قات، الجزء الثاني، صفحه 100). 
[6]- هر کس را که خدا نوري برايش قرار نداد پس نوري نخواهد داشت؟! اسلام ورقه و ابوبکر

امّا اينکه مي‌نويسد: [ورقه بن نوفل که خود رسماً مسلمان نشده بود ولي پيوسته محمّد را تأييد مي‌کرد و به پيغمبر توصيه کرده بود ابوبکر را به اسلام دعوت کند ....]! از دروغ‌هاي شاخ‌دار ايشان است! و من نمي‌فهمم «ورقه» که بپندار نويسندة 23 سال هنوز خود دعوت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را باور نکرده بود چگونه دربارة ايمان «ابوبکر» آن همه دلسوزي نشان مي‌داد؟! 

ما پيش از اين در مورد «ورقه بن نوفل» سخن گفتيم[1] و گواهي او را دربارة نبوّت پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- آورديم که به آن حضرت گفت: «وَالَّذي نَفسي بِيدِهِ إِنَّکَ لَنَبي هذِهِ الأُمَّةِ» يعني: «سوگند بکسي که جانم در دست او است، تو پيامبر اين مردم هستي» و گويا سيره‌نويس که مي‌نويسد [رسماً مسلمان نشده بود]! انتظار داشته تا اسلامِ ورقه، در دفتر اسناد رسمي ثبت شود!! 

امّا دربارة اسلام ابوبکر، ما تاکنون نديده‌ايم کسي – جز نويسندة 23 سال آن هم بدون ذکر مدرک! – مدّعي باشد که ورقه بن نوفل دربارة اسلام ابوبکر به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سفارش کرده است! آنچه مورّخان آورده‌اند اينست که: ابوبکر در دوران پيش از اسلام، با پيامبر –صلى الله عليه وآله وسلم- مرافقت و دوستي داشت و چون شنيد که مخالفان آن حضرت از وي بدگويي مي‌کنند بسوي پيامبر اکرم رهسپار شد و در اين باره با رسول خدا سخن گفت و همين که دعوت آن حضرت را شنيد به پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- ايمان آورد. چنانکه ابن کثير در سيرة خود مي‌نويسد: 

«خَرَجَ أبُوبَکر يريدُ رَسولَ اللهِ صلى الله عليه وسلم وَکانَ لَهُ صَديقاً فِي الجاهِلِيةِ فَلَقِيهُ فَقالَ: يا أَبَا القاسمِ فُقِدتَ مِن مَجالِسَ قَومِکَ واتَّهَمُوکَ بِالعَيبِ لآبائِها وأُمَّهاتِها فَقالَ رَسولُ اللهِ صلى الله عليه وسلم: إنّي رسُولُ اللهِ، أَدعُوکَ إلَي اللهِ .... فَلَمّا فَرَغَ کلامُهُ أسلَمَ أَبُوبَکر». ... (سيرة ابن کثير، الجزء الأوّل، صفحة 439) 

يعني: «ابوبکر بقصد ديدار پيامبر بيرون رفت – و در دوران جاهليت با آن حضرت دوست بود – چون به ملاقات پيامبر نائل آمد گفت اي ابا القاسم، ديگر در مجالس قوم خود ديده نمي‌شوي! و ايشان تو را به عيب نهادن بر عقايد پدران و مادرانشان متّهم کرده‌اند! پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: من فرستادة خدا هستم و تو را بسوي خدا دعوت مي‌کنم .... چون گفتار پيامبر به پايان رسيد ابوبکر، اسلام را پذيرفت». 

آيا اينگونه ادّعاهاي نويسندة 23 سال را که رَجماً بِالغيب!! أداء شده و نشاني از آنها در تاريخ ديده نمي‌شود، بر چه مقصودي بايد حمل کرد؟! 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- به بخش نخستين از اين کتاب، از صفحه 227 به بعد نگاه کنيد.تناقضات پياپي!

از اين پس، سيره‌نويس امين! قدري! بر سر انصاف مي‌آيد و از استقامت و پايداري پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- ستايش مي‌کند ولي دوباره «هجرت مسلمانان به حبشه» را با همان تعليل کذايي! ياد مي‌کند و عناد و لجاج مشرکان را باز مي‌گويد و حوادث دوران مکّه را با تندي و فشردگي تا آستانة «هجرت» دنبال مي‌کند و اين فصل را نيز به پايان مي‌برد. براي آنکه خوانندگان محترم به تفصيل از سخنان وي آگاهي يابند گفتار او را در پايان اين فصل مي‌آوريم، در صفحة 64 مي‌نويسد: 

[از صفات مشّخص دعوت اسلام، پايداري و استقامت حضرت محمّد است. رسوخ و استواري يک مقصد أعلي از آن هويدا است. هيچ مانعي محمّد را از دعوت خود منصرف نکرد، نه وعده و نه وعيد، نه تمسخر و استهزاء و نه آزار ياران ضعيف او]! 

