د و هر دو کتف او بهم مي‌کشيدي و سوراخ مي‌کردي و حلقه در هر دو سوراخ کتف او مي‌کشيدي... و او را از بهر اين، ذوُ الأَکتاف گفتندي»!.[6]

در اسلام، شکنجة اسيران ممنوع شد و زناکاري با زنان اسير تحريم گرديد، قرآن مجيد مي‌فرمايد: 

)وَلا تُكْرِهُوا فَتَيَاتِكُمْ عَلَى الْبِغَاءِ ( (نور: 33).

«زنان اسير خود را به زناکاري وامداريد».

پيامبر اسلام -صلى الله عليه وآله وسلم- دربارة اسيران سفارش فرمود: 

«اللهَ اللهَ فيما مَلَکَت أَيمانُکُم أَلبِسُوا ظُهُورَهُم وَأَشبِعُوا بُطُونَهُم وَأَلينُوا لَهُمُ القَولَ». (الجامع الصغير، ج 1، ص 55)

يعني: «از خدا دربارة اسيراني که در دست داريد بترسيد، پيکرشان را بپوشانيد و شکمشان را سير کنيد و در گفتار با آنها نرمي نشان دهيد».

و سرانجام از راه تاوان و مبادله يا بخشش آزادشان مي‌کرد.

راستي چه انگيزه‌اي سيره‌نگار منصف! را وادار کرده که بر چنين پيامبري افترا بندد و او را به خشونت متّهم کند؟ و چه دليلي خاورشناسان محقّق! را به ستيزه‌گري با چنين بزرگ مردي برانگيخته است؟

آيا مي‌توان باورداشت که اهداف خالص علمي و تحقيقي، آنانرا در اين راه هدايت مي‌کند؟! حيرت‌آور است که بسياري از اين خاورشناسان، بر آئين يهود پايبندند يا کيش مسيح -عليه السلام- را پذيرا شده‌اند با وجود اين، به نبردهاي پيامبر اسلام و رفتار دادگرانة او با اسيران، اعتراض مي‌کنند! شگفتا مگر خاورشناسان يهودي فراموش کرده‌اند که در تورات آمده است:

«(بني‌اسرائيل) با مديان بطوريکه خداوند موسي را امر فرموده بود جنگ کرده همه ذکورشان را کشتند... و بني اسرائيل، زنان مديان و اطفال ايشان را به اسيري بردند و جميع بهايم و جميع مواشي ايشان و همه املاک ايشان را غارت کردند. و تمامي شهرها و مساکن و قلعه‌هاي ايشان را به آتش سوزانيدند... و اسيران و غارت وغنيمت را نزد موسي و العازار کاهن و جماعت بني‌اسرائيل در لشکرگاه در عربات موآب که نزد اردن در مقابل اريحا است آوردند... و موسي با ايشان گفت آيا همه زنان را زنده نگاه داشتيد؟... الآن هر ذکوري از اطفال را بکشيد و هر زني که مرد را شناخته و با او همبستر شده باشد بکشيد و از زنان هر دختري را که مرد را نشناخته و با او همبستر نشده براي خود زنده نگاه داريد»!. (تورات، سفر تثنيه، باب سي و يکم)

و مگر خاورشناسان مسيحي از مندرجات «انجيل» آگاهي ندارند که مي‌گويد: 

«گمان مبريد که آمده‌ام تا سلامتي بر زمين بگذارم، نيامده‌ام تا سلامتي بگذارم بلکه شمشير را»!. (انجيل متّي، باب دهم)[7]

با وجود اين، چگونه موسي -عليه السلام- و عيسي -عليه السلام- را از پيامبران راستين خدا مي‌شمرند ولي محمّد مصطفي -صلى الله عليه وآله وسلم- را با آن همه رحمت وانصاف و بزرگواري، انکار مي‌کنند؟اما نويسندة 23 سال و امثال او که به هيچ دين و شريعتي پايبند نيستند، چه مي‌گويند؟ آنها ديگر چه حق دارند که بر جنگهاي دفاعي پيامبر اسلام اعتراض کنند؟ 

حقيقت آن است که وقتي ايشان خدا و قوانين او را انکار مي‌نمايند، هيچ معيار اخلاقي در دست ندارند تا حقِّ اعتراض نسبت به ديگران پيدا کنند! به قول داستايوسکي نويسندة مشهور روسي: «اگر خدا وجود نداشته باشد، هر کاري مباح است»! و به تعبير ديگر: «اگر از خدا پيام و قانوني در ميان نباشد هر کاري مجاز خواهد بود»! زيرا ايمان به خدايي که پيام و هدفي ندارد با انکار او تفاوت نمي‌کند!

