ین است که او را بجوئید و از گناه خود نادم باشید.
2- یوسف زنده است. علاوه بر اینکه از دنیا نرفته در این مدت آسیبی به وجودش نرسیده. شما امیدوار باشید. حال یعقوب(ع) از کجا می‌داند؟ ممکن است از خوابی که یوسف دیده و هنوز تعبیر نشده این ایمان و اعتماد را دارد. و یا ممکن است از وحیِ الهی بوده است.
3- فرزندان را متوجه به گناهشان و توبة آن نموده و راه توبه را به آنان آموخت که توبة هر گناهی مناسب همان گناه است. توبة ترک نماز، قضاءِ آن است، توبة خوردنِ مال مردم، دادن به صاحبانش و ... می‌باشد. توبة هر گناهی وقتی پذیرفته می‌شود که تا اندازه ای که قابلِ تدارک است تدارک شود. توبة گمراه‌کردنِ مردم برگردانیدنِ ایشان از گمراهی و راهنمائی بسوی هدایت است. توبة بردنِ یوسف، جستجوکردن و پیداکردن اوست.
4- به فرزندان فهمانید که گناه ایشان قابل عفو است، و وعدة و بخشش به آنان داد که اگر یوسف(ع) پیدا شد، من و یوسفم از شما می‌گذریم وخدا هم در صورت توبه از شما خواهد گذشت.
اینها مقدّمه‌ای شد که اگر فرزندان، یوسف(ع) را یافتند و یوسف، خود را معرفی کرد، اینان از شرمساری خود را نبازند، و مبادا سکته کنند.
و نیز نقل گردیده اگرچه مستبعد است که: حضرت یعقوب(ع) به عزیز مصرنامه‌ای به این مضمون نوشت: 
«از یعقوب اسرائیل الله بن اسحق بن ابراهیم خلیل الله، به سوی عزیز مصر المظهر للعدل.
امّا بعد؛ به تحقیق پیوسته بلا بر ما خانواده موکل است، امّا جدم که دست‌ها و پاهای او را بستند و به سوی آتش افکندند پس خدا آتش را بر او بَرد و سلام قرار داد. و امّا پدرم دست و پایش را بستند و کارد بر حلقش گذاردند تا ذبحش کنند (و این جمله درست نیست زیرا چنین حادثه‌ای نسبت به پدرش نبود بلکه مربوط به عمویش اسماعیل بوده. و بعلاوه درست نیست یعقوب از آن شکایت کند، چون ذبحِ اسماعیل به امرِ اِلهی و امتحان الهی بود؟) خدا او را فدا داد.
و امّا من فرزندی داشتم که محبوبترین فرزندانم نزدِ من بود، پس برادرانِ او، او را به بیابان بردند و با پیراهن خون‌آلود برگشتند و گفتند: او را گرگ خورده. وفرزند دیگری داشتم برادرِ مادریِ او و خود را به وجودِ او تسلیت می‌دادم، او را نیز بردند سپس برگشتند و گفتند: به جرمِ سرقت به حبس افکنده شده. و ما خانواده نه دزدیم و نه فرزندی دزدی داریم، پس اگر این فرزندم را به من برگدانیدی که هیچ، و اِلّا نفرین می‌کنم به نفرینی که به هفت نسل از فرزندانت اثر کند».
فرزندانِ یعقوب، نامة او را گرفتند و برای عزیزِ مصر آوردند، چون قرائت کرد، نتوانست از گریه خودداری کند، و به ایشان گفت:هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِيوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ. و این اظهار او از همانجا است که چون در قعر چاه بود، خدا به او وحی کرد: لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَذَا.