البته خوانندگان، اين اعتراف را در کنار گفته‌هاي پيشين نويسندة 23 سال قرار داده و داوري خواهند کرد! مثلاً بياد دارند که وي در صفحة 48 از کتابش ادّعا نموده بود که: [آثار مخالفت و استهزاء و انکار در مردم ظاهر گرديده و در نتيجه، حالت شک و ترديد و تزلزل در محمّد ديده مي‌شود]!! آيا نوشته‌اي از اين بي‌تناقض‌تر و موفقّ‌تر سراغ داريد؟!! نويسنده سخن خود را چنين ادامه مي‌دهد: 

[از اين گذشته، محمّد چاره‌جو است و به هر وسيله‌اي متوسّل مي‌شود، در سال پنجم بعثت عدّه‌اي از ياران خود را به حبشه فرستاد بدين اميد که پادشاه حبشه به ياري وي بشتابد ....]! 

چنانکه ملاحظه مي‌شود جناب مورّخ افسانه‌بافي را از سر گرفته و تکرار مي‌کند لذا جا دارد که اين بحث را بگذاريم و بگذريم! و خوانندگان را به ملالت نيافکنيم، مي‌نويسد: 

[شايد در بدايت امر و آغاز دعوت اسلام قريش چندان بدين ادّعا اهميت نمي‌دادند و به تمسخر و استهزاء و تحقير محمّد اکتفا مي‌کردند، او را ديوانه، شاعر، ياوه‌سرا، دروغگو، کاهن و مربوط با اجنّه و شياطين مي‌گفتند ولي اصرار حضرت محمّد در دعوت خود و روي آوردن عدّه‌اي متعين و متشخّص رفته رفته آنها را نگران ساخت]. بياد داريم که پيش از اين (در صفحة 64) گفته بود: 

[جهاد واقعي و مستّمر و شبانه‌روزي حضرت محمّد در طي سيزده سال (دوران مکّه) نتوانست عناد و لجاج قريش را در هم شکند و گروندگان به اسلام جز عدّه انگشت شماري ... غالباً از قشرهاي پائين و از طبقة بي‌بضاعت بودند که در نظر جامعة حجازي ارزش و اعتباري نداشتند]! و ناگزير بايد گفت که قريش از همان عدة انگشت شمار به نگراني و وحشت افتاده بودند! باري نويسنده، سخن خود را بدينگونه دنبال مي‌کند:دليل مخالفت قريش چه بود؟

[اينکه روز بروز عناد و مخالفت قريش با حضرت محمّد فزوني گرفت دليل آشکار دارد. رؤساي قريش تصوّر کردند (و در اين تصوّر محق بودند) که اگر کار حضرت محمّد بالا گيرد بنياد زندگاني آنها فرو مي‌ريزد. کعبه زيارتگاه قبائل عرب است، هر سال هزاران تن بدانجا روي مي‌آورند، محلّ تلاقي فصحا و شعرا است، بازار مکاره و محلّ داد و ستد تمام عرب شبه جزيرة عربستان است. از اين گذشته زندگي مردم مکّه و شأن و حيثيت رؤساي قريش متوقّف بر آمد و شد اعراب است و اعراب براي زيارت بت‌هاي خانه کعبه به مکّه روي مي‌آورند. اگر مطابق ديانت جديد، بتان از کعبه فرو ريخته شود ديگر کسي به کعبه روي نمي‌آورد. بهمين ملاحظات پانزده شانزده سال بعد که اسلام قوّت گرفت و در سال ده هجري مکّه فتح شد و پيغمبر به صريح آيات قرآني ورود در خانه کعبه را بر مشرکين حرام کرد، مسلمانان مکّه براي امر معيشت خود نگران شدند و براي رفع نگراني آنها آية 28 سورة توبه نازل شد که: )وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ(= اگر از فقر و کساد بازار نگران هستيد خداوند بصورت ديگري شما را بي‌نياز خواهد کرد]». 

اين سخن تا اندازه‌اي درست است، نزاع مشرکان با پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- ريشة اقتصادي نيز داشت ولي اين موضوع، تمام علّت نزاع نبود بلکه جزئي از علّت بشمار مي‌آمد زيرا مشرکان از همان آغاز اسلام با پيامبر اکرم -صل