 بخل راه ندارد، به طور مطلق از فيض‌بخشي خودداري مي‌کرد اين کار نسبت به او نقص بود! ولي اينک که جهاني (بلکه جهانهايي) را با نظامات شگرف و حکيمانه آفريده، چه جاي ايراد به خداوند سبحان است؟ از فياض مطلق، امساک فيض شايسته نيست نه إعطاي فيض! تعطيل هستي سزاوار نيست نه تفويض هستي!

امّا آنچه سيره‌نويس نو درآمد! مي‌پرسد که: [قبل از آن چرا عالمي وجود نداشت...]؟! چنانکه دانستيم دو نوع پاسخ براي اين سؤال هست که حکماي الهي بنابر تفاوت مشرب خود داده‌اند.

يکي آنکه اگرچه نظام کنوني عالم هميشه برقرار نبوده و به مشيت خداوند پديد آمده است ولي فيض هستي هيچگاه از سوي خداود قطع‌نشده و بنابراين، حق‌تعالي پيش از نظام موجود، همواره جهانهاي ديگري آفريده است. اين رأي، در آثار ابن رشد وابن سينا و صدرالدّين شيرازي و گروهي از حکما و عرفاي اسلامي ديده مي‌شود.

دوّم آنکه هر چند تعطيل فيض به طور مطلق سزاوار آفريدگار متعال نيست و به رحمت حق‌تعالي نسبتي ندارد امّا اگر خداوند به مقتضاي حکمت براي کائنات سرآغازي قرار داده باشد اين امر مباينت با فيض‌بخشي خداوند ندارد و ماية نقص براي کمال مطلق نيست (هرچند ما از اسرار حکمت الهي در اين باره آگاه نباشيم) و اين قول، در کتب غزّالي و خواجه طوسي و فخر رازي و فقهاي اسلامي آمده است و ادلّة حدوث عالم و ازلي‌نبودن موجودات نيز بر اين معني دلالت مي‌کند.

نکته‌اي که در اينجا لازم مي‌دانم به آن اشاره کنم اين است که «ممکن الوجود» از هر جهت مورد احاطة «واجب الوجود» مي‌باشد و محال است که در هيچ مرتبه‌اي با وي همشأن باشد. از طرفي، ازليت وصفي الهي است و بنابراين تنها با مقام «واجب الوجود» مناسبت دارد امّا استمرار و دوام ممکنات در ازليتِ خداوند «محاط» است، لذا نمي‌تواند ازلي باشد پس هيچ چيز جز خدا قديم نيست، بدون آنکه از ناحية حق‌تعالي إمساک فيض شده باشد.

