ورد همه اين معني را تأييدمي‌کند که يک حرکت و جنب و جوش غيراختياري در روح حضرت محمّد پيدا شده و او را مسخّر عقيده‌اي ساخته بود تا سرانجام منتهي به رؤيا يا اشراق يا کشف باطني و نزول پنج آيه نخستين سورة علق گرديد.

)اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ * خَلَقَ الإِنسَانَ مِنْ عَلَقٍ * اقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ * الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ (

(صفحة 37 و 38 کتاب)

نويسنده در اين بخش از کتابش مي‌کوشد تا قاعدة کلّي خود را در باب نبوّت با سوابق و روحيات پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تطبيق کند! و چون آن قاعدة «آهنين بنيان»! با مختصر توضيح و بيان ويران گشت ناگزير جايي براي اين «تطبيق عميق!!» باقي نمي‌ماند! با اين همه براي آنکه اين فصل از کتاب، حُسن ختامي پذيرد مناسب است به دروغ‌هاي تکراري سيره‌نويس تازه! باز هم بپردازيم و مبالغه‌هاي کودکانة وي را از رويدادهاي پيش از بعثت، خاطرنشان سازيم!

مي‌نويسد: [اين حالت در حضرت محمّد از صباوت بوده از اينرو در مسافرت خود به شام به تجارت اکتفا نکرده بلکه با راهبان وکشيشان مسيحي تماسهاي متعدّد گرفته]!! حالتي که نويسنده، آنرا با پيامبر اسلام از دوران کودکي قرين مي‌شمرد همان چيزي است که پيش از اين در وصفش گفته بود: [چه محظور عقلي در راه امکان پيداشدن افرادي هست که در کنه روح خود به هستي مطلق انديشيده و از فرط تفکّر کم‌کم چيزي حس کرده و رفته‌رفته نوعي کشف، نوعي اشراق باطني و نوعي الهام به آنان دست داده باشد و آنها را به هدايت و ارشاد ديگران برانگيزد]! با توجه به اين تحليل روانشناسانه! اگر در پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- از دوران صباوت يعني کودکي اين حالت بوده اولاً چرا آنحضرت در سنّ چهل سالگي، به فيض اشراق و الهام نايل آمد و پيش از آن، خبري از وحي قرآن و دعوت مردمان در کارنبود؟!

ثانياً اين حالت طبيعي چه پيوندي با بهره‌گيري از کشيشان دارد؟! در خود فرورفتن و چيزي احساس‌کردن! را با کشيش و ملّا چه کار است؟! ثالثاً در دوران صباوت جز يکبار که پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- به همراه عمويش ابوطالب به بُصري سفر کرد، راهي به آن ديار نيافت و جز چند کلمه‌اي که بحيراي راهب در حضور کاروانيان با او گفت، سخني از راهبان نشنيد، آيا بنظرِ حادثه‌پرور جناب سيره‌نويس! اين ملاقات، حدود سي سال بعد آن حضرت را به نبوّت برانگيخت؟! و ابواب علوم قرآني و أخبار غيبي و معجزات و کرامات الهي را به روي ايشان گشود؟!

امّا ماجراي دوّمين سفر کوتاه پيامبر به سوي شام نيز پيش از اين گذشت و معلوم شد که قبول مسؤوليت و پرداختن به تجارت، آن حضرت را از ملاقاتهاي مفصّل و مکرّر با کشيشان و شنيدن درس و بحث ايشان! باز مي‌داشت بويژه که همراهاني نيز با وي بودند و اگر آن حضرت بازرگاني را رها مي‌کرد و به دنبال راهبان مي‌شتافت البتّه در بازگشت به مکّه از اين ماجري سخني به ميان مي‌آمد و در تاريخ منعکس مي‌شد و يا دستاويز ابولهب و ابوسفيان و ديگر دشمنان، قرار مي‌گرفت! با آنکه تاريخ از ذکر چنين حوادثي عاري است و تنها اين اکتشاف تاريخي را در شاهکار نويسندة 23 سال! و آثار شرق‌شناسان مغرض غربي مي‌توان يافت!

