ايه «بي‌نهايت صورت» متعاقباً پديد آمده است، قطعاً يکي از صورتها ملازم با تأخير نامحدود شده است.اينک چنانچه فرض شود که مادّه يا جوهري پايدار در جهان هميشه در حال حرکت و تحوّل موجود بوده است، لازم مي‌آيد که مادّة اصلي عالم، تأخير نامحدود را طي کرده باشد! يعني زمان و حرکت بي‌نهايت را پيموده و خود را به صورت کنوني جهان (صورت متأخّر عالم) رسانده باشد. امّا اين حکم از چند جهت با محال عقلي روبرو مي‌شود: 

يکي آنکه مادّة اصلي ديگر نمي‌تواند تغيير صورت دهد! زيرا فرض آن است که مادّه، تاکنون «بي‌نهايت صورت» به خود پذيرفته و قبول صورت «بيشتر از بي‌نهايت» محال است.

دوّم آنکه با پيشروي عالم لازم مي‌آيد عُمر مادّه، از بي‌نهايت نيز بگذرد که اين نيز معقول نيست.

سوّم آنکه حدّاقل لازم مي‌آيد مادّه و صورت به مرز بي‌نهايت رسيده باشند! و حال آنکه «بي‌نهايت» را مرز و پاياني نيست! بنابراين ناگزيريم بپذيريم که مادّة جهان، تا کنون «بي‌نهايت صورت» به خود نپذيرفته و صورتهايي که قبول کرده محدود بوده است و چون مادّه، بدون صورت موجود نيست پس مادّه و صورت هر دو، سرآغازي دارند.

دليل سوّم آنکه: ميان مادّه و صورت نوعي از ترکيب وجود دارد که بيشترِ حکما آنرا «ترکيب انضمامي» دانسته‌اند و برخي به «ترکيب اتّحادي» ميان آندو قائل شده و گفته‌اند: في حال المصاحبة هما متحدان[4]. آنچه که مسلّم است اصل ترکيب مادّه و صورت مي‌باشد که ميان عقلا دربارة آن خلاف نيست. از سوي ديگر ترکيب دو چيز با يکديگر در عالم طبيعت حکايت از نوعي «سنخيت» در ميان آنها مي‌کند از اينرو مي‌بينيم که در موجودات طبيعي، هر عنصري با همة عناصر ميل ترکيبي ندارد و تنها با برخي از آنها ترکيب مي‌شود. اساس علم شيمي نيز بر همين امر استوار است که تحقيق کنيم چه موادّي، در تحت چه شرائطي با موادّ ديگر قابل ترکيبند. در ترکيب مادّه و صورت نيز چنين قانوني حاکم است و هر مادّه‌اي، تمام انواع صُوَر را نمي‌پذيرد بلکه تغييرات و صُور خاصّي را قبول مي‌کند که با او همسنخ و متناسب باشد، از اينرو کسي انتظار ندارد تا دانة گندم در زمين بيفشاند و برنج، درو کند! يا ماديان او، شير نر بزايد! حتّي کساني که به «تکامل انواع» عقيده دارند ناچارند بپذيرند که در نطفة فلان حيوان (نسبت به اسلافش) دگرگوني و تغييري ايجاد شده و در نتيجه، منشأ پيدايش نوع تازه‌اي از حيوانات گشته است که اگر نطفة حيوان مزبور عينا مانند گذشتگانش بود علت نداشت حيوان جديدي از آن پديد آيد يعني همان مادّه، صورت تازه و نودرآمدي به خود بگيرد! اين قانون، حاکم بر مادّه و صورت است و در عالم طبيعت نفوذ وجريان دارد. (و البتّه ارادة خداوند فوق هر قانوني است).

اينک بايد از کساني که ادّعا مي‌کنند صورتهاي موجودات حادثند و مواد آنها قديمند پرسيد آيا مادّه و صورت، نبايد سنخيت و تناسبي با يکديگر داشته باشند؟! شکّ نيست که ترکيب مادّه و صورت (خواه انضامي باشد يا اتّحادي) از سنخيت و نسبتي ميان آندو حکايت مي‌کند از طرفي «قديم» و «حادث» دو صفت مغاير و نامتناسب با يکديگرند پس چگونه ممکن است به طور طبيعي در مادّه و صورت با يکديگر گرد آمده وترکيب شده باشند؟! البتّه ما توجه داريم که«قديم» و «حادث» دو وصف يا نسبت عقلي به شمار مي‌آيند که مااز موجودات در ذهن داريم ولي اوّلاً اين دو وصف در عالم خارج از ذهن، به حقيقت و مصداقي اشاره دارند (يعني وصف مُشير مي‌باشند) و ثانياً آنچه که موجب شده مادّه (به قول مادّيون) قديم باشد و صورت، حادث گردد، اقتضاي ذات مادّه است (نه تأثير علّت خارجي) وما از ترکيب همين دو اقتضاي ناموافق در مادّه سؤال مي‌کنيم! 

