 فراهم نياورد.

نويسندة 23 سال در زمينة جهاد اسلامي چنين مي‌نگارد:
[امّا قانوني که در هيچيک از شرايع آسماني و بشري نظير آنرا نمي‌توان يافت(!!) حکم جهاد است که نخست به صورت اجازه است: «أذن للمؤمنين القتال»(!!) و پس ازآن بشکل صيغه‌هاي گوناگون امر و شدّت عمل در سوره‌هاي مدني مانند بقره، انفال، توبه و غيره آمده است. قابل توجّه و عبرت آنکه در سوره‌هاي مکّي نامي از جهاد و قتال مشرکين نيست ولي در سوره‌هاي مدني به قدري آيات قتال و جهاد فراوانست که تصوّر مي‌شود دربارة هيچ امري و حکمي اين قدر تأکيد صورت نگرفته باشد. و اين مطلب دو امر را مي‌رساند: يکي بصيرت حضرت محمّد بر روحية اعراب و راه استيلاء بر آنها وتوجّه به اين اصل که جز با شمشير نمي‌توان يک دولت اسلامي بوجود آورد و در نتيجه يک واحد اجتماعي تشکيل داد(!!) زيرا خود اين اصل، منتزع از عادات و فطرت قوم عرب است. و دوّم، پايمال‌شدن حقّ آزادي فکر و عقيده(!!) يعني شريف‌ترين حقّ انساني که صداي اعتراض بسي از متفکّرين را بلند کرده است و به آساني نمي‌توان آنرا توجيه کرد. آيا بزور شمشير مردم را به قبول عقيده و ديني مجبور‌کردن، کاري پسنديده و با مبادي فاضلة عدل و انسانيت سازگار است؟ بديهي است در جامعه‌هاي گوناگون بشري در هر زمان و در هر مکان کما بيش ستم و تباهي موجود است ولي از نظر اهل فکر هيچ ستمي تاريکتر، نامعقولتر و نامردمي‌تر از اين نيست که شاهي يا هيئت حاکمه‌اي براي مردم حقّ آزادي فکر و عقيده قائل نباشد. پادشاه يا فرمانروا و يا حکومتي مي‌تواند(!!) مخالف خود را از بين ببرد، اين صورتي است که از تنازع بقاء، هر چند مخالف اصول انساني باشد. امّا مجبورساختن مردمي که چون او فکر کنند و مطابق ذوق و مشرب او رأي داشته باشند، قابل چشم‌پوشي و توجيه نيست. معذلک در طول تاريخ و در تمام ملل اين اجحاف به حقّ مردم روي داده است و اين بي‌احترامي به شخصيت انسان رايج بوده است. حتّي عامّة مردم نيز چنيند يعني همان استبداد، همان خودکامي و خودرأي(!!) طاغيان و مستبدّان را بکار بسته و تاب شنيدن فکر و عقيدة مخالف معتقدات خود را ندارند و خود اين امر، صفحه‌هاي تاريک و سياهي را در سرگذشت انسان گشوده است. آدميان را کشته‌اند، سوزانده‌اند، به زندانهاي تاريک انداخته‌اند، دست و پايشان را قطع کرده‌اند، به دار آويخته‌اند و کشتار دسته‌جمعي مرتکب شده‌اند، نمونه‌هاي بارزي که در عصر خود ما و قرن بيستم روي داده است وقايع خوني کشورهاي نازي و فاشيست وکمونيست است.

پس بي‌احترامي به آزادي فکر و عقيده در همة جهان و ميان همة اقوام صورت گرفته است ولي مطلب قابل ملاحظه اين است که آيا اين روش(!!) از طرف کسي که پرچم هدايت را بر دوش گرفته است و در جائي مي‌فرمايد: )لا إِكْرَاهَ فِي الدِّينِ( و در جاي ديگر به کافران مي‌گويد: )لَكُمْ دِينُكُمْ وَلِيَ دِينِ( و همچنين مي‌فرمايد: )لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَةٍ وَيَحْيَى مَنْ حَيَّ عَنْ بَيِّنَةٍ( و از جانب خداوند:   )رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ( لقب گرفته و مصداق: )وَإِنَّكَ لَعَلَى خُلُقٍ عَظِيمٍ( شده است، سزاوار و رواست است]؟!. (صفحة 159 تا 161)

بايد دانست که نويسندة 23 سال در اين سخنان، حق و باطل را در هم آميخته و قياسي نابجا بکار برده است و ما در اينجا خطاهاي او را خاطرنشان مي‌سازيم: 

