 براي هدايت مردم برگزيده است].

اينها نمونه‌اي از آثار مسلمين معاصر، که نويسندة «بيست و سه سال» در کتابش آورده است. امّا به نمونه‌هايي از کتب مسلمانان ديرينه در همين کتاب بنگريد که نويسندة مزبور بازگو مي‌کند! در صفحة 110 مي‌نويسد: 

[در صحيح بخاري[1] حديثي است از پيغمبر که: «أنا بشر أغضب وآسف کما يغضب البشر» يعني: من بشرم چون ساير آدميان به خشم مي‌آيم و متأثّر مي‌شوم]. و در صفحة 105 و 106 مي‌نويسد: 

[گولدزيهر نيز معتقد است روايات و احاديث و سيره‌هايي که صورتي قطعي و روشن از شارع اسلام ترسيم مي‌کنند، در هيچيک از تواريخ ديني جهان ديده نمي‌شوند و همة آنها محمّد را با تمام عوارض بشري نشان مي‌دهند. در اين مستندات تلاشي صورت نگرفته است که وي را از تمايلات بشري دور کنند بلکه بالعکس او را به مؤمنان و اطرافيانش نزديک مي‌سازند].

آيا اين کتابها و سيره‌ها را مسلمين گذشته و معاصر ننوشته‌اند؟! و با وجود اين، آيا رواست که کسي بنويسد: 

[مسلمين نيز به تاريخ حقيقي روي نياورده و پيوسته (!!) کوشيده‌اند از وي (پيامبر) يک وجود خيالي، وجودي مافوق بشر و نوعي خدا در لباس يک لباس بسازند].؟! زهي بي‌انصافي و تناقض‌گويي!

اگر ايراد نويسندة «بيست و سه سال» بر غُلاه است، (چنانکه در سخنان محمّد عزّت گذشت) پس چرا عموم مسلمين را از زمرة ايشان مي‌شمارد و از گروههاي معتدل نامي نمي‌برد؟ آيا در طول تاريخ، علماي معتدلي که با غلوّ و گزافه‌گويي دربارة پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مخالفت ورزيده‌اند، وجود نداشته‌اند؟

هنگامي که قرآن مجيد به پيامبر فرمان مي‌دهد: 

)قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ ( (کهف: 110).

«به مردم بگو: من فقط بشري هستم مانند شما که به من وحي مي‌رسد».

) قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِندِي خَزَائِنُ اللَّهِ وَلا أَعْلَمُ الْغَيْبَ ( (أنعام: 50)

«بگو: من به شما نمي‌گويم که گنجهاي خدا نزد من است و غيب نمي‌دانم»[2].

)قُلْ مَا كُنْتُ بِدْعًا مِنْ الرُّسُلِ وَمَا أَدْرِي مَا يُفْعَلُ بِي وَلا بِكُمْ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا يُوحَى إِلَيَّ ( (احقاف: 9).

«بگو: من نو درآمدِ پيامبران نيستم و نمي‌دانم که با من و با شما چه رفتاري خواهد شد جز آنچه به من وحي مي‌شود تابع چيزي و کسي نيستم».

)قُلْ سُبْحَانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلاَّ بَشَرًا رَسُولاً( (اسراء: 93).

«بگو: منزّه است خداوندم، آيا من جز بشري هستم که رسالت يافته است؟».

)قُلْ إِنَّمَا الآيَاتُ عِنْدَ اللَّهِ وَإِنَّمَا أَنَا نَذِيرٌ مُبِينٌ ( (عنکبوت: 50).

«بگو: همة معجزه‌ها تنها نزد خدا است و من فقط بيم‌رساني آشکارم».

)قُلْ إِنِّي أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللَّهَ مُخْلِصًا لَهُ الدِّينَ ((زمر: 11).

«بگو: من فرمان يافته‌ام که خدا را بندگي کنم و دين خود را براي او خالص سازم».

)قُلْ إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ ( (زمر: 13).

«بگو: من اگر نافرماني خداي خود کنم از عذاب روزي بزرگ مي‌ترسم».

)قُلْ إِنِّي لَنْ يُجِيرَنِي مِنْ اللَّهِ أَحَدٌ وَلَنْ أَجِدَ مِنْ دُونِهِ مُلْتَحَدًا (

 (جن: 22).

«بگو: هيچکس مرا در برابر خدا، پناه نمي‌دهد و جز او پناهگاهي نمي‌يابم».

)قُلْ لاَ أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعًا وَلا ضَرًّا إِلاَّ مَا شَاءَ اللَّهُ ( (أعراف: 188).

«بگو: من مالک هيچ سود و زياني براي خودم نيستم مگر آنچه خدا خواسته باشد».

