عه‌اي منظّم‌تر و منزه‌تر از خرافات و پليدي و آراسته به مبادي انساني در وي جان گرفت. تحقيقاً معلوم نيست در اين نخستين سفر با اهل ديانتهاي توحيدي تماسي گرفته است يا نه؟ شايد (!!) سنّ او اقتضاي چنين امري را نداشته است ولي مسلّماً در روح حسّاس و رنج کشيدة او اثري گذاشته است و شايد (!!) همين اثر او را به سفري ديگر تشويق کرده باشد و بر حسب اخبار متواتر (!!) در سفربعد چنين نبوده و فکر تشنه و کنجکاو او بهره‌اي وافر (!!) از ارباب ديانات گرفته است]. (صفحة 23 و 24 کتاب)

اين بخش نيز مانند ديگر بخشهاي کتاب، آکنده از تعبيرات سُست و نادرست است. نويسنده در ميان سخنان خود سه بار دست به دامان «شايد» زده و به فرض و خيال متوسّل شده است!! به هر حال در اينجا چند مسأله لازم است مورد بحث قرار گيرد:

نخست آنکه سزاوار است بدانيم آن «غوغاي دروني»! که نويسنده مي‌پندارد سفر به شام آنرا فزوني بخشيد چه بوده است؟ و راستي غوغاي دروني کودکي يازده ساله که نه درس خوانده و نه تجربه آموخته و نه پاي از عربستان بيرون نهاده بود چه مي‌توانست باشد؟ سيره‌نويس جديد! در پاسخ به جاي دليل و شاهد، «قطعة ادبي» مي‌سازد!! و مي‌نويسد: 

[در خاموشي بي‌پايان صحرا و در تنهائي وحشتناک اين روزهائي که شتران(!!) سرگرم پيداکردن قوت لايموت بودند و آفتاب گدازنده لاينقطع مي‌تابيد در روح حساس و رؤيازاي محمد همهمه‌اي برپا مي‌شد(!!) همهمه‌اي که با فرا رسيدن شب فرو مي‌نشست زيرا غروب آفتاب او را به واقع زندگي برمي‌گرداند. بايد شتران را گردآورد و روي به شهر گذراد براي آنها بخواند، بر آنها هي زند، از پراکندگيشان جلوگيري کند تا شبانگاه سالم ودرست به صاحبانشان برگرداند. همهمه خاموش مي‌شد(!!) براي اينکه در تاريکي شب شکل رؤيا بخود گيرد. همهمه خاموش مي‌شد(!!) براي اينکه فردا در خلوت يکنواخت صحرا پر گردد و خوش‌خوش در اعماق ضمير او چيزي بظهور پيوندد]. (صفحة 23 کتاب)

اين بخش از سخنان نويسنده که غوغاي دروني محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- و يا اسرار همهمه!! را تشريح مي‌کند، کار رابه فُکاهت! کشانده است. سرانجام هيچ معلوم شد که همهمة کذايي چه بود؟!

اگر اين همهمه! مولود «وحشت تنهايي در صحرا» انگاشته شده که حقّاً ماية اين وحشت را در دل سيره‌نويس جديد! بايد پيدا کرد نه در روح کسي که از اوائل خردسالي با صحرا آشنايي داشت و از آن هنگام که در قبيلة «بني‌سعد» با برادر شيري خود به صحرا مي‌رفت با آن خو گرفته بود. آري، ترس از صحرا در دل کسي است که سالها در صندلي نرم «پارلمان» و سالن گرم آن لم مي‌داد و يک بار به سراغ صحرانشينان محروم اين کشور نرفت تا از نزديک، نيازهاي آنان را احساس کند و مدافعان حرمان ايشان باشد. امّا اگر «جناب همهمه» بر اثر تابش خورشيد پيدا مي‌شد و [با فرارسيدن شب فرو مي‌نشست]! البتّه اين همهمه ويژة صحرا نبود تا موجب بدنامي آن شود، بلکه چنين همهمه‌اي در شهر هم به فراواني يافت مي‌شده است!! و اگر اين همهمه مربوط به شتران!! (يا گوسفندان) بود ...!

راستي خجلت‌آور نيست که کسي اسرار روحي خاتم پيامبران -صلى الله عليه وآله وسلم- را به کُمک اين لاطائلات تحليل کند و از روح مقدّس او با اين اباطيل سخن گويد؟!

