ي شود که فترت وحي پس از وفات ورقه رخداده است و بنابراين، ورقه در آن هنگام زنده نبوده تا بقول نويسنده: پيامبر را آرام کند و به او اميد دهد!! آيا اين خيانت نيست که نويسنده‌اي خبر عائشه را معتبر شمارد و آن را با آب و تاب بازگو کند! سپس بخشي از خبر را بر دارد و چيز ديگري را که در هيچ تاريخي نيامده، بجاي آن گذارد؟! 

ثانياً: گزارش اُمّ المؤمنين بدين صورت ادامه مي‌يابد: «حَتّي حَزَنَ َرسُولُ الله صلى الله عليه وسلم -فيما بَلَغَنا – حُزناً غَدا مِنهُ مِراراً کَي يتَرَدّي مِن رُؤُوسِ شَواهِقِ الجِبالِ فَکُلَّما أَوفي بِذروَةِ جبَلٍ لِکَي يلقِي نَفسَهُ مِنهُ تَبَدّي لَهُ جبرئيلُ  -عليه السلام- فَقالَ لَهُ يا محمّدُ إِنَّکَ رسولُ اللهِ حَقّاً فَيسکُنُ ذلِکَ جَأشُهُ وتَقِرُّ نَفسُهُ  -عليه السلام- فَيرجِعُ ....» 

يعني: «تا آنجا که پيامبر خدا سخت اندوهگين شد (بنابر آنچه بما رسيده)! بطوريکه چند بار مي‌خواست خود را از قلّة کوه‌هاي بلند بپايين بيفکند، پس هر بار که به بالاي کوهي بر مي‌آمد تا خود را از آن پرتاب کند جبريل بر او نمايان مي‌شد و مي‌گفت: اي محمّد، تو براستي فرستادة خدا هستي. آنگاه رسول خدا از بيم و نگراني آسوده مي‌شد و جان وي آرام مي‌گرفت و باز مي‌گشت». 

چنانکه ملاحظه مي‌شود در اين گزارش بتصريح آمده است که در دوران فترت وحي، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- با پيک الهي روبرو مي‌گشت و به رسالت خود اطمينان مي‌يافت و آرام مي‌گرفت، نه آنکه ورقه يا خديجه -عليها السلام- او را دلداري دهند! و از اين‌رو، شارحِ صحيح بخاري «ابن حَجَر عَسقلاني» مي‌گويد: «مراد از فترت وحي آن نيست که جبرئيل بر رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- فرود نمي‌آمد، مقصود آنست که تنها نزول قرآن بر آن حضرت به تأخير افتاده[2] بود» امّا سيره‌نويس امين! با يک دنيا صداقت! قيچي مبارک را بدست گرفته و دنبالة حديث را بريده و بجاي آن هر چه دل تنگش خواسته، گذاشته است واقعاً که دست مريزاد! 

ثالثاً: اصل گزارش عائشه چنانکه مکرّر گفتيم صحّت ندارد تا چه رسد به نسخه بدل آن! يعني گفتار سيره‌نويس، که با اصل هم برابر نيست. قرينة تازه‌اي که مي‌توان بر نادرستي روايت امّ المؤمنين نشان داد همين افسانة انتحار!! است که در هيچ گزارش موثّقي نرسيده و پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- کلمه‌اي در اين باره به کسي نگفته است و عجب آنکه نويسندة 23 سال در مورد اينکه برخي گفته‌اند: «پيامبر اسلام هنگام بازگشت از کوه حراء بر هيچ سنگ و درختي نمي‌گذشت مگر آنکه مي‌شنيد که مي‌گويد: السلام عليک يا رسول الله»! بر آشفته و در صفحة 46 از کتابش مي‌نويسد: [اگر پيغمبر تک و تنها بيرون رفته و چنين صدائي بگوش وي رسيده است سايرين از کجا مستحضر شده‌اند زيرا خود پيغمبر چنين مطلبي را بکسي نگفته است و حديثي مستند و معتبر در اين باب نيامده است پس طبعاً مخلوق قوّة مخيله کساني است ....] ما نيز عيناً همين سخن را در مورد قصد انتحار پيامبر! به نويسندة 23 سال بر مي‌گردانيم و مي‌پرسيم که اگر بفرض، پيامبر چنين قصدي داشته سايرين از کجا به نيت دروني آن حضرت پي برده‌اند، با اينکه پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- چنين موضوعي را بکسي نگفته و حديثي مستند و معتبر در اين باب نيامده است؟! 