در اينجا همفکران نويسندة 23 سال ممکن است ادّعا نمايند که: هرچند ما به وجود خدا عقيده نداريم ولي چنين نيست که قوانين اخلاقي را منکر باشيم، ما براي «حفظ منافع عموم» قوانين مزبور را پذيرفته و رعايت مي‌کنيم!.

پاسخ ما اين است که: اگر بخواهيم «قوانين اخلاقي» را بر مبناي «منفعت‌جويي دنيوي» استوار سازيم، اعتبار آن را به کلّي متزلزل ساخته‌ايم زيرا انسان به طور طبيعي منافع خود را بر سود ديگران ترجيح مي‌دهد چنانکه دوستان خويش را بر دشمنانش مقدّم مي‌دارد و به فرندان خود بيش از فرندان بيگانه مهر مي‌ورزد و اگر نزديکانش به خطر افتند زيادتر از سايرين پريشان مي‌شود و چون بر مصائبِ وي ، سردي نشان دهند بيش از ديگران در خور ملامتشان مي شمرد... پس اگر آدمي به خدا و زندگي آخرت دلبستگي پيدا کند خودخواهي و منفعت‌جويي در او تعديل مي‌گردد و مي‌تواند به قوانين اخلاقي تن در دهد ولي چنانچه راه انکار خدا وآخرت در پيش گيرد، البته به زندگي دنيا دلبسته‌تر خواهد شد و بر از دست‌رفتن منافع آن، بيشتر اندوه مي‌خورد  و در اين صورت انديشة «منافع عموم»! نمي‌تواند بر غريزة زنده وفعال «حبّ نفس» يعني «خويشتن دوستي» چيره شود و در کشاکش زندگاني، همواره دست رد بر سينة آن نهد. از اين رو ادّعاي مذکور که: ما به خاطر منافع عمومي بايد از قوانين اخلاقي پيروي کنيم، هر چند اين کار با منافع شخصي ما سازگار نباشد! نه معقول است و  نه الزام طبيعي براي ترک لذت و منفعت پيش مي‌آورد. اوّلاً معقول نيست زيرا عقل، هنگامي فرد را به رعايت مصالح عموم فرامي‌خواند که مصلحت خود او نيز در جامعه تأمين شود ولي هيچکس نمي‌تواند ضمانت کند که اگر شما به خاطر ديگران از لذائد شخصي صرفنظر کرديد، ديگران هم حتماً به خاطر شما بدين کار اقدام مي‌کنند! اگر جريان کارِ عمومي بدين صورت بود، اين همه تضادهاي تاريخي در ميان بشر پيش نمي‌آمد يعني کسي با مصلحان و بزرگان درنمي‌افتاد و بر نيکان عالم ستمي نمي‌رفت و خون بي‌گناهان بدست جبّاران ريخته نمي‌شد و خادمان و خيرخواهان بشر همواره به بالاترين امتيازات در جامعه دست مي‌يافتند و از منافع و لذائذ بقدر کافي بهره‌مند مي‌گشتند و دنيا به بهشت مبدّل مي‌شد!

ثانياً انديشة مزبور، الزام طبيعي براي ترک لذت و منفعت پيش نمي‌آورد زيرا «خويشتن دوستي» نيرومندترين غريزة آدمي است و هرگز يک پندار اجتماعي نمي‌تواند اين غريزة پرقدرت را مهار کند، مهارشدن غريزه به ايمان محکم به خداوند نياز دارد. از اين رو ادّعاي مذکور به منزلة شعاري شمرده مي‌شود که در مرحلة عمل، بازارش رونقي ندارد!ک چنانکه نمي‌بينيم خداناشناسان، پيوسته «از خود گذشتگي» نشان دهند و در هر حال، منافع ديگران را بر سود خويشتن مقدّم دارند. بنظر ما، آدمي – جز اولياي خداوند – باندازه‌اي خودخواه است که ايمان به مبدأو معاد، به سختي او را از نفع‌پرستي بازمي‌دارد تا چه رسد به آنکه اين مانع و رادع بزرگ نيز در کار نباشد!

باده درد آلودمان[8] مجنون کند
  
 صاف اگر باشدندانم چون کند؟!

خلاصه آنکه نويسندة 23 سال با وجود انکار و الحادش، دستاويزي ندارد تا به خود حقّ اعتراض برکار پيامبر -صلى الله عليه وآله وسلم- دهد. با وجود اين، هرگز از خرده‌گيري روي برنمي‌تابد چنانکه باز مي‌نويسد: 

[در فتح مکه دستور عفو عمومي صادر شد ولي پيغمبر چند تن را مستثني کرد و امر فرمود آنها را هر کجا يافتند بکشند، هر چند به پرده‌هاي کعبه پناه برده باشند. صفوان بن ام