 داشتند و ميخواستند خدا را علناً بآنها نشان دهد گس صاعقه جواب تقاضاي ستمکارانه آنها بود . سپس به گوسالهاي روي آوردند...] 

پيدا است که اهل کتاب نيز با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سر لجاجت و عناد داشتند زيرا مقصود آنها از فرود آمدن کتاب آسماني، وحي الهي نبود بلکه ايشان مي خواستند تا از اسمان کتابي به زمين افتد! و يا بقول مفسّران: مي خواستند تا خداوند براي هر يک از ايشان نامهاي فرستد!و اين درخواست، نوعي استهزاء به همراه داشت و از کينه وعناد يهوديان با پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- حکايت ميکرد زيرا آنها خود معناي «کتاب آسماني» را در مي يافتند و خوب مي فهميدند که براي پيامبران ايشان (همچون موسي و هارون و يوشع و داود و سليمان و أشعياء و إرمياء دانيال و حزقيال و ديگران) هيچگاه کتابي از آسمان بزمين نيافتاد! و خداوند در اثبات نبوّت آنها، با بني اسرائيل«نامه نگاري » نکرد!پس اين درخواست، بمنظور بهانه جويي و انکار آيات خدا و گريز از ايمان طرح شده بود و جا نداشت که از سوي پيامبر حق، مورد اعتناء و اجابت بلکه انبياء خدا عليهم السّلام برانگيخته شده تا با همين خوي هاي ناپسند در ميان آدميان مبارزه کنند و بشر را از اين قبيل آلودگي ها رهايي بخشند نه آنکه بر دامنة آن بيافزايند! و از اينرو در آية کريمه، به سوابق لجاجت و بهانه جويي آنان در زمان موسي -عليه السلام- اشارت رفته و از قبح سؤال و زشتي اعمال آنها سخن بميان آمده است . گويا شياطين آدم نما! پنداشته بودند که عالم ماوراء طبيعت بايد تسليم هوسهاي آنان باشد و نظام حق لازمست تا خود را با هواي ايشان تطبيق کند! غافل از آنکه بقول قرآن مجيد: 

)وَلَوْ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتْ السَّمَوَاتُ وَالأَرْضُ وَمَنْ فِيهِنَّ( (مؤمنون: 71).

«اگر حق از هوس‌هاي ايشان پيروي کند نظام آسمان‌ها و زمين و هر کس در آنها است به تباهي مي‌رود....».آخرين تلاش در انکار معجزه!

آخرين آيه‌اي که سيره نگار در نفي معجزه مي‌آورد، آية سي و هفتم از سورة انعام است که مي‌فرمايد:
)وَقَالُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلَى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ ( (انعام: 37).

دربارة اين آية شريفه، نويسنده (پس از ترجمة آن) داد سخن داده! و به پندار خود «عدم تلازم عقلي و منطقي» اجزاء آيه را به اثبات رسانيده است! در صفحة 82 چنين مي‌نويسد: 

[مي‌گويند: چرا خداي او آيتي (معجزه‌اي) بر صدق گفتارش نمي‌فرستند؟ بآنها بگو خدا قادر است آيتي بفرستد ولي اکثر آنها نمي‌دانند. تلازم عقلي و منطقي در اين آيه کجا است؟ منکران، معجزه مي‌خواهند بآنها جواب داده مي‌شود که خدا قادر است آيتي نازل کند؛ البته خدا قادر است، منکران مي‌دانند که خدا قادر است و از همين روي معجزه مي‌خواهند، پس به همين دليل که قادر است بايد معجزه روي دهد ولي معجزه‌اي ظاهر نمي‌شود و بگفتن (اکثر هم لايعلمون) اکثر آنها نمي‌دانند اکتفا مي‌شود. مردم چه مطلبي را نمي‌دانند؟ اينکه خدا قادر است؟ از قضا اين‌را مي‌دانند و بهمين دليل معجزه مي‌خواهند]. 

در اينجا با موضوع جالبي روبرو مي‌شويم! موضوع اينست که: 

سيره‌نويس گمان کرده که هر کس نام خدا را بر زبان آورد و از راه بهانه‌جويي معجزه‌اي بخواهد، بي‌شک خدا را بر اين کار قادر مي‌داند و از اين‌رو نمي‌توان به او گفت: «تو خدا را در پديد آوردن معجزات قادر نمي‌داني و فقط بهانه‌جويي مي‌کني، پس جا دارد که عقيدة خويش را دربارة قدرت خداوند اصلاح کني»! آري سيره‌نويس گيج! گويا قبول ندارد که چنين افرادي در دنيا بوده و هستند. غافل از آنکه خودش يکي از همان افراد شمرده مي‌شود!! 

مگر فراموش کرده‌ايم که آن جناب پيش از اين نوشته بود: 

[خداوند به محمّد مي‌گويد: بآنها بگو اعجاز از من نيست و از خدا است .... يعني قوانين طبيعت لايتغير است و خلاف آن صورت نمي‌گيرد، خاصيت آتش سوزاندن است و اين خاصيت هميشه با اوست].!! (صفحة 73 کتاب) 

چنانکه ملاحظه مي‌شود حتي در آنجا که خداوند مي‌گويد: «بگو اعجاز از من است» نويسندة بيست و سه سال بدين نتيجه مي‌رسد که: پس قوانين طبيعت لايتغير است و خلاف آن صورت نمي‌پذيرد! آيا به چنين کسي نبايد گفت که: خداوند بر پديد آوردن هر معجزه‌اي قدرت دارد و قوانين طبيعي را مي‌تواند دگرگون سازد ولي تو از معرفت حق بر کنار هستي؟! 

اين پاسخ، به اصطلاح: «جواب نقضي» است امّا پاسخي که مسئله را حل کند يعني: «جواب حلّي» شکل ديگري دارد و موکول به بحث دقيقتري است. 

حقيقت آنست که بسياري از آيات شريفة قرآن در رابطه با آنچه قبل و بعد از آنها آمده بايد مورد تحقيق قرار گيرد و تا اين پيوند شناخته نشود مفهوم صحيح آيات در ذهن نمي‌آيد و همين که آيه‌اي از قرآن بدرستي شناخته شد خواننده در مي‌يابد که با گفتاري حکيمانه روبرو شده و به معنايي استوار راه يافته است و در واقع، هر آيه‌اي از قرآن کريم، برهاني را عرضه مي‌کند جز آنکه بايد مفاد اين برهان را فهميد! آري مشکل کار، بيشتر در فهم «فضاي آيات» است که اکثر مترجمان، از آن دور افتاده‌اند و ما در اينجا سعي مي‌کنيم اين فضا را در آية مورد بحث تا اندازه‌اي نشان دهيم. 

پيش از آيه‌اي که در صدد توضيح آن هستيم سخني آمده که از آن بر مي‌آيد: پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- آرزو داشت قوم وي از هدايت الهي برخوردار شوند و مايل بود تا آيتي شگفتي از سوي خدا بيايد که آنان را به قبول ايمان ملزم سازد، در اين حال قرآن کريم به پيامبر هشدار مي‌دهد که: اگر اعراض مشرکان از دلائلي که خداوند به تو عطا کرده خاطرت را مي‌آزارد و بر هدايت ايشان سخت دلبسته‌اي، هر تلاشي از تو بر مي‌آيد انجام ده و آيتي براي آنان بياور تا به قبول حق ملزم گردند! امّا بدان که اگر خدا چنين شيوه‌اي را مي‌پسنديد البته همة ايشان را از ايمان به حق ناگزير مي‌کرد پس تو راه بي‌خبران در پيش مگير و بياد آور که مشيت الهي هرگز به چنين هدايتي تعلّق نگرفته است! تنها کساني در خورِ هدايت‌اند که گوش شنوا داشته باشند و .... 

در پي چنين گفتاري، مي‌فرمايد: )وَقَالُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللَّهَ قَادِرٌ عَلَى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ(. مفهوم آية شريفه اينست که: مشرکان گفتند چرا از سوي خداي محمّد -صلى الله عليه وآله وسلم- آيتي بر او فرود نمي‌آيد تا مورد قبول ما واقع شود؟ بگو البته خدا توانا است آيتي فرو فرستد که ايشان را به پذيرش آن ناگزير کند ولي بيشتر آنان نمي‌دانند که چرا خداوند چنين آيتي نازل نمي‌کند و از حکمتي که در اين امر است بي‌خبرند. بقول زمخشري در «تفسير کشّاف»: )وَلَكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ.....( أَنَّ صارِفاً مِنَ الحِکمَةِ يصرِفُهَ عَن إنزالِها» (الکشّاف، المجلّد الثاني، صفحة 20). يعني: «بيشتر مشرک