امّا اينکه برخي از حکماء فرموده‌اند ازليتِ خداوند، ازليت زماني نيست و ازليت ماسِوَي‌الله، زماني است! اين اعتبار، مشکل را حلّ نمي‌کند زيرا زمان، متأخّر از ذات عالم است، و اگرعالم امکان (نه صُوَر جُزئيه موجودات) ازلي فرض شود ازليت آن نيز زماني نمي‌‌باشد. البتّه ما قصد آن نداريم که در اينجا به طور تفصيل اين بحث فنّي را دنبال کنيم و اختلاف مشرب خود را با برخي از حکماي اسلامي بيان نماييم زيرا اين کتاب چنانکه مکرّر گفته‌ايم براي هدف ديگري نوشته شده و حکيم موحّد الهي، هرکه هست نزد ما محترم است. امّا نويسندة کتاب 23 سال بدون اطّلاع و آگاهي از فنّ حکمت، قدم در اين وادي نهاده و جهالت خود را دليل «غيرقابل حلّ‌بودن» مشکل حدوث عالم دانسته است! و از سر غرور ادّعا مي‌کند که: [با همة جهد و پرش فکر نمي‌تواند به حلّ اين غامض ديگر دست يابد که چرا عالم بوجود آمد]؟ کدام جهد و پرش؟! آيا مطالب سطحي و مغلوط کتاب شما، پرش فکر نام دارد؟! انسان چه اندازه بايد مغرور به آراء خود و ناآگاه از تحقيقات ديگران باشد تا اين چنين سخن گويد؟! به قول امير مؤمنان علي -عليه السلام-: «إعجاب المرء بنفسه دليل علي ضعف عقله».[11]
اين غرور از چيست؟ از «خودمحوري» است
 مردره جوياي از خود، برتري است
راه را گم کرده‌اي در طور جان 
 چون نگشتي در پي موسي روان[12]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، چاپ قم، صفحه 129.
[2]- سبزواري در منظومه پس از ذکر آراء متکلّمان در باب حديث زماني عالم مي‌گويد:
و عندنا الحدوث ذاتي و لا شيء من الذاتي جامعلا استرابادي در «شرح فصوص الحکمة» مي‌نويسد: «ابداع پيش فلاسفه، وجود باشد بعد ما لم يکن في طباع ذاته أن يکون موجوداً!، و اين است معني حدوث ذاتي» (شرح فصوص، چاپ تهران، صفحه 80).
[3]- در اين دلائل، روي سخن ما با نويسنده مادّي مسلک 23 سال و عموم ماترياليستها است، امّا با فلاسفه معظّم إلهي بحث ديگري درباره حدودث عالم داريم که به توفيق إلهي وعنايات او در کتاب جداگانه‌اي از آن سخن خواهيم گفت.
[4]- منظومه سبزواري، چاپ سنگي، صفحه 105.
[5]- دهريه منکر ماوراءاطبيعت بودند و حيات و مرگ را تنها موکول به گذشت روزگار (بي‌هيچ حکمت و تدبيري) مي‌شمردند و به قول قرآن مجيد ادّعا داشتند که: )مَا هِيَ إِلا حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلا الدَّهْرُ ( (الجاثيه: 24) ايشان زمان را قديم مي‌پنداشتند و با ماترياليستهاي زمان ما به لحاظ انکار مبدأ و قديم‌شمردن عالم هم عقيده بودند.
[6]- و في نسخة: لابدع لها.
[7]- وفي نسخة: بلابداية.
[8]- و في نسخة: الّذين.
[9]- و في نسخة: فکيف.
[10]- الإحتجاج، چاپ نجف (چاپ سنگي)، صفحه 10.
[11]- شگفتي انسان از خودش! دليل ناتواني عقل اوست. (مستدرک نهج‌البلاغه، چاپ بيروت، صفحه 20).
[12]- شعر از نويسنده اين کتاب است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:35.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:36.txt">قسمت دوم</a><a class="text" href="w:text:37.txt">قسمت سوم</a></body></html>راه حل مسألهء نبوّت!!

باري، سيره‌نويس ناشي! از نفي «حدوث عالم» طرفي نمي‌بندد و انکار وجود خداوند با اين همه آيات حکمت و تدبير که در طبيعت مشاهده مي‌شود جز به رسوايي او نمي‌انجامد، البتّه قصد وي از تمام اين کجرويها آن است که زيربناي «نبوّت» يعني اعتقاد به مبدأ عالم را انکار کند تا جايي براي مسائل بعدي باقي نماند! پس رسالت انبياء،خاري در برابر أهواء نفساني اوست. بنابراين درصدد برمي‌آيد که پس از پيمودن راه گذشته طريق ديگري را در قبال اين موضوع پيش گيرد و مسألة نبوّت را بگونه‌اي دلخواه «تفسير»! کند و به اصطلاح علماي اسلام، از طريق «نقض» به شيوة «حلّ» روي آورد! اينک ببينيم تا در آستانة حلّ اين مسأله، مانند گذشته چه هنرنماييهايي از خود نشان مي‌دهد!

نويسنده، براي تحليل علمي!! موضوع نبوّت، مقدّماتي را مطرح مي‌سازد که هر کدام در خور ملاحظه! و ماية تعجّب! است:

اوّلاً اعتراف مي‌کند که ديانت در کلّية اقوام بشري نافذ و جاري بوده و همه جا، آثاري از مصلحان و پيامبران به جاي مانده است.

ثانياً اعتراض مي‌نمايد که مسيحيان گمان دارند دليل حقّانيت حضرت مسيح -عليه السلام-، معجزات اوست امّا پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- فاقد اين مزيت بوده است! با اينکه نه مسيح و نه پيامبر اسلام، هيچ يک معجزه اي نداشته‌اند!

ثالثاً پيشنهاد مي‌کند که حقّ بودن پيامبران به جاي قدرتِ اعجاز، نيروي تصرّف در طبايع مردم را در اختيار داشته و به کار مي‌بردند!

رابعاً به حلّ نبوت مي‌رسد و با نيروي «پرش فکر»! اين گره را مي‌گشايد!! و سپس فرآوردة تحقيق! خود را با احوال پيامبر اکرم اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تطبيق مي‌دهد!

پس بر ما است که در پي اين سيره‌نويس مبتکر! روان شويم و ببينيم چه طُرفه‌هايي از حکمت!! در طي اين مباحث به ميان آورده است.

امّا دربارة موضوع نخست مي‌نويسد: 

[در اين گيرودار يک امر غيرقابل انکار باقي مي‌ماند آنهم براي ما