علي‌الخصوص که وحي قرآني و تعاليم اسلامي، آراء شرک‌آميز راهبان و کشيشان مسيحي را دربارة عيسي -عليه السلام- مردود شمرده است و اگر کسي از راه انصاف قرآن مجيد را با کتب ديني راهبان مسيحي بسنجد تصديق خواهد نمود که پيامبر اسلام را استاد، و کشيش و راهب را شاگرد بايد دانست نه بالعکس! و شگفتا که قرآن و اسلام أساساً زندگي و راه و روش راهبان را محکوم مي‌شمارد و مي‌فرمايد: 

)وَرَهْبَانِيَّةً ابْتَدَعُوهَامَا كَتَبْنَاهَا عَلَيْهِمْ ( (حديد: 27).
«رهبانيت را راهبان بدعت نهادند و ما آن را بر ايشان مقرّر نداشتيم»!.

با اينهمه چگونه پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- تحت تأثير راهبان و کشيشان مسيحي قرار داشته است؟!

امّا آنچه مي‌نويسد: [هنگام گذشتن از سرزمين‌هاي عاد و ثمود و مدين به اساطير آنها گوش داده]! نويسندة ناشي! ساکنانِ اين سرزمين‌ها را در جاي گزارش گران موزه‌هاي امروز نهاده و گمان کرده که آنها دلسوزتراز راهنمايان موزه، خود را موظّف مي‌شمردند تا هر کارواني که از کنار سرزمين ايشان مي‌گذرد دوان دوان خود را به آن برسانند و در گوش يکايک کاروانيان تاريخچه‌اي از احوال مردم قديم و حوادث زمان باستان زمزمه کنند! بعلاوه، اگر آگاهي از داستان گذشتگان کسي را به پيامبري نائل سازد پس ايرانيان که عموماً از داستان رستم و اسپنديار و ... آگاهي دارند بايد همگي پيامبران راستين خدا باشند! آيا دانستن اينکه عاد و ثمود چه کساني بوده‌اند آدمي را به پيامبري مي‌رساند؟ يا پيامبران کساني هستند که اگر مردمان اندرزها و راهنماييهاي ايشان را به کار نبندند، سرانجامي چون عاد و ثمود و ابوجهل و ابولهب! خواهند داشت؟! که فرمود: 

)فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ ([1] (فصّلت: 13).

آيا پيامبران کساني هستند که از داستان عاد و ثمود باخبرند؟ يا آنها به هدايت خدا اقوام گمراه را به کتاب و حکمت و فرهنگ و اخلاق رهنمون مي‌شوند و از سقوط در پرتگاهي که عاد و ثمود افتادند بر کنار مي‌دارند؟!

داستان عاد و ثمود و ديگر قصّه‌ها را بسيار کسان مي‌دانستند و مي‌دانند امّا آيا همه به مقام نبوت و رسالت نائل آمدند؟ اگر نه! پس مبادي نبوّت را در جاي ديگر بايد جستجو کرد نه در اطّلاعاتي که به قول نويسنده 23 سال يک پيامبر در کودکي از شتر! بدست آورده يا از قصّة عاد و ثمود کسب کرده است! بايد ديد و با دقّت سنجيد که نبوّت از اين داستانها چه عناصري را برمي‌گزيند و چه هدفي دارد و نداي وحي، جامعة بشري را در خلال قصص و أمثال ومعارف و أحکام و مواعظ خود به سوي کدام فرهنگ متعالي فرا مي‌خواند؟! نويسندة نابينايي که کورانه دست و پا مي‌زند تا به چيزي دست آويزد و از راه تخيل «مبدأ اطّلاعاتي» براي پيامبران ترتيب دهد، بايد بداند که هيچکس ادّعا نکرده پيامبران از محيط خود کمترين آگاهي به دست نياورده اند بلکه ادّعاي علماي اسلام اينست که پيامبران خدا، محکوم و محدود به محيط خويش نبودند بلکه به عنايت الهي و هدايت ربّاني از محيط خود و ديگر آفاق فراتر رفتند و از اينرو تعاليم ايشان جهان معاصر و آيندة آنان را منقلب ساخت و به سوي خدا و فضائل اخلاقي هدايت کرد و اين ممکن نيست مگر به فضل و تأييد پروردگار که مبدأ و غايت و مالک اصلي هر خير و هدايت و رحمت است.

امّا آنچه مي‌نويسد که: [در خود مکّه با اهل کتاب آمد و شد داشته]! اين جهالت از آنجا ناشي مي‌شود که سيره‌نويس نو درآمد! نمي‌دانسته (يا تجاهل کرده است) که اهل کتاب در مدينه و قلعه‌هاي پيرامون آن بسر مي‌بردند و به مکّه که مرکز و مستقط‌الرّاس بت‌پرستان بود، آمد و شدي نداشت