به ويژه که مي‌دانيم نحوة قيام صورت بر مادّه، «قيام حلولي» است نه «قيام صدوري» (چنانکه در علّت و معلول گفته‌اند). پس سؤال ما اين است دو اقتضاي متباين چگونه رابطة حلول با يکديگر يافته‌اند و نسبت به هم تدافع ندارند؟! حلّ اين مشکل عقلي با نويسندة 23 سال است و با أقران مادّي مسلک وي!

در اينجا شايسته مي‌دانم پرتوي از سخنان منسوب به پيامبر راستين و بزرگ اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- را بياورم که طي آن، از «حدوث عالم» سخن رفته است زيرا محور مباحِث اين کتاب چنانکه مي‌دانيد، نقض و ردّ شبهاتي است که ارباب غرض در پيرامون رسالت خدايي آن بزرگوار آورده‌اند و چه بهتر که شبهة أخير نويسندة 23 سال، با اقتباس از سخنان رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- پاسخ داده شود که گفتار پيامبر، بحقّ سرچشمة حکمت و کوثر معرفت است.

ابومنصور احمد بن علي بن ابيطالب طبرسي (متوفّي در سال 531 هجري قمري) که از قدماي اماميه به شمار مي‌رود در کتاب «الاحتجاج علي أهل اللّجاج» ضمن حديث مفصلّي، از قول امام حسن عسکري، مناظرات رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- را با ملل گوناگون (از مشرکان و يهوديان و مسيحيان و دهريه و غير ايشان) نقل کرده است، دربارة گفتگوي رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- با «دهريه»[5] مي‌نويسد:

«... ثم أقبل رسول الله صلى الله عليه وسلم علي الدهرية فقال: وأنتم فما الذي دعاکم إلي القول بأن الأشياء لا بد[6] لها وهي دائمة لم تزل ولا تزال؟ فقالوا: لأنا لا نحکم إلا بما نشاهد ولم نجد للأشياء حدثا فحکمنا بأنها لم تزل ولم نجدلها انقضاء وفناء فحکمنا بأنها لاتزال! فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم: أفوجدتم لها قدما أم وجدتم لها بقاء أبدا الأبد؟ فإن قلتم إنکم وجدتم ذلک أنهضتم لأنفسکم إنکم لم تزالوا علي هيئتکم وعقولکم بلا نهاية[7] ولا تزالون کذلک ولئن قلتم هذا دفعتم العيان وکذبکم العالمون و[8] الذين يشاهدونکم! قالوا: بل لم نشاهد لها قدما ولا بقاء أبد الأبد. قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: فلم صرتم بأن تحکموا بالقدم والبقاء دائماً، لأنکم لم تشاهدوا حدوثها وانقضاءها أولي من تارک التّميز لها(؟!) مثلکم فيحکم لها بالحدوث والإنقضاء والإنقطاع لأنه لم يشاهد لها قدما ولا بقاء أبدا؟! ... ثم قال صلى الله عليه وسلم: أتقولون ما قبلکم من الليل والنهار متناه أم غيرمتناه؟ فإن قلتم أنه غير متناه فقد[9] وصل إليکم آخر بلا نهاية لأوله! وإن قلتم متناه فقد کان ولا شيء منهما. قالوا: نعم! قال لهم: أقلتم أن العالم قديم غير محدث وأنتم عارفون بمعني ما أقررتم به وبمعني ما جحد تموه؟! قالوا: نعم! قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: فهذا الذي تشاهدونه من الأشياء بعضها إلي بعض يفتقر لأنه لاقوام للبعض إلا بما يتّصل به، نري البناء محتاجا بعض أجزائه إلي بعض وإلا لم يتسق ولم يستحکم وکذلک سائر مانري. قال: فإذا کان هذا المحتاج بعضه إلي بعض لقوته وتمامه هو القديم، فأخبروني أن لو کان محدثا کيف کان يکون؟ وماذا کانت تکون صفته؟! فبهتوا وعلموا أنه لايجدون للمحدث صفة يصفونه بها إلا وهي موجودة في هذا الذي زعموا أنه قديم فرجعوا وقالوا سننظر في أمرنا ...»[10].

يعني: «... سپس رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به دهريه روي نمو