اوّلاً ادّعاي نويسنده در اين باره که: [قانوني که در هيچيک از شرايع آسماني و بشري نظير آنرا نمي‌توان يافت، حکم جهاد است]! ادّعائي نادرست و دور از تحقيق شمرده مي‌شود و نمايشگر بي‌اطّلاعي نويسنده از کتب مقدّس اديان و تاريخ آنها است، زيرا هر کس تورات را بررسي کند، ماجراي نبردهاي موسي -عليه السلام- و فرمانهايي را که دربارة جهاد دريافت داشته در آنجا به روشني مي‌بيند و ما پيش ازاين، نمونه‌هايي را از تورات ارائه داديم. بعلاوه، در کتب مقدّسة يهود تصريح شده که پس از موسي -عليه السلام- جانشين او يوشع -عليه السلام- از پيکار با دشمنان باز نايستاد (صحيفة يوشع، باب دهم) و همچنين برخي از پيامبران و پادشاهان بني‌اسرائيل مانند: سموئيل و داود -عليه السلام- از جهاد در راه خدا کوتاهي نکردند (کتاب اوّل سموئيل، باب چهاردهم و کتاب اوّل تواريخ ايام، باب هجدهم) و شرح اين جنگها در کتب تاريخي يهود نيز آمده است.[1]

امّا در ديانت عيسي -عليه السلام- - نيز حکم جهاد منسوخ و باطل نگرديده همانگونه که قبلاً فرازهايي از انجيل را در اين باره گواه آورديم و برخي از علماي بزرگ مسيحيت نيز به اين حقيقت اعتراف نموده‌اند چنانکه سن‌اگوستين AUGUSTIN قدّيس بزرگ مسيحي در قرن چهاردهم ميلادي اعلام کرد که جنگ عادلانه، مشروع است و با آئين مسيح -عليه السلام- ناسازگاري ندارد. مسيحيان نيز جنگهاي صليبي را «جنگ مقدّس» مي‌شمردند و با گرمي از آن استقبال نمودند و هزاران تن از ايشان در اين جنگها شرکت کردند که در ميان آنان، کشيشان فراواني يافت مي‌شدند. البتّه هر جنگي صحيح و مشروع نيست ولي مقصود ما آن است که جنگهاي مذهبي محدود به قانون اسلام و متداول در ميان مسلمانان نبوده است و اديان و اقوام ديگر نيز مکرّر اين گونه نبردها را تصويب نموده و در آنها شرکت کرده‌اند و حتّي برخي از پاپهاي مسيحي، زياده‌روي در اين مقام را به جايي رسانده‌اند که نه تنها فتواي ايشان قابل مقايسه با رأي عادلانة اسلام دربارة جنگ نيست بلکه ماية شرمندگي، همکيشان آنها را نيز فراهم آورده است چنانکه پاپ أعظم مسيحيت، اروبان دوّم Urbain بنا بدرخواست الکسيس اوّل (امپراطور قسطنطنيه) در 28 نوامبر 1095 ميلادي، فتوائي شگفت دربارة جنگ صادر کرد. در اين فتوي که پيروان خود را بر ضدّ مسلمانان برانگيخته، خطاب به مسيحيان چنين مي‌نويسد: 

«ثروت دشمنان، مال شما خواهد بود و شما مالک دارايي آنها بوده خزائن و نفائس آنها را مي‌توانيد به غنيمت ببريد. کساني که مرتکب هر گونه معصيت گرديده باشند ولو قتل و زنا و غارتگري و ايجاد حريق عمدي و سوزاندن خانه و أبنية مردم، مجّاناً و بلاعوض تبرئه خواهند شد مشروط بر اينکه وارد اين جنگ مقدّس و با شکوه بشوند. کسي که در سرزمين مقدّس شربت مرگ را بچشد يا حتّي در اثناي راه بميرد، شهيد محسوب شده و فوراً داخل بهشت خواهد شد». (تاريخ اصلاحات کليسا، اثر جان الدر، چاپ تهران، ص 38)

علاوه بر مذهبي‌ها، قانونگذاران دنيا نيز جنگهاي دفاعي و در برخي از موارد نبردهاي تهاجمي را تصويب کرده‌اند. بعنوان نمونه: منتسکيو Montesquieu مقنّن مشهور فرانسوي در کتاب: روحُ القوانين مي‌نويسد: 

«ملل هم حق دارند براي حفظ خودشان جنگ نمايند زيرا حفظ هر ملّت و دولتي مثل حفظ هر دولت و ملّت ديگري است که به او حمله کرده است»[2].

باز هم در همان فصل مي‌گويد: 

«در مورد اجتماعات و ملل، حقّ دفاع طبيعي گاهگاهي لزوم حمله را ايجاب مي‌کند يعني مواقعي پيش مي‌آيد که ممکن است يک صلح طولاني ملّت ديگر را طوري نيرومند نموده و به حالي درآور