)قُلْ لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ ((يونس: 16).

«بگو: اگر خواستِ خدا آن بود که به من وحي نشود، تلاوت قرآن بر شما نمي‌کردم».

)قُلْ أَفَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونَنِي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجَاهِلُونَ ( (زمر: 64).

«بگو: آيا مرا فرمان مي‌دهيد که جز خدا را بندگي کنم اي جاهلان»!.

با وجود اين فرمانهاي صريح قرآني که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- همة آنها را در اختيار مردم قرار داه است آيا همة علماي اسلامي مي‌توانستند يا مي‌توانند پيغمبر خود را به قول نويسندة بيست و سه سال: «نوعي خدا در لباس انسان»!! معرّفي کنند؟

مگر نه آنکه گروهي از علماي اسلام در طول تاريخ، کتابهايي متعدّد بر ضدّ غُلاه و گزافه‌گويان نوشته‌اند؟! مانند کتاب الرد علي الغلاة[3] اثر «ابوعلي يحيي بن کامل»، کتاب الرد علي الغالية[4] اثر «حسين بن سعيد اهوازي»، کتاب الرد علي الغُلاة اثر «ابومحمّد حسن بن موسي نوبختي» و بسياري از کُتب ديگر که آوردن نام همة آنها رشتة سخن را به داراز مي‌کشاند[5].

مگر نه آنکه بسياري از علماي فنّ رجال در کتابهاي خود گروهي از روايان حديث را از آنرو که به غلوّ شهرت داشته‌اند، موثَّق نشمرده و روايات آنها را مقبول ندانسته‌اند؟ آيا چند بار در کتب «رجال» ملاحظه مي‌شود که دربارة کسي نوشته‌اند:

«کان غاليا في المذهب فاسداً في الرواية لايکتب حديثه ولا يعتمد علي ما يروي»[6] يعني: «او در مذهب از غاليان شمرده مي‌شود و در روايت فاسد است و حديث وي نوشته نمي‌شود و اهل فنّ بر آنچه روايت مي‌کند، اعتماد نشان نمي‌دهند»!

مگر نه آنکه هزاران محدّث و فقيه و عالم اسلامي (از سنّي و شيعي) راويان أحاديثي بر ضدّ غلاه در طول تاريخ اسلام بوده‌اند؟ نظير اينکه از پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- روايت کرده‌اند که فرمود: «لا تطروني کما أطرت النصاري ابن مريم فإنما أنا عبد، فقولوا عبد الله ورسوله» يعني: دربارة من مبالغه نکنيد چنانکه مسيحيان دربارة فرزند مريم، از حدّ درگذشتند. جز اين نيست که من بنده‌اي هستم، بنابراين بگوييد: بندة خدا و فرستادة او. (بخاري سُنّي در صحيح خود، الجزء الرّابع، صفحة 204، چاپ مصر)

و فرمود: «لا ترفعوني فوق حقي فإن الله اتخذني عبداً قبل أن يتخذني نبياً»: مرا از آنچه حقّ من است بالاتر نبريد. که خداوند پيش از آنکه مرا به پيامبري گيرد به بندگي گرفته است. (ابن بابويه شيعي در عيون أخبار الرّضا، صفحة 324، چاپ سنگي)

و به مردي که به او گفت: ما شاء الله و ماشئت = هرچه خدا خواست و تو خواستي! فرمود: أجعلتني لله نداً؟! قل ما شاء الله وحده= آيا مرا همتاي خدا قرار داده‌اي؟! بگو: هر چه خداي يکتا خواست. (ابن کثير سُنّي در تفسيرخود، ذيل آية 21 بقره، چاپ مصر).

و به مرد ديگري که به او گفت: السّلام عليک يا ربّي!! = درود بر تو اي خداوند من!! فرمود: ما لک، لعنک الله، ربي وربک الله = چيست ترا، خدا از رحمتش دورت کند، خداوندِ من و خداوند تو «الله» است. (ابوعمرو کشّي شيعي در رجال خود، صفحة 254، چاپ نجف).

و براي پس از مرگش در دُعا به درگاه خداوند گفت: اللهم لا تجعل قبري وثنا يعبد = خدايا مگذار قبر من همچون بُتي شود که آنرا عبادت کنند!. (مالک بن أنس سنّي در کتاب الموطّأ، الجزء الأوّل، صفحة 143، چاپ مصر).

و نيز فرمود: لا تتخذوا قبري قبلة ومسجداً = قبر مرا قبله قرار مدهيد و آنرا سجده‌گاه نکنيد. (ابن بابويه شيعي در من لايحضره الفقيه، باب التّعزيه و الجزع عند المصيبه، صفحة 35، چاپ سنگي)

و به دختر