و معلوم باشد که یأس از رحمتِ خدا برای انسان به وجود نمی‌آید مگر بواسطة اینکه یا خدا را قادر مطلق نمی‌داند و یا او را کریم نمی‌داند و یا او را عالم به تمامِ معلوم نمی‌داند. و هر یک از این سه عقیده کفر است، و لذا فرموده: إِنَّهُ لَا ييأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكَافِرُونَ.آیه 88 الی 90
متن آیه:
فَلَمَّا دَخَلُوا عَلَيهِ قَالُوا يا أَيهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْكَيلَ وَتَصَدَّقْ عَلَينَا إِنَّ اللَّهَ يجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ(يوسف/88) قَالَ هَلْ عَلِمْتُمْ مَا فَعَلْتُمْ بِيوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جَاهِلُونَ(يوسف/89) قَالُوا أَإِنَّكَ لَأَنْتَ يوسُفُ قَالَ أَنَا يوسُفُ وَهَذَا أَخِي قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَينَا إِنَّهُ مَنْ يتَّقِ وَيصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ(يوسف/90)
ترجمه: پس چون بر عزیز وارد شدند، گفتند: عزیزا، فشار و تنگدستیِ قحطی، ما و خانوادة ما را آزار داده و یک متاع ناچیزی آورده‌ایم، پس کیل کاملی به ما عطا کن و بر ما تصدق نما، زیرا خدا تصدق‌دهندگان را پاداش می‌دهد(88) عزیز گفت: آیا دانستید که شما با یوسف و برادرش چه کردید وقتی که نادان بودید(89) گفتند: آیا حقیقتا تو خودت یوسفی؟ گفت: من یوسفم و این برادرِ من است که خدا بر ما منّت گذاشته، به یقین هر کس پرهیزکاری کند و صبر نماید(پاداش خوب دارد) زیرا خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند.(90)
نکات: خانوادة اسرائیل که از چند خانواده تشکیل می‌شد در این سالهای قحطی هر چه داشتند فروخته و تمام کرده‌اند. حال فرزندان برای رفع گرسنگی وحفظ خانواده، برای بارِ سوّم قصدِ مسافرت برای خرید غلّه دارند و پدرشان سفارش کرده در این سفر از یوسف(ع) و برادرش جستجو کنند، امّا نامی از برادرِ بزرگ نبرده، زیرا او احتمال داد برادرِ بزرگ با آنان همدست می‌باشد و از جای او با اطلاعند.
فرزندانِ یعقوب دیدند جستجوی یوسف که سی سال مفقود الاثر شده عقلانی نیست و برادرِ او هم که گرفتارِ اِسترقاقِ عزیز است، جستجوی از او فایده ندارد، ولی برای اینکه ترک ادب نکنند، با اینکه از یوسف(ع) نشانی نداشتند، سخنِ پدر را پذیرفتند.
ولی آنچه در نظر ایشان مهمّ است رسیدن به خدمتِ عزیز وتهیة آذوقه و نجات‌دادن خاندان خود از قحطی است. و توصیة یعقوب در بارة یوسف و برادرش در نظر ایشان اهمّیّتی نداشت.
بهرحال سالهای قحطی طول کشیده و سرمایه‌شان از دست رفته وجز متاعِ کمی چیزی همراه ندارند. بعضی گفته‌اند: مقداری اثاثِ کهنه برای خرید گندم آوردند. بعضی گفته‌اند: مقداری کشک و پشم و روغن داشتند. در حالیکه در سفرهای یپش یک دسته کاروان و تاجرّ آبرومند و مقتدری بودند که پولِ کافی برای خرید داشتند و رهینِ منّت عزیز نبودند، ولی این مرتبه سرافکنده بودند، زیرا نقدِ قابلی نداشتند.
چون پس از طی راهِ دراز خسته و کوفته وارد مصر شدند، اوّل به سراغ برادر بزرگ خود رفتند و گزارش احوالِ خود را با پدر بیان کردند. آنگاه با دلی امیدوار و با حالتی شرمسار وارد بر عزیز شده و به التماس پرداختند و درخواست تصدّق از عزیز کردند و دربارة او دعای خیر کردند که: إِنَّ اللَّهَ يجْزِي الْمُتَصَدِّقِينَ.
حلال بودن صدقه بر اولاد أنبیاء(ص)
از جملة: تَصَدَّقْ عَلَينَا... استفاده می‌شود که تصدّق بر فرزندان انبیاء(ع) حلال است. باضافه در کتاب وسائل الشیعه (کتاب خمس و زکات) اخبار زیادی وارد شده که صدقه بر اولاد رسول(ص) روا است (مراجعه شود). پس اخباریکه جعل کرده‌اند که تصدّق بر اولادِ پیامبران حرام است بر ضدّ قرآن است.
در اینجا محنتِ فرزندان یعقوب به کمال رسیده و به منتهای پریشانی و اضطرابند. و عزیز مصر به حالت ایشان رقت کرد که همین برادران نیرومند چگونه می‌گویند:يا أَيهَا الْعَزِيزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ ... و زبان حالشان این است که: 
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم
		از بدِ حادثه اینجا به پناه آمده‌ایم

حضرت یوسف(ع) دید سزاوار نیست ایشا