امّا روايت عائشه، حقّاً در موضوع انتحار افسانه سرايي را به نهايت رسانده است! چرا که در پي آنچه پيش از اين آورديم مي‌گويد: «فَإذا طالَت عَلَيهِ فَترَةُ الوَحي غَدا لِمِثلِ ذلِکَ، فَإذا أَوفي بِذروَةِ جَبَلٍ تَبَدّي لَهُ جِبريلُ فَقالَ لَهُ مِثلَ ذلِکَ» يعني: «همين که فترت وحي بر پيامبر بدرازا ميکشيد قصد انتحار را از سر مي‌گرفت! پس چون قلّة کوهي مي‌رسيد باز جبرئيل بر او آشکار مي‌شد و سخني همانند سخن گذشته باو مي‌گفت»! 

آيا واقعاً بر اين گزارش نبايد خنديد که پيامبر بر گزيدة خدا با اينکه فرشتة وحي مکرّر بر او نازل مي‌شده، بارها به قصد خودکشي به قلّة کوه مي‌رفته است که چرا خداوند آيه‌اي بر او نازل نمي‌کند؟! و چون فرشتة الهي بر وي فرود آمد و به رسالت او از سوي خدا گواهي مي‌داد موقّتاً منصرف مي‌گشت ولي دوباره به قصد خودکشي رهسپار کوه مي‌شد!! آيا انصافاً چنين انسان کم استقامت و ناپايداري با پيامبر مقاوم و سرسخت اسلام هيچ سنخيت دارد؟! همان پيامبر بزرگواري که 23 سال ناملايمات و شدّت‌ها و فشارها را تحمّل کرد تا توانست از مردمي فاسد و پراکنده جامعه‌اي سالم و متحد و نيرومند بوجود آورد و از هزاران انسان جاهل و ناشايسته، قهرمانان فضيلت و پايداري در راه خدا بسازد؟ و شگفتا! که خود نويسندة 23 سال به اين ويژگي رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- در جايي ديگر اعتراف کرده و مي‌نويسد: 

[از صفات مشخّص دعوت اسالم، پايداري و استقامت حضرت محمّد است. رسوخ و استواري يک مقصد أعلي از آن هويدا است، هيچ مانعي محمّد را از دعوت خود منصرف نکرد، نه وعده و نه وعيد، نه تمسخر و نه استهزاء، و نه آزار ياران ضعيف او]. (صفحة 64 از کتاب 23 سال) 

آيا روحية چنين بزرگمردي با روحية کسي که در روايت عائشه وصف شده قابل مقايسه است؟! 

وانگهي هر گاه از پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- کاري سر مي‌زد که سزاوار او نبود بهنگام نزول آيات، پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مورد عتاب قرار مي‌گرفت يا به آمرزش خواهي فراخوانده مي‌شد. 

مانند اينکه مي‌فرمايد: 

)عَفَا اللَّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ ( (توبه: 43).

«خدا از تو در گذرد! چرا به ايشان (متخلّفان از جنگ) اجازه دادي (که به جهاد نيايند)؟».

و يا مي‌فرمايد: 

)وَاستَغْفِر لِذَنبِکَ( (مومن: 55).

«و از گناهت آمرزش بخواه»!.

با وجود اين، اگر فرض کنيم که پيامبر در دوران تأخير وحي بارها تصميم به خودکشي گرفته بود، چرا در آياتي که بلافاصله پس از دورة فترت آمده، آن حضرت مورد ملامت واقع نشد؟! آيا قصد خودکشي بطور مکرّر، آن هم براي پيامبري بر گزيده، از ديدگاه قرآن کاري ناچيز و بي‌اهميت شمرده مي‌شود؟! 

جالب است! که راوي حديث عائشه، نيز بوقوع اين حادثه اعتماد نداشته و در ميان روايت خود، عبارت: (فيما بلغنا) را افزوده است! يعني: اين چيزي است که در روايت بما رسيده و حقيقت آن را خدا مي‌داند! 

از اينها گذشته، تأخير وحي در طول 23 سال رسالت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- چند بار پيش آمده و اختصاص به اين مرحله نداشته است، چنانکه در «حادثه إفک» يعني تهمت به امّ المؤمنين عائشه (که تفصيل آن خواهد آمد) نيز پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- مدّت يک ماه شکيبايي ورزيد و رنج کشيد تا آيات سورة شريفة «نور» نازل شد. و يا در مورد «اصحاب کهف» نيز آيات قرآن با مدّتي تأخير و درنگ آمد ولي هيچ گاه پيامبر اکرم از اين تأخيرها لب به شکايت نگشود، چه رسد بآنکه واکنشي آنچناني! از خود نشان دهد. در سورة کهف مخصوصاً به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- هشدار مي‌دهد که: 

)وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْ