ان از قبول حق سرباز زند و بر گردد هر چه با ديده‌هاي خود بينند نمي‌پذيرند گويي که اساساً آن را نديده‌اند! چنانکه گويند «حُبُّ الشَّيءِ يعمي و يصِمُّ»[9]. دوم آنکه: واژه‌هاي جمع (أفئده – أبصار) را بصورت مفرد (دل – ديده) ترجمه کرده است بدون آنکه لزومي در اين کار باشد. سوّم آنکه: فعل مضارعِ (نُقَلِّبُ: بر مي‌گردانيم) را بشکل ماضي (برگردانده‌ايم) در ترجمه آورده است که روي هم رفته از کمالِ دقّت در کار اين نويسندة هنرمند حکايت دارد! 

چهارمين نتيجه‌گيري نويسندة 23 سال در حقيقت تکرار نتيجة دوّم او است و چيز تازه‌اي (جز اثبات گيجي نويسنده)! در بر ندارد. 

پنجمين نتيجه‌اي که از غور! در آيات بدست آورده، شبهه‌اي تار عنکبوتي است! چنانکه در صفحة 75 مي‌نويسد: 

[در اين صورت که آنها ايمان نمي‌آورند و در علم خداوند کفر و شرک آنها ثبت شده است آيا فرستادن مردي براي دعوت و هدايت آنها يک امر بيهوده نيست و مي‌شود به خداوند حکيم و دانا که امري بر خلاف مصلحت و حکمت از وي سر نمي‌زند کار عبث نسبت داد؟]! 

اين شبهه از روزگار قديم در ميان «جبري مذهبان» با صورت ديگري رواج داشته و مکرّر گفته‌اند که چون خداوند در ازل از اعمال ما آگاه بوده است از اين‌رو ما نمي‌توانيم بر خلاف علمِ خداوندي عمل کنيم پس مجبور هستيم نه مختار! امّا اين، سفسطه است نه برهان زيرا خداوند در ازل آگاه بوده که انسان با داشتنِ «قدرت انتخاب» اعمال خود را انجام خواهد داد بنابراين اگر ادّعا کنيم که ما در کارهاي خويش کاملاً مجبور هستيم، اين ادّعا بر خلاف علمِ خداوندي است نه انتخابگر بودن انسان! خطاي جبري‌ها از آنجا ناشي شده که علم ازلي را شامل همه چيز – جز نيروي گزينش آدمي! – دانسته‌اند و اين توصيفِ ناقص و تعريف نادرستي از علم خدا، بشمار مي‌رود آري بايد گفت: 

آزادي ما، حق ز ازل مي‌دانست
 جبر است که بر خلافِ علمِ ازل است[10]!

مثلاً در مورد مشرکين لجوج مکّه خداوند پيوسته مي‌دانسته که آنها در اثر سوء اختيار خود، توفيق هدايت را از دست مي‌دهند و در برابر پيامبر او به ستيزه‌گري و لجاجت بر مي‌خيزند. پس خداوند، هم از گمراهي آنان آگاهي داشته است و هم از مقدّماتش که به مرور زمان و با سوء اختيار خودشان فراهم آمده بود. (البته خداوند از آيندة ايشان و حوادث پس از هجرت و گزينش‌هاي جديد آنان نيز کاملاً خبر داشته است). 

امّا نويسندة 23 سال از زاوية ديگري با موضوع برخورد نموده و شبهة او صورت ديگري دارد، نويسنده مي‌گويد که چون خداوند (بهر صورت) مي‌دانسته مشرکانِ لجوج به پيامبرِ او ايمان نمي‌آورند، ديگر فرستادن پيامبر و دعوت مردم لزومي نداشته و کاري عبث بشمار مي‌آمده است! 

اين اشکال با اندک تأمّلي مانند سراب از ميان مي‌رود زيرا مشرکان لجوج اگر چه با شنيدن آيات و ديدن معجزات، به پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- ايمان نياوردند ولي همين که قدرتِ ميان تهي و شکوه خيالي آنها در نبردها از ميان رفت و برخي از سران و بزرگانشان کشته شدند و تکيه‌گاه‌ها را از دست دادند و به تجربه دريافتند که از بت‌هاي ايشان چنانکه پيامبر خدا گفته بود هيچ کاري ساخته نيست، در اين هنگام کم کم از خواب غفلت سر بر داشتند و ديدگان خود را به روي اسلام که روز بروز در پيشرفت بود، گشودند و درستي وعده‌هاي پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- را در پيروزي مسلمانان، برأي العَين ديدند تا آنجا که پس از فتح مکّه و اعلام عفو عمومي، گروه گروه به اسلام گرويدند! چنانکه در قرآن کريم مي‌خوانيم 

)إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ...( (نصر: 1-2).

«چون ياري خدا و پيروزي آيد و مردم را ببيني که گروه گروه در دين خدا وارد شوند پس خداوندت را ستايش و تقديس کن[11]....».

آري خداوند از پيش مي‌دانسته که همة مشرکان با ديدن معجزه ايمان نمي‌آورند و آن را نوعي جادو مي‌شمرند ولي با تحوّل جامعه و غلبة حق بر باطل، ديدگاه‌ها تغيير مي‌کند و بسياري از آنها به اسلام مي‌گرايند از اين‌رو در روزگار سختِ مکّه که مسلمانان در معرض فشار شديد بودند به ايشان وعدة ياري و پيروزي مي‌دهد و دورنمايي از «دولت قرآن» را در برابر چشم مؤمنان مي‌آورد چنانکه در سورة صافّات مي‌فرمايد: 

)وَإِنَّ جُندَنَا لَهُمْ الْغَالِبُونَ ( (صافّات: 173).

«همانا سپاه ما بي‌ترديد پيروزمندند».

و در سورة روم مي‌فرمايد: 

)وَكَانَ حَقًّا عَلَيْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِينَ ( (رّوم: 47).

«ياري مؤمنان، حقّي بود که ما بر عهده گرفتيم».

و در سورة قمر مي‌فرمايد: 

)سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ ( (قمر: 45)

«اين گروه، شکست خورده و پشت خواهند کرد».

و در سورة مؤمن مي‌فرمايد: 

)إنُا لَنَنَصُرُ رُسُلَنا وَالَّذين آمَنُوا فِي الحَيوةِ الدُّنيا وَيومَ يَقُومُ الأَشهاد( (المؤمن: 51).

«ما فرستادگان خود و مؤمنان را در زندگاي دنيا و در روزي که گواهان بپا خيزند ياري مي‌کنيم».

علاوه بر اين، خداوند در سوره‌هاي مکّي، پياپي مشرکان را به تفکّر در نظام جهان و تدبّر در احوال گذشتگان (طبيعت و تاريخ) فرا مي‌خواند و بجاي نماياندن فرشتگان و تبديل کوه صفا به انبوهي از طلا! از راه «تحوّل فکري و انقلاب اجتماعي» جامعة عرب را بسوي اسلام هدايت مي‌کند. بنابراين چگونه مي‌توان جاهلانه ادّعا کرد که خدا در قرآن کفر و شرک مکّيان را براي هميشه در علم خود ثابت شمرده؟! و از اين ادّعاي غلط، نتيجه گرفت که: پس، بر انگيختن و فرستادن پيامبر براي مشرکان کار عبث و بي‌فايده‌اي بوده است! 

قرآن مجيد در ذيل همان آيات مورد بحث از سورة انعام مي‌فرمايد: 

)مَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلاَّ أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ ( (انعام: 111).

«مشرکان ايمان نمي‌آوردند مگر آنکه خدا بخواهد ولي بيشتر ايشان نادانند».

پس مشرکان مکّه بخواست خدا مي‌توانستند ايمان آورند و اين امر براي ايشان محال و ناشدني نبود جز آنکه خواست خداوند به ايمان کسي تعلّق مي‌گيرد که خود را شايسته و در خور ايمان بسازد و رويدادهاي پس از هجرت چنانکه گذشت اين شايستگي را براي بسياري از مشرکان مکّه بتدريج فراهم ساخت و مشيت الهي به هدايت آنان تعلّق گرفت. 

امّا نويسندة 23 سال که از معناي مشيتِ خداوندي و شرط تعلّقِ آن، بي‌خبر است آية مزبور و نظاير آن را دليل بر «جبر» شمرده! و به پندار خود، مشرکان را بي‌گناه دانسته است و مي‌نويسد: [پس خدا خواسته است که مشرک شوند. بندة ضعيف با خواست خداي توانا چه مي‌تواند کرد؟]! 

گويا جناب سناتور! ندانسته که وکالت و دفاعِ از مشکران بجاي نمي‌رسد! زيرا بسياري از ايشان سرانجام خود را گناهکار شمرده و توبه کردند و بنابراين سيره‌نويس، بمنزلة وکيل معزول! بوده و دفاعياتش بي‌ثمر است. 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- ترجمه بيت، ا