وَمِمَّنْ حَوْلَكُمْ مِنْ الأعْرَابِ مُنَافِقُونَ وَمِنْ أَهْلِ الْمَدِينَةِ مَرَدُوا عَلَى النِّفَاقِ لاَ تَعْلَمُهُمْ نَحْنُ نَعْلَمُهُمْ ....(

يعني: «برخي از باديه‌نشينان که پيرامون شما بسر مي‌برند منافقند و برخي از ساکنان مدينه نيز بر نفاق خو گرفته‌اند، تو (اي پيامبر) آنان را نمي‌شناسي (ولي) ما آنها را مي‌شناسيم...» 

در اين آيه کريمه همانمگونه که ملاحظه مي‌شود، صفت «نفاق» براي برخي از اعراب و مردم مدينه ثابت شده (نه براي همة آنها)! و بهر صورت، آيه‌اي نيست که نويسنده از آن سخن مي‌گويد و آية مورد نظر او را چند آيه پيش از اين بايد يافت. 

ثالثاً: اينکه نويسنده مي‌گويد: باديه‌نشينان منافق، آرزو مي‌کردند کاش قرآن بر غير عرب نازل شده بود! و سپس آية )وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الْأَعْجَمِينَ( را از سورة شعراء بر اين معنا گواه مي‌آورد، غلط اندر غلط است! و نشان مي‌دهد که سيره‌نويس دوران! حتي از فهم آيه‌اي کوتاه از قرآن کريم ناتوان مانده است زيرا کفّار و منافقين اساساً به نزول قرآن عقيده نداشتند تا آرزو کنند کاش قرآن بر غير عرب نازل شده بود! گويا جناب نويسنده، بهنگام نوشتن اين سخن در عالمِ تخيل و پندار در گشت و گذار بوده‌‌اند! بعلاوه آيه: 

)وَلَوْ نَزَّلْنَاهُ عَلَى بَعْضِ الأَعْجَمِينَ( (شعراء: 198)

صد و بيست و هشتمين آيه از سورة شعراء نيست بلکه «آية 198» از اين سوره بشمار مي‌رود. ضمناً نويسندة دقيق! ضمير متّصل مفعولي در (نزّلناه) را نيز حذف کرده است! خلاصه آنکه در نقل و تطبيق يک آية کوتاه، چند غلط مرتکب شده و چشم خواننده را در برابر اين همه دقّت و هنر نمايي خيره ساخته است! 

امّا مفهوم آية شريفه با توجّه به قبل و بعد آن، اينست که: «اگر قرآن را کسي که از نژاد عرب نباشد (بزبان خودش) نازل کرده بوديم و آن را بر کفّار عرب مي‌خواند بدان ايمان نمي‌آوردند (امّا اينک که چنين بهانه‌اي ندارند، ديگر چرا لجاجت مي‌ورزند؟) 

و چنانکه ملاحظه مي‌کنيد مفهوم آية شريفه، هيچ پيوندي با مقصود نويسنده ندارد. 

باري، سيره‌نگار پس از بحث در اخلاق باديه‌نشينان عرب، به مردم شهرنشين مکّه و مدينه مي‌پردازد و مي‌نويسد: 

[امّا در حجاز مخصوصاً در دو شهر مکّه و مدينه امر چنين نبود، ساکنان اين دو شهر مخصوصاً يثرب تا حدّ زيادي در تحت تأثير عقايد يهودان و ترسايان قرار گرفته بودند، کلمة الله ميان آنان رواج يافته بود، خود را از اعقاب حضرت ابراهيم مي‌دانستند، از اخبار بني‌اسرائيل و روايات تورات کم و بيش اطلاع داشتند، قصّة آدم و شيطان در ميان آنها رواج يافته بوجود فرشتگان معتقد بودند نهايت آنان را بصورت دختر تصوّر مي‌کردند و در قرآن مکرّر به اين عقيدة باطل آنها اشاره شده است: )أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الْأُنْثَى( آيا دختران از خداوندند و پسران از شما[2]؟ (سورة نجم آيه 21) علاوه بر اينها بسياري از عادات يهوديان ميان آنها متداول شده بود از قبيل ختنه، غسل جنابت، دوري از زنان در حال قاعدگي و تعطيل روز جمعه در مقابل شنبه. بنابراين دعوت اسلام در حجاز يک امري کاملاً نوظهور و بکلّي مباين محيط اجتماعي نبود....] (صفحة 63) 

تمام سخن نويسنده، در آخرين جملة او خلاصه مي‌شود و مقصود اصلي وي همانست که نشان دهد اسلام پيام چندان تازه‌اي براي مردم مکّه و مدينه نياورده و بقول خودش: [يک امر کاملاً نوظهور و مباين محيط اجتماعي نبود]! ما پيش از اين، بطور گسترده در اين باره سخن گفته‌ايم و ضمن بخش نخستين از همين کتاب تحت عنوان: «احوال عرب پيش از اسلام» آنچه را که لازم بود بيان داشتيم، در اينجا همين اندازه خاطر نشان مي‌سازيم که: 

