د.
[3]- إعجاز القرآن، صفحه 179.
[4]- پيش از اين درباره «جزيه» سخن گفتيم و معلوم شد «جزيه» بمنزله مالياتي است سرانه که اهل کتاب به دولت إسلامي مي‌پردازند و دولت، در برابر جزيه ‌دهندگان مسئوليت مي‌پذيرد و از آنان حمايت مي‌نمايد، چنانکه مسلمين نيز به دولت اسلامي زکوة پرداخت مي‌کنند.قتل هاي سياسي!

سيره‌نگار مي‌نويسد: [قتل‌هاي سياسي که دراين ايام صورت گرفته... همه براي رسيدن بدين هدف است]. (صفحة 155)
بايد دانست مقصود نويسنده از «قتل‌هاي سياسي»! که به پيامبر بزرگوار اسلام نسبت مي‌دهد، نخست همان موضوعي است که پيش از اين، ذکرش گذشت يعني ماجراي کشته‌شدن «کَعب بن أَشرَف» چنانکه در پايان همين فصل تحت عنوان: «قتل‌هاي سياسي» آنرا بازگو کرده و مي‌نويسد: 

[کعب بن الأشرف از يهودان بني‌النّضير بود که پس از جنگ بدر از بسط نفوذ و قدرت پيغمبر نگران شده به مکّه رفت و با قريش همدردي و به جنگ تشويقشان مي‌کرد. پس از برگشتن به مدينه به شيوة خود(!!) با زنان مسلمان به مغازله پرداخت. پيغمبر اين مطلب را بهانه(!!) کرده فرمود: من لي بابن الأشرف؟ کيست که کار اين پليد را بسازد؟ محمّدبن مسلمه برخاست گفت: من کار او را مي‌سازم. حضرت فرمود اگر مي‌تواني بساز. پنج نفر از قبيلة اوس را با وي همراه کرد...] آنگاه نويسنده، شرح کشته‌شدن کعب بن اشرف را گزارش مي‌کند. (صفحة 166 به بعد)

ما در اين باره قبلاً به تفصيل سخن گفتيم و معلوم شد هنگامي که پيامبر و مسلمين با مشرکان مکّه در حال خصومت و پيکار بسر مي‌بردند، اگر کسي از يهود که با مسلمانان همپيمان بودند، بسوي مشرکان مي‌رفت و با آنها عهد مي‌بست و آنانرا بر يورش به مدينه تشويق مي‌کرد و دست تجاوز به نواميس مسلمانان دراز مي‌نمود در اين صورت، از ديدگاه تورات و قرآن محکوم به مرگ بود و پيمانِ مشترک مردم مدينه و يهود نيز او را خيانتگر و محارب مي‌شمرد و به مرگ محکوم مي‌نمود* بنابراين پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- در صدور حکم مزبور کاري برخلاف عدالت و قانون انجام نداد و اين مسئله کمترين پيوندي با آن قاعدة کذائي! که: «هدف، وسيله را توجيه مي‌کند»! ندارد و هرگز نمي‌تواند شاهدي بر آن مدّعا شمرده شود که پيامبر براي رسيدن به اهدافش از هر گونه ستمکاري دريغ نمي‌ورزيد!

خنده‌آور است که سيره‌نگار، حکم قتل أَبوسُفيان بن حَرب را از جمله دلائلي مي‌شمارد که قاعدة شريفة!! ايشان را اثبات مي‌کند و در اين باره مي‌نويسد: 

[عمرو بن اميه، مأمور قتل ابوسفيان گرديد ولي ابوسفيان مطّلع شده جان بسلامت برد]!. (صفحة 167)

من هنگامي که به اين بخش از کتاب 23 سال رسيدم، بنظرم آمد اگر مثلاً يکي از سياستمدارن غربي مي‌گفت: «در جنگ جهاني دوّم، همة سربازان هيتلر از ديدگاه ما محکوم به مرگ بودند مگر خود هيتلر که لازم بود تبرئه شود»! البتّه در عقل چنين کسي ترديد مي‌کرديم. شگفتا از مردي که سالها بر مسند سناتوري نشسته و خود را از ارباب سياست و اصحاب کياست مي‌شمرده با وجود اين، حکمِ پيامبر اسلام را مبني بر قتل ابوسفيان (که چند جنگ را بر ضدّ پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- رهبري کرده و خونهاي بسياري از مسلمين را ريخته بود) حکمي ناروا قلمداد مي‌کند!

آيا براستي حکم قتل ابوسفيان اثبات مي‌نمايد که از ديدگاه رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- هر ظلم و گناهي براي رسيدن بقدرت، مباح بوده است؟!

ما اگر بخواهيم خيلي خوشبين باشيم ناچار، بدينگونه موارد که در کتاب 23 سال مي‌رسيم بايد بگوييم: از آنجا که جناب سيره‌نگار اين کتاب را در اواخر عمرش نگاشته شايد قدري! حواسش پرت بوده است و اگر اين رأي، پسنديده نباشد ناگزير بايد به تحليل خيانت‌آميز ايشان در گزارشهاي تاريخي معتقد شويم.

ضمناً اين موضوع شگفت‌آور را تکرار مي‌کنيم که پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- همان ابوسفيانِ جنايتکار را بمحض آنکه توبه نمود، ببخشود! و با اين کار، خوي عجيب و خصلت عظيم خود را که همچون آفتاب بر تارکِ بشريت مي‌درخشد، به جهانيان نشان داد و شگفتا که اين بزرگمرد فرخنده خصال، درميان مردمي مي‌زيست که بر دخترانِ خود ترحّم نمي‌نمودند و آنانرا زنده بگور مي‌کردند تا چه رسد به ترحّم بر دشمناني کينه‌توز وخونريز نظير ابوسفيان بن حرب!

باز هم ماية شگفتي است که نويسندة 23 سال، اسلام‌آوردنِ ابوسفيان و وحشي (قاتل حمزه) را دليل زورگويي پيامبر خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- مي‌شمرد! (صفحة 78 و 171) با اينکه هر منصفي درمي‌يابد که اين دو تن، از رحمت اسلام و بزرگواري پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- سود جستند و با وجود آنکه محکوم به مرگ بودند، بوسيلة اظهار پشيماني، مشمول عفو رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- شدند زيرا که پيامبر مي‌فرمود: 

«إِنّي لَم اوُمَر أَن اُئَقِّبَ عَن قُلُوبِ النّاس». (مسند احمد بن حنبل، ج 3، ص 4 و صحيح مسلم، ج 2، ص 742)

يعني: «من مأمور نيستم تا دلهاي مردم را تفتيش کنم»!.

و اين، نشانة وسعت رحمت و آسانگيري اسلام شمرده مي‌شود، نه دليل خشونت و زورگويي! امّا چه مي‌شود کرد که مخالفان اسلام، مزاياي اين دينِ مُبين را نقصان و کاستي مي‌شمرند!

در کتب سيره و حديث آورده‌اند که اُسامَة بن زَيد بهنگام جنگ با مشرکان، مردي را که کلمة: لا إله إلّا الله بر زبان آورده بود مقتول ساخت و چون اين ماجرا را براي پيامبر حکايت نمود رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- به او فرمود: 
«أَقالَ لا إِلهَ إِلا اللهُ وَقَتَلتَهُ»؟!
يعني: «آيا وي گفت: لا إله إلّا الله و تو او را کشتي»؟!.

أسامه پاسخ داد: 
«اي رسول خدا آن مرد اين سخن را از ترس بر زبان‌ راند».

رسول اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- فرمود: «تو قلب وي را شکافتي تا بداني که سخن مزبور را از سر ترس ادا کرد يا از راه ايمان؟ آيا او گفت: لا إلهَ إلّا الله و تو وي را کشتي»؟!.

أسامه بن زيد گفته است: 
«فَمازالَ يکَرِّرُها عَلَي حَتّي تَمَنَّيتُ أَنّي أَسلَمتُ يومَئِذٍ». (صحيح مسلم، ج 1، ص 96)* يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه وآله وسلم- اين سخن را آن قدر بر من تکرار کرد که آرزو کردم کاش در آنروز، تازه واردِ اسلام شده بودم»!.

اين گونه آثار، نمايشگر آن است که اسلام، در برابر مشرکان توطئه‌گر نيز از ملايمت و مسامحت دريغ نمي‌‌ورزيد و پيامبر گرامي اسلام حتي به نام نبرد با دشمن، راه توجيه و عذرتراشي را به نفع خود و يارانش پيش نمي‌گرفت و وسوسة قدرت در وجدان پاک و خداپرست او راه نمي‌يافت.

با چنين ضمير تابناکي به مخالفت برخاستن، جز به گمراهي افتادن و از نور خدا دورشدن، چه حاصلي تواند داشت؟ سيره‌نگار تازه، نامهاي کساني ديگر را نيز آورده که بدست مسلمانان کشته شدند و مثلاً مي‌نويسد: 

[سلام بن أبي الحقيق، از دوستان قبيلة أوس بود، خزرجيان از پيغمبر اجازه خواستند تا سلام بن أبي الحقيق را که يکي از سرشناسان يهود و همپيمان با طائفة أوس بود بکشند، پيغمبر اجازه داد]. (صفحة 167)

آيا سلام بن 