیکه رو به آنان کرده بودند گفتند: چه گم کرده‌اید؟(71) گفتند: جامِ پادشاه را گم کرده‌ایم و هر کس آن را بیاورد یک بار گندم شتری از آن اوست و من ضامن آنم.(72)
نکات: در سفر دوم حضرت یوسف(ع) دستور داد برای برادرانش از انبار مصر گندم گرفتند و اجازة مراجعت داد و محتمل بود که دیگر برادرانش به مصر مراجعت نکنند، و خصوصا که در سفر گذشته بر ایشان سخت شد، و شمعون چنانکه در تورات ذکر شده گرفتار شد و بر پدرشان ناگوار آمد. لذا شاید رابطة یوسف با آن