اولاً: آنچه نويسنده دربارة باديه‌نشينان عرب آورده، ويژة آنها نبوده است و با ساکنان مکّه و مدينه نيز انطباق دارد. در مورد مکّي‌ها و مدني ها هم مي‌توان گفت که جز پاره‌اي عادات و رسوم، هيچگونه نظام اجتماعي استواري بر ايشان حکومت نمي‌کرد. تفاخر و تکاثر ميان آنها نفوذ داشت و از بيت شعري به وجد و نشاط مي‌آمدند و از بيت ديگر به خشم و نزاع مي‌افتادند. مکّي‌ها و مدني‌ها نيز دستخوش اوهام و   گرفتار خرافات بودند، آنها هم بسبب طبيعت خشک سرزمينشان، تقريباً از کار کشاورزي دور بودند و بيشتر به تجارت و خريد و فروش مي‌پرداختند. ايشان نيز پيش از اسلام بيشتر به نيازهاي بهيمي و آني خود توجّه داشتند و از بت‌هاي خويش براي همين مقاصد ياري مي‌خواستند. تجاوز و جنگ ميان آنها نيز برقرار بود به طوري که دو قبيلة «أوس» و «خزرج» سال‌ها با يکديگر کشمکش و نزاع داشتند. فحشاء و هرزگي ميان ايشان هم رايج بود به طوري که فواحش مکّه بر بام خانه‌هاي خود پرچم مي‌افراشتند! پس از ظهور اسلام، در ميان آنان نيز منافقين و فرصت طلب‌هايي پديد آمدند ... پس اگر اسلام بدليل ناسازگاري با اين روحيات و اعمال، براي باديه‌نشينان تازگي داشت بهمين دليل، براي مردم مکّه و مدينه نيز ارمغان تازه‌اي بود. شگفتا که خود نويسندة 23 سال در بخش‌هاي پراکنده از کتابش به وجود اين روحيات در ميان مردم عرب (نه تنها باديه‌نشينان) تصريح مي‌کند! مثلاً در صفحة 292 مي‌نويسد: 

[قبل از اسلام عرب به قبيله و نسب خود مي‌باليد و حتّي تيره‌هاي مختلف بر يکديگر تفاخر مي‌کردند. در اين مفاخره پاي مکارم و فضائل هم در ميان نمي‌آمد، برتري در زور، در کشتن، غارت و حتّي تجاوز به ناموس ديگران بود. تعاليم اسلامي اين اصل را منکر شده و وجه امتياز شخص بر ايمان و تقوي قرار گرفت]. 

باز نويسنده در صفحة 92 از کتابش مي‌نويسد: 

[اينکه مردي امّي، پرورش يافته در محيطي آلوده به اوهام و خرافات، در محيطي که فسق و شتم رائج است و ضابطه‌اي جز زور و قساوت وجود ندارد، به نشر ملکات فاضله بر خيزد و مردم را از شرک و تباهي نهي کند و پيوسته براي آنها از اقوام گذشته سخن گويد، نشانة نبوغ فطري و تأييدات روحي و صداي وجدان پاک و انساني اوست]. 

دربارة اختلافات ساکنان «يثرب» يعني مدني‌ها با خودشان و با مردم مکّه و همچنين در مورد بي‌بهره‌گي ايشان از امور کشاورزي در صفحة 129 مي‌نويسد: 

[در يثرب دو قبيلهء بزرگ عرب بنام اوس و خزرج زندگي مي‌کردند که غالباً ميان آنها اختلافات و منازعات شديد روي مي‌داد و هر يک از آنها با يکي از طوائف يهوديان دوستي داشتند. اوس و خزرج که از قحطانيان يمن بودند با عدنانيان مکّه نيز رقابت داشتند ولي بواسطه تنبلي و عدم آشنائي به امور زراعت و تجارت از زندگي مرفّهي برخوردار نبودند]. 

در گوشه و کنار کتاب 23 سال از اينگونه اعترافات فراوان ديده مي‌شود که براي ردّ ادّعاي نويسنده در اينکه: «تعاليم اسلامي با محيط اجتماعي خود چندان تباين نداشت»! کافي بنظر مي‌رسد. 

ثانياً: سيره‌نويس دوران! پيشينه داشتن کلمة (الله) را در ميان اهل مکه و مدينه و نيز اعتقاد به فرشتگان و داستان آدم و رعايت ختنه و غسل جنايت و دوري از زنان در حال قاعدگي و تعطيل روز جمع