قِيمٍ(   (شوري: 52).

«و تو نمي‌دانستي که (اين) کتاب چيست، و ايمان (به آن) کدام است، ولي ما اين کتاب را (چون) نوري قرار داديم که هر کس از بندگان خود را (شايسته بدانيم و) بخواهيم (راه يابد) هدايتش مي‌کنيم و تو، به سوي راهي راست مردم را رهبري مي‌نمايي».

در اين آيه تصريح شده که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- پيش از تابش نور وحي، خبر از قرآن نداشت و از ايمان به آن دور بود (چنانکه از ديگر کتب آسماني نيز بي‌خبر بود) يعني شريعت خدا را نمي‌شناخت[4]، امّا اين منافات ندارد با آنکه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- بُت‌پرستي را کاري نامعقول مي‌شمرد و شرابخوارگي را ناپسند مي‌داشت.

آري، کتب سيره اين آگاهي را در اختيار ما مي‌نهند که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- به عنايت خداوند و از راه فطرت، پيش از نبوّت خود از پرستش بُت‌ها و شعر سرايي گريزان بود. چنانکه در حديث از آن حضرت آمده است که: «لما نشأت بغضت إلي الأوثان و بغض إلي الشعر» (السيره الحلبيه، الجزء الأوّل، صفحة 205) يعني: «چون رو به بزرگ‌شدن نهادم بُت‌ها در نظرم منفور و ناپسند آمدند و نيز از شعر تنفّر پيدا کردم»! و اين از علامات نبوّت و آيات رسالت است که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- با وجود آنکه در محيط مکّه پرورش يافت و در آنجا فنّ شعر رواج فراوان داشت ولي آن حضرت در مدّت چهل سال زندگي با مکّيان يک بيت شعر نسرود و هرگز تمرين شعرسازي و عبارت‌پردازي نکرد. (که اگر کرده بود آن شعر‌ها و سخنان بر سر زبانها مي‌افتاد و در تاريخ ضبط مي‌شد). ولي در چهل سالگي ناگهان قرآني را آورد که شاعران و خطيبان عرب جملگي در برابر آن حيران شدند، إنصافاً از اين معني جز «وحي إلهي وتأييد باطني» چه تعبير مي‌توان کرد؟

آري، خدايي که به محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- قرآن و حکمت آموخت، فطرت او را علاوه بر بت‌پرستي از شعرسرايي دور ساخت تا به هنگام نزول قرآن، اهل باطل نتوانند ادّعا کنند که: «او شاعر يا سخنوري بيش نيست، زيرا پيش از قرآن نيز سخنان موزون و يا گفتار حکمت‌آميز از وي بسيار شنيده‌ايم»!! و پس از نزول قرآن نيز آية 69 سورة «يس» 

)وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا يَنْبَغِي لَهُ( (يس: 69).

«ما به او شعر نياموختيم و اين کار سزاوار وي نيست».

جدايي آن حضرت را از شعر و شاعري تثبيت کرد.

خلاصه آنکه: نه قرآن کريم، انعکاس دوران شباني يا جواني پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- است و نه مبارزة با بت‌پرستي، مولود حاجتي است که پيامبر در کودکي يا در ميانسالي از بُتي خواسته و روا نشده! که اينها همه مولود خيال‌پروري و کج‌انديشي سيره‌نويس جديد! به شمار مي‌آيد و حق اين است که دستگاه آفرينش به ارادة الهي، پيامبر را براي قبول رسالت عظيم وي، آماده مي‌ساخت چنانکه با فطرت سليم و عقل هشيارش او را از بُت‌پرستي و شراب‌خواري و بي‌عفّتي پاک و برکنار داشت و به امانت و صداقت و خوش‌خويي رهبري کرد و لذا پس از إظهار نبوّت هيچکس نتوانست ادّعا کند که محمّد بن عبدالله -صلى الله عليه وآله وسلم- به دليل سوابق نارواي اخلاقي، شايستگي نبوّت را ندارد و اگر گروهي دعوت آن حضرت را نپذيرفتند، تعصّب در عقيده و تصلّب در پيمودن راه پدران و از دست‌دادن منافع ناصواب و غيره در اين کار مؤثر بود نه نقائص اخلاقي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- و از همين رو قرآن مجيد مشرکان را ملامت و سرزنش مي‌کند که: 

)أَمْ لَمْ يَعْرِفُوا رَسُولَهُمْ فَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ ( (مؤمنون: 69).

«مگر آنان رسول خود را نشناختند که منکر او شده‌اند»؟!.