دوّم آنکه شکّ نيست پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در دوازده‌ سالگي (و به روايتي در 9 سالگي)[1] با عمويش «ابوطالب» سفري کوتاه به سوي شام کرد و تا «بُصري» رفت. امّا اين موضوع که سيره‌نويس جديد! و برخي از مُستشرقين آنرا به رنگ و روغن! مي‌آرايند و گاهي چنان جلوه مي‌دهند که اين سفر مايه‌اي براي ساختن قرآن از سوي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- شده!! خود حکايتي است از بيچارگي و ناتواني اين منکران! چرا که هر چند در تاريخ و سيرت رسول الله -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌کاوند دستاويزي نمي‌يابند تا قرآن مجيد را ساخته و پرداختة پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- نشان دهند، ناچار به خُرده‌ريزهايي اين چنين متشبّث مي‌شوند! تو گويي که اين کج‌انديشان، خود دوران طفوليت را نگذرانده‌اند! و نمي‌دانند که کودک 12 ساله اگر پاي به مدرسه ننهاده باشد، بايد يک سال رنج ببرد و وقت صرف کند تا خواندن و نوشتن کلمات ساده را بياموزد پس، آن طفل درس ناخوانده که تا آن روزگار، گوسفندان را به صحرا مي‌برد، چگونه توانسته است از يک سفر کوتاه دستمايه‌اي براي نبوبت و رسالت برگيرد و حکمت عظيم قرآني و فقه گستردة اسلامي را بسازد و جامعه و امّتي عظيم تشکيل دهد؟! آن هم با حضور افراد فراوان کاروان که همه او را مي‌شناختند و در کار او ناظر بودند و ماجراي اين سفر را نقل کرده‌اند بگونه‌اي که در تاريخ منعکس و ضبط شده، ولي در گزارش آنها از آموزش پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- کمترين سُخني نرفته است؛ چه شده که همسفران پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- از اين ماجراي شگفت آگاه نشده‌اند ولي شرق‌شناسان اروپايي از اين راز نهان!! آگاهي يافته‌اند! خوشا به حالشان!!

امّا سيره‌نويس جديد! که دست و پا مي‌زند تا شايد نبوّت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را زاييدة محيط طبيعي و اجتماعي نشان دهد، چون در اينجا تيرش آماجگاهي ندارد، ناگزير مي‌نويسد: [معلوم نيست در اين نخستين سفر با اهل ديانت‌هاي توحيدي تماسي گرفته است يا نه؟ شايد سنّ او اقتضاي چنين امري نداشته است ... و بر حسب اخبار متواتر(!!) در سفر بعد چنين نبوده و فکر تشنه و کنجکاو او بهره‌اي وافر (!!) از ارباب ديانات گرفته است].

آنچه سير‌ه‌نويس جديد! در بخش آخر از سخن خود آورده متأسّفانه! دروغ محض و کذب آشکار است!! نه تنها أخبار متواتر، بلکه يک خبر ضعيف هم وجود ندارد که نشان دهد پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در سفر دوّم خود به شام از «ارباب ديانات»! چيزي فرا گرفته باشد. اينک کتب قديمي سيره و تاريخ که در شرح احوال پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مأخذ و مستند شمرده مي‌شوند، پيش روي ما قرار دارند، در هيچيک از آنها حتي! اشاره‌اي به چنين مطلبي وجود ندارد، چه رسد به اخبار متواتر! من از سيره‌نويسي که يک بار به متن قرآن نگاه نمي‌کند تا ببيند عبارت: (والرجس فاهجر) درمُصْحَف شريف نيست و آنچه هست چيزي ديگر است تعجّب نمي‌کنم که اين دروغ صريح را به أخبار تاريخي نسبت دهد. آري؛ آنچه در أخبار از اين بابت آمده بکلّي با گزراش وي تفاوت دارد، همانگونه که آية قرآن با روايت و تفسير ايشان متفاوت بود!

اگر به کتب تاريخ و سيره نظر افکنيم، مي‌بينيم حکايت شده که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- يک بار در کودکي، هنگامي که به همراه «ابوطالب» به سوي شام مي‌رفت با راهبي «بحيري» نام، برخورد کرد و راهب مزبور چند کلمه‌اي با آن حضرت سخن گفت و سپس به «ابوطالب» سفارش کرد که: اين کودک را از گزند يهوديان بر کنار دار، زيرا من آينده‌اي درخشان براي او مي‌بينم[2]. و نيز حکايت شده که در دوّمين سفر پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به شام، آن حضرت بر ر