<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:2.xml">خيانت در گزارش تاريخ (نقد کتاب 23سال)</a></body></html>سوابق پيامبر قبل از بعثت

نويسندة بيست و سه سال در پي سخنان گذشتة خود مي‌نويسد: 
[از اين طفل تا سال 610 م. يعني هنگامي که به سنّ چهل سالگي رسيده است، اثر مهمّي در تاريخ نيست و حتّي در سيره‌ها و روايات آن زمان، خبر چشمگير و فوق‌العاده‌اي نمي‌بينيم]. (23 سال، صفحة 6).

اين ادّعا دو صورت دارد، يکي آنکه در کتابهاي سيره، کرامات و معجزاتي از دوران کودکي و جواني پيامبر نقل نشده، دوّم آنکه مجاهدات علمي و مباحثات ديني و نبوغ سياسي و اجتماعي از آن حضرت سرنزده است. مطلب نخست را در جاي خود توضيح خواهيم داد امّا دربارة موضوع دوّم بايد دانست که نبودن چنين آثاري بهترين دليل بر آنست که نبوّت پيامبر، امري طبيعي يا «خودساخته» نبوده که نياز به گذراندن مقدّمات پيشين و زمينه‌سازي قبلي داشته باشد و پيامبر را به تدريج براي مراحل آينده آماده سازد. و البتّه اگر حوادث برجسته‌اي در دوران چهل سالة قبل از بعثت روي داده بود با وجود آگاهي ياران و معاصران پيامبر از زندگاني او، قطعاً حوادث مزبور ضمن أخبار و آثار، نقل و گزارش مي‌شد، پس سکوت تاريخ در اين زمينه دليل روشني است بر آنکه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- سابقه‌اي چشمگير نداشته که بتوان دعوت و رسالت او را مرحلة بلوغ طبيعي آن سوابق شمرد و حيثيت خدايي رسالتِ وي را انکار کرد و قرآن مجيد همين معنا را از جمله براهين صدق دعوي پيامبر اسلام مي‌شمرد، چنانکه مي‌فرمايد: 

)قُلْ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلا أَدْرَاكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ ( (يونس: 16).

«به مخالفان خود بگو: اگر خواستِ خدا جُز اين بود، من قرآن را بر شما نمي‌خواندم و خدا بواسطة من از آن آگاهتان نمي‌کرد، چنانکه پيش از اين، عُمري در ميان شما درنگ کردم و هيچ سُخني از اين بابت از من نشنيديد، آيا عقل را به کار نمي‌بريد؟».

کسي که مدّت چهل سال در قريه‌اي کوچک ميان مردمي اندک زندگي کرده و اغلب از احوال او با خبر بودند و به گواهي ايشان، در اين مدّت نه از حکما و دانشمندان علم آموخته و نه در هيچيک از مذاهب و اديان عالم داخل شده، و نه اهل تشريع و قانونگذاري بوده، و نه از شاعران و خطيبان بشمار مي‌آمده و نه بکار جنگ و سياست و مبارزة قدرت پرداخته و نه دانش و حکمتي از او بروز کرده است، چنين مردي ناگهان خود را فرستادة خدا معرّفي مي‌کند و کتابي مي‌آورد سرشار از مباحث حکمت و اخلاق و سياست و قانون و آداب و تاريخ و جُز اينها با اسلوبي بي سابقه که سخنوران عرب از آوردن سوره‌اي همانند آن ناتوان مي‌مانند و شاعران در برابر آن عاجز مي‌گردند، دانايان آيين او را پذيرا مي‌شوند و خردمندان بر حکمت او دل مي‌بندند. و او بدون هيچ تجربة پيشين، يک تنه قيام مي‌نمايد و تنها با اميد و توکّل بخدا، عرب را در عين تعصّب شديد منقلب مي‌سازد و جامعه و نظامي نوين بر پا مي‌کند و دعوت توحيدي خود را به جهانيان اعلام مي دارد.

آيا رواست که انسانِ عاقل و مُنصف در برابر چنين کسي راه لجاج و عناد پيش گيرد و انکار نبوّت و مأموريت او را آسان شمارد؟!

