ارش تاريخ
نقد کتاب بيست و سه سال

نوشتار:
مصطفي حسيني طباطبايينقش پيامبران در سعادت انسان

چنانکه ديديد نويسندة بي‌نام و نشان بيست و سه سال! با يهوديان و عيسويان خطاب و عتاب مي‌کند که چرا موسي -عليه السلام- و عيسي -عليه السلام- را به پيامبري پذيرفته‌اند ولي از قبول نبوّت محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- سرباز مي‌زنند، آنگاه سخن را بدانجا مي‌کشاند که: [با اينان خوب است نخست در اصل نبوّت گفتگو کرد که چرا نبوّت را يک أمر ضروري و مسلّم مي‌دانند]؟ سپس به ردکردن آراء متشرّعين در باب لزوم بعثت أنبياء مي‌پردازند در اينجا قاعدتاً بايد چنين حکم کرد که مقصود از «متشرّعين» همان يهود و نصاري هستند، زيرا بناي سخن در «اصل نبوّت» با آنها بود و ايشان، مورد سرزنش قرار گرفته‌اند ولي! مي‌بينيم که نويسنده مي‌نويسد: 

[از اين گذشته متشرّعين نبايد فراموش کنند که ده‌ها آيه در قرآن هست که گمراهي و هدايت خلق را تابع مشيت خداوندي گفته است: ﴿إِنَّكَ لا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ...﴾]. (صفحة 33).

راستي که غرض‌ورزي و حواس‌پرتي! دست به دست يکديگر داده و نويسنده را به درهم‌ گويي افکنده‌اند! تا بدانجا که يکبار از خود نپرسيده است: مگر مي‌توان براي يهود و نصاري که قرآن را قبول ندارند، از آيات قرآن گواه آورد؟! مگر مي‌شود براي منکرين نبوّت محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- به قرآن استشهاد کرد که: گمراهي و هدايت، تابع مشيت خداوندي است؟! شگفت است! نويسنده‌اي که به ديگران توصيه مي‌کند: [نبايد فراموش کنند که ...] خود در پي همين جمله، اساس بحث را فراموش کرده! و از ياد بُرده است که مخاطب او چه کساني بوده‌اند؟!

ما بزودي پاسخ وي را دربارة آيات کريمة قرآن، خواهيم آورد و ثابت خواهيم نمود که هرچند گمراهي و هدايت، تابع مشيت خداوندي است ولي مشيت خداوند هم از حکمت و عدالت او جدا نيست و بنابراين، خداوند کساني را مشمول هدايت خود مي‌فرمايد که لياقت نشان دهند و در راه شناسايي حق مجاهده کنند، چنانکه فرمود: 

)وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ( (عنکبوت: 69).

«کساني که دربارة ما به مجاهدت برخاستند البتّه ايشان را به راههاي خويش هدايت مي‌کنيم».

تفصيل اين بحث موکول به صفحات آينده است، در اينجا همين قدر مي‌خواهيم نشان دهيم که نويسندة بي‌نام و نشان! تا چه اندازه از اصل موضوع دورافتاده و اصول اوّليه مناظره يا تحقيق را از ياد برده است واز اين پس، شکوک بي‌پايه و ماية او را درباة لزوم بعثت پيامبران پاسخ مي‌گوييم.

مي‌نويسد: [بسي(!!) ازدانشمندان فکور و روشن‌بين، چون محمد بن زکرياي رازي و ابوالعلاء معرّي منکر اصل نبوّتند]!. (صفحه 31).

از تمجيدي که نويسنده، دربارة اين دو تن مي‌کند، کاملاً پيدا است که با رأي آندو توافق دارد و با وجود «علاقة مسلکي» از ميان [بسي از دانشمندان فکور]! ظاهراً جز اين دو تن کسي را پيدا نکرده و يا در نظر نداشته است وگرنه براي تقويت سخن، ذکري از آنها نيز به ميان مي‌آورد. و حقّاً چنين افرادي نادرند، يعني کساني چون «محمّد بن زکرياي رازي» که به وجود خداي تعالي معترف باشند[1] ولي نبوّت را انکار کنند!! کمتر در ميان عقلاء ديده شده‌اند! بلکه اکثر منکران نبوّت، از زنادقه و منکران خدا بوده‌اند.

پس ما اوّلاً بر سر نخستين کلمة نويسنده که مي‌نويسد: [بسي از دانشمندان ...] با او مناقشه داريم! اين جمع بسيار، چه کساني هستند و کتب و آثار ايشان کجا است؟!

ثانياً: دربارة اشخاصي چون «محمّد بن زکرياي رازي» که در پزشکي، صاحب شُهرت‌اند هيچ دليلي نداريم که مثلاً در فلسفه و دين هم صاحب‌نظر باشند! بلکه بالعکس، با رجوع به آثار رازي ملاحظه مي‌کنيم که وي به هيچ وجه نظر صائبي در فلسفه نداشته است و سخن «ابن سينا» را دربارة او بياد مي‌آوريم که به «ابوريحان بيروني» نوشته است: «... محمد بن زکريا الرازي المتکلف الفضولي، في شروحه في الإلهيات تجاوز قدره في بط الجراح والنظر في الأبوال والبرازات لا جرم فضح نفسه وأبدي جهله» (تاريخ علوم عقلي در تمدّن اسلامي، اثر دکتر ذبيح‌الله صفا، صفحة 176) يعني: «... محمّد بن زکرياي رازي آن خودپسند ياوه‌سرا که در بياناتش نسبت به الهيات از حدّ خويش که شکافتن زخم‌ها و نظرکردن در ادرار و مدفوع بيماران است در گذشته و ناخواسته خود را رسوا ساخته و جهل خويش را آشکار نموده است»!.

هر چند عبارت «ابن سينا» در اينجا تند و تيز است ولي چنانکه گفتيم با مراجعه به اقوال فلسفي رازي مي‌بينيم او به آرائي گراييده که در سخافت و بُطلان، از مسلّمات شمرده مي‌شود! مانند ادّعاي وي دربارة «قُدماي خمسه»! که بزرگان فلاسفه و اساطير حکمت آنرا مردود دانسته‌اند و کافي است کسي به کتاب «أعلام النبوة» اثر «ابوحاتم رازي» نگاه کند و درماندگي «محمّد بن زکريا» را در دفاع از اين رأي سخيف ملاحظه نمايد و به علاوه شرح مناظرات «ابوحاتم» را با او دربارة نبوّت و ديانت بخواند تا به سُستي و بي‌پايگي دلائل وي پي ببرد و ما دريغ داريم که در اينجا نمونه‌اي هرچند کوتاه از سخنان او را نياوريم «محمّد بن زکريا» مي‌نويسد: «الآن ننظر في کلام القوم وتناقضه: زعم عيسي أنه ابن الله، وزعم موسي أنه لا ابن له، وزعم محمد أنه مخلوق کسائر البشر»!!. (أعلام النّبوّبه، چاپ تهران، صفحة 70) يعني: «اينک ما در گفتار اين دسته (پيامبران) و تناقض آنها مي‌نگريم: عيسي پنداشته که او پسر خدا است! وموسي انگاشته که خدا را پسري نيست! و محمّد گمان کرده که او آفريده‌اي چون ديگر افراد بشر است»!.

پرواضح است که ميان سخن «موسي» و گفتار «محمّد» عليهماالسّلام تناقضي نيست، امّا درباة سخن عيسي -عليه السلام- اگر در انجيل ديده‌ايم که عيسي -عليه السلام- خود را پسر خدا خوانده! در انجيل نيز ملاحظه کرده‌ايم که از قول عيسي -عليه السلام- آمده است: «خوشا به حال صلح‌کنندگان زيرا ايشان پسران خدا خوانده خواهند شد». (انجيل متّي، باب 5) با توجّه به اين قرينة روشن، انصاف آن است که بگوييم تعبير «پسر خدا» در انجيل، بر معناي حقيقي آن حمل نمي‌گردد بلکه به معناي مجازي حمل مي‌شود[2].

يعني مقصود از پسر خدا کسي است که چون فرزند، نزد خداوند گرامي بوده و به ساحت قُرب او راه دارد و البتّه مقام کبرياي الهي ازداشتن فرزند به معناي حقيقي آن، دور و منزّه مي‌باشد. بنابراين در ميان گفتار پيامبران خدا – صلوات الله عليهم أجمعين – هيچ تناقضي وجود ندارد، جز آنکه «عيسي‌پرستان»! گفتار آن حضرت را به بيراهه کشيده‌اند و به گمان عدّه‌اي افکنده‌اند که «عيسي بن مريم» - عليهما السّلام – خود را در حقيقت (نه مَجاز) پسر خدا شمرده است و لذا مي‌بينيم که قرآن مجيد، اين قول باطل را از عيسويان نقل مي‌کند نه از عيسي -عليه السلام- و آنان را محکوم مي‌شمارد، نه عيسي -عليه السلام- را و تصريح مي‌نمايد که مسيح چون ديگر پيامبران الهي ادّعاي ال