آري، مخالف و مؤالف و دوست و دشمن، همه اذعان داشتند که محمّد بن عبدالله -صلى الله عليه وآله وسلم-، مردي امين و راستگو و پاکدامن است و از خود آن حضرت هم آمده که گفت: «ما هممت بقبيح مما هم به أهل الجاهلية إلا مرتين من الدهر، کلتاهما عصمني الله عزوجل منهما» (السيره الحلبيه، الجزء الأوّل، صفحة 200؛ تاريخ الطبري[5]، الجزء الثاني، صفحة 2379) يعني: «پيش از اسلام هيچگاه به کارهاي ناپسندي که اهل جاهليت بدانها تن در مي‌دادند مصمّم نشدم مگر دوبار که چون انديشه‌اش در من راه يافت خداي بزرگ در هر دو مورد مرا حفظ کرد (و کار ناپسندي انجام ندادم)».
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- ذکر «ناشي» و «سرچشمه گرفته باشد» در اين جمله حکايت از ناشيگري نويسنده معروف! در سخن‌پردازي مي‌کند.
[2]- پاسخ اين سؤال از ديدگاه اسلامي روشن است (نه از ديدگاه مادّي نويسنده 23 سال که جواب ندارد) «حجر الأسود» را «سنگ مرّة» گويند که طواف کعبه، از محاذات آن آغاز مي‌شود و براي گم‌نکردن شمارش طواف، آنرا در خانه نصب کرده‌اند. به علاوه در حديث آمده که: «الحجر يمين الله تعالي فمن مسحه فقد بايع الله» (جامع الصّغير، ج 1، ص 151) يعني: حجر الأسود به منزله دست راست خدا است که هر کس بر آن دست نهد در حقيقت با خدا بيعت کرده تا گرد گناهان نگردد.
[3]- زيرا «رجز» در لغت به معناي «عذاب» و نيز «گناه» آمده و مقصود آن است که: همواره از گناه يا از عذاب الهي با طاعت حق، هجرت کن. و اين سخن را به هر انسان پاک و يکتاپرستي مي‌توان گفت و لازم نيست مخاطب آن، حتماً مشرک باشد تا لايق اين خطاب آيد!
[4]- عن ابي حمزة قال، قال لي ابوعبدالله الصّادق -عليه السلام-: أي شيء يقول أصحابکم في هذه الآية، أيقرون أنه کان في حال لايدري ما الکتاب ولا الإيمان؟ فقلت: لا أدري جعلت فداک ما يقولون، فقال لي: بلي قد کان في حال لايدري ما الکتاب ولا الإيمان حتي بعث الله تعالي الروح التي ذکر في الکتاب، فلما أوحاها إليه علم بها العلم والفهم. (الأصول من الکافي، الجزء الأوّل، چاپ طهران «دارالکتب الإسلامية»، صفحه 274) يعني: ابوحمزه گويد امام صادق -عليه السلام- از من پرسيد: اصحاب شما درباره اين آيه چه گويند؟ آيا اقرار مي‌کنند پيامبر در حالي بود که نمي‌دانست کتاب و ايمان چيست؟ گفتم: فدايت شوم نمي‌دانم که در اين باره چه مي‌گويند گفت: آري پيامبر در حالي بود که نمي‌دانست کتاب و ايمان چيست تا آنکه خداوند آن روحي را که در کتاب ياد کرده به سوي او فرستاد و چون (به وسيله آن روح) به او وحي کرد، دانش و فهم را به وي آموخت.
[5]- عبارت طبري در تاريخ چنين است: «ما هممت بشيء مما کان أهل الجاهلية يعلمون به غير مرتين کل ذلک يحول الله بيني و بين ما أريد من ذلک ثم ما هممت بسوء حتي أکرمني الله عز وجل برسالته».وقايع مسافرت به شام

سيره‌نويس جديد! سخن را چنين ادامه مي‌دهد:
[در سنّ يازده سالگي با ابوطالب به شام رفت و مايه‌اي بدين حرکت و غوغاي دروني رسيد، دنيائي تازه و روشن که اثري از جهالت و خرافت و نشاني از زمختي و خشونت ساکنان مکّه در آن نبود. در آنجا با مردماني مهذّب‌تر، محيطي روشن‌تر عادات و آدابي برتر مواجه شد که مسلّماً تأثيري ژرف در جان وي گذاشت. در آنجا زندگاني بدوي و خشن و آلوده به خرافات قوم خود را بهتر حسّ کرد و شايد (!!) آرزوي داشتن جا