آري، آنچه دربارة پيشينة پيامبر، قبل از بعثت بايد گفت، اينست که او داراي سرشت اخلاقي پسنديده‌اي بود. او را محمّد امين مي‌گفتند و راستگو و پاکدامن مي‌شمردند[1]. چنانکه جعفر بن أبي طالب -رضي الله عنه- آنگاه که نجّاشي پادشاه حبشه از وي پرسيد که چرا او و همراهانش از آيين قوم خود روي گردانده‌اند؟ چنين پاسخ داد: «أيها الملک؛ کنا قوما أهل الجاهلية، نعبد الأصنام و نأکل الميتة ونأتي الفواحش ونقطع الأرحام ونسيء الجوار ويأکل القوي منا الضعيف، فکنا علي ذلک حتي بعث الله إلينا رسولاً منا نعرف نسبه وصدقه وأمانته وعفافه...». (سيرة ابن هشام، چاپ مصر، القسم الأوّل، صفحة 336)

يعني: «اي پادشاه؛ ما قومي نادان بوديم که بُت‌ها را عبادت مي‌کرديم و به کارهاي زشت مي‌پرداختيم و از خويشان خود مي‌بُريديم و با همسايگان بدرفتاري مي‌کرديم و آنکس که در ميان ما نيرومند بود ناتوان را مي‌خورد! و بر اين احوال بوديم تا خداوند رسولي ازخودمان به سوي ما فرستاد که نژاد و راستگويي و امانت[2] و پاکدامني او را مي‌شناسيم...»[3] تا آخر گفتارش.

و شبيه اين سخن را مغيره بن زراره در حضور يزدگرد پادشاه ايران اظهار داشت، چنانکه محمّد بن جرير طبري در تاريخ خود ضمن ماجراي فتح ايران آورده است[4] و ابوسفيان بن حرب در حضور هرقل امپراطور روم شرقي به همين معنا اعتراف نمود چنانکه در صحيح بُخاري و ديگر کتب از خود او نقل کرده‌اند.[5]

و در قرآن کريم نيز به همين معني اشارت رفته است آنجا که مي‌فرمايد: 

)أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ ( (مؤمنون: 69).

«مگر رسول خود را (به صدق و پاکدامني و امانت) نشناختند که او را مُنکرند»؟!.

گويي آية کريمه اين معنا را تلقين مي‌کند: 

کسي که عمري در ميان خلق زيسته و با آنها جُز به راستي سخن نگفته چگونه مي‌شود در سنين متانت و پختگي بدون هيچ نيازي خود را به دروغ، فرستادة خدا بشمرد و انديشه‌هايش را کلام خدا معرّفي کند؟!

آن کس که از دروغ‌بستن بر خلق دريغ مي‌ورزد چگونه از افتراي بر خالق إبا نکند؟! همين سوابق پاکيزه و لياقت ذاتي پيامبر براي احراز نبوّت سبب شد که نور الهي بر او بتابد که به قول قرآن مجيد: 

)اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ ((أنعام: 124).

«خداوند بهتر مي‌داند تا رسالت خويش را در کجا نهد و بار آنرا بر دوش چه کس گذارد».

پس، اظهار اين معنا که پيش از سنين چهل سالگي أخبار چشمگيري دربارة پيامبر نمي‌بينيم! (با اينکه اخباري ديده ميش‌ود که از متانت عقل و طهارت خُلق آنحضرت حکايت مي‌کند[6]) نه تنها موجب طعن و وهن مقام نبوّت او نمي‌شود بلکه مؤيد درجة رفيعة آن حضرت است. آري، دوران اخير عمر پيامبر که مقارن با طلوع وحي و مأوريت الهي بوده طبيعتاً بايد از دوران قبل به اندازة اهميت نبوّت و رسالت! ممتاز باشد و در حادثه‌آفريني مؤثرتر افتد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- بعلاوه، پيامبر جانبدار ستمديدگان و آزردگان نيز بود چنانکه پيش از اسلام برخي از افراد قومش در ياري مظلومان با يکديگر هم‌پيمان شدند و پيامبر نيز با آنان همراهي و موافقت نمود و در روزگار نبوّت فرمود: لقد شهدت في دار عبدالله بن جدعان حلفا لو دعيت به في الاسلام لأجبت، تحالفوا أن يردوا الفضول علي أهلها و أن لايعز ظالم مظلوم. (سيره ابن کثير، الجزء الأول: صفحه 258) يعني  «من در خانه عبدالله بن جدعان شاهد پيماني بودم که اگر در اسلام به آن فراخوانده شوم بي‌ترديد آنرا مي‌پذيرم، سوگند خوردند و پيمان بستند که هر مالي را به صاحبش برگردانند و نگذارند تا ستمگري، بر ستمديده‌اي چيره شود».
[2]- ماجراي نزاع قريش هن