ناطیسی نگاه محبت آمیز پیامبر(ص) چنان انقلابی در ابوبکر پدید آورد که او را «صدّیق امّت» گردانید(1) :
دوستیّ مُقبلان چون کیمیاست                چون نظرشان کیمیائی خود کجاست
چشم احمد بر ابوبکری زده                      او ز یک تصدیق، صدّیق آمده
(دفتر اول- 155).
-----------------------------------------------------
1) کلیات مثنوی مولانا جلال الدین محمد بن شیخ بهاء الدین محمد بن حسین بلخی مشهور به مولوی – مقدمه و شرح از: استاد بدیع الزمان فروزانفر- فهرستها و حواشی از : م- درویش – انتشارات جاویدان 1342. در معالجه کنیزک، طبیب غیبی را به مصطفی و خود را به عُمَر تشبیه می‌کند:
هر دو بحری آشنا(1)  آموخته                        هردو جان بی دوختن بردوخته
آن یکی چون تشنه وان دیگر چو آب         آن یکی مخمور و آن دیگر شراب
گفت معشوقم تو بودستی نه آن                   لیک کار از کار خیزد در جهان
ای مرا تو مصطفی من چون عُمَر                       از برای خدمتت بستم، کمر
(دفتر اول – 10).
3- مولوی، معانی بکر و ارزشهای معنوی و ملکات فاضلۀ اخلاقی را در قالب داستان مجسّم می‌کند و در نقش آفرینی تمثیلها و حکایات چنان مهارت دارد که هر خواننده‎ای را بشگفتی وا می‌دارد، از آنجمله داستان پیر چنگی است:
پیر مردی که جوانیش را در گرم کردن مجالس شادی و عروسی جوانان سپری کرده بود و با آهنگ چنگ و نغمه‎های رنگارنگ آن، دل مشتاقان را می‌ربود. اکنون پیر و ناتوان شده است و کسی او را برای نواختن دعوت نمی‌کند، پیر چنگی در کمال دلشکستگی و نومیدی چنگش را بر می‌دارد و به گورستان می‎رود و می‎نشیند و می‌گوید: خدایا عُمری را در لهو و لعب و شاد کردن مردمان گذراندم و چون فرتوت و درمانده شدم مرا رها کردند، اکنون از گذشته‎ام پشیمانم و به تو روی می‌آورم و برای تو آهنگ می‎نوازم.
در بیان این شنو یکداستان                           تا بدانی اعتقاد راستان
آن شنیدستی که در عهد عُمَر               بود چنگی مُطربی با کرّ و فّر
بلبل از آواز او بیخود شدی         یک طرف ز آواز خوبش صد شدی
(دفتر اول – 113)
از نوایش مرغ دل پران شدی              وز صدایش هوش جان حیران شدی.
چون برآمد روزگار و پیر شد                    باز جانش از عجز پشّه گیر شد
باز چه گر پیل باشد بی‎گمان                   پشّه‎اش سازد ضعیف و ناتوان
پشت او خم گشت همچون پشت خم          ابروان بر چشم همچون پاردم(2) 
گشت آواز لطیف جانفزاش                نا خوش و مکروه و زشت و دلخراش
آن نوا که رشگ زهره آمده                             همچو آواز خر پیری شده
خود کدامین خوش که آن ناخوش نشد       یا کدامین سقف کان مفرش نشد
غیر آواز عزیزان در صدور                  که بود از عکس و دمشان نفخ صور
آن درونی کاین درونها مست ازوست        نیستی کاین هستهامان هست ازوست
کهربای فکر و هر آواز ازو                             لذّت الهام و وحی و راز ازو
(دفتر اول-122).
مولوی، در لابلای توضیح حالات پیر، به گذرایی نعمتهای جهان مادی و جاودانی بودن الطاف و فیضهای الهی و اتصال قلبهای وارسته به منبع معنویت عالم اشاره می‌کند و هنرمندانه به نقاشی و تصویرگری و راز و نیاز می‌پردازد.
چونکه مطرب پیرتر گشت و ضعیف           شد ز بی کسبی رهین یک رغیف(3) 
گفت عمر و مهلتم دادی بسی                    لطفها کردی خدایا با خسی
معصیت ورزیده‎ام هفتاد سال                  باز نگرفتی ز من روزی نوال(4) 
نیست کسب امروز مهمان توام                   چنگ بهر تو زنم کآن توام
چنگ را برداشت شد الله جو                      سوی گورستان یثرب آه گو
گفت: خواهم از حق ابریشم بها                  کو بنیکوئی پذیرد قلب‎ها
چنگ زد بسیار گریان سر نهاد               چنگ بالین کرد بر گوری فتاد
خواب بردش مرغ جانش از حبس رست      چنگ و چنگی را رها کرد و بجست
(دفتر اول- 122).
چنگی، در نهایت اندوه و پشیمانی به خواب رفت و روحش از قید و بند نفس شریر آزاد شد.
آن زمان عُمَر نیز در خواب می‎رود و در رؤیایی صادقانه به او فرمان داده می‌شود که به گورستان رود و نیاز پیرمرد را برآورد.
آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشت               تا که خویش از خواب نتوانست داشت
در عجب افتاد کاین معهود نیست                   این ز غیب افتاد بی مقصود نیست
سر نهاد و خواب بردش خواب دید                  کامدش از حق ندا جانش شنید
آن ندا که اصل هر بانگ و نواست              خود ندا آنست و این باقی صداست
ترک و کُرد و پارسی گوی و عرب                 فهم کرده آن ندا بی گوش و لب
خود چه جای ترک و تاجیکست و زنگ             فهم کرده این ندا را چوب و سنگ
(دفتر اول -123).
بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَر                           بنده ما را ز حاجت باز خر
بنده‎ای داریم خاص و محتـــرم                سوی گورستان، تو رنجه کن قدم
ای عُمَر برجــه ز بیت المال عام                هفتصد دیـــنار در کف نه تمام
پیش او بر کای تو ما را اختیار                        اینقدر بستان کنون معذور دار
اینقدر از بهر ابــــریشم بها                     خرج کن چون خرج شد اینجا بیا
(دفتر اول- 127).

عُمَر از خواب برخاست و دینارها را از بیت المال برگرفت و به گورستان رفت و ناگهان با پیر چنگی روبرو شد، با خود گفت: مطرب چنگ زن چگونه بنده خاص خداست؟!
عُمَر، در گورستان بجستجو پرداخت و غیر از پیر چنگی کسی را ندید و بسوی او رفت و عطسه‎ای زد. و پیرمرد از خواب بیدار شد، تا خلیفه را دید بلرزه افتاد و ترس سراسر وجودش را فرا گرفت. عُمَر به او گفت: از من مترس که به فرمان الهی برای دلجویی از تو به گورستان آمدم و پیام عفو لطف خداوند را برایت آورده‎ام.
بار دیگر گرد گورستان بگشت                همچو آن شیر شکاری گرد دشت
چون یقین گشتش که غیر پیر نیست      گفت در ظلمت دل روشن بسی است
آمد و با صدا دب آنجا نشست               بر عُمَر عطسه فتاد و پیر جست
مر عُمَر را دید و ماند اندر شگفت         عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
گفت در باطن خدایا از تو داد                 محتسب بر پیرک چنگی فتاد
چون نظر اندر رخ آن پیر کرد                دید او را شرمسار و روی زرد
پس عُمَر گفتش مترس از من مرم              کت بشارتها ز حق آورده‎ام
چند یزدان مدحت خوی تو کرد               تا عُمَر را عاشق روی تو کرد
پیش من بنشین و مهجوری مساز               تا بگوشت گویم از اقبال راز
حق سلامت می‎کند می‎پرسدت               چونی از رنج و غمان بیحدت
نک قراضۀ چند ابریشم بها                    خرج کن این را و باز اینجا بیا
پیر لرزان گشت چون این را شنید            دست می‎خائید(5)  و بر خود می‎تپید
بانگ می‎زد کای خدای بی‎نظیر                 بس که از شرم آب شد بیچاره پیر
چون بسی بگریست و ز حد رفت، درد          چنگ را زد بر زمین و خرد کرد
(دفتر اول -127-128).
پیر، که از بخشش و عنایت پروردگار نسبت به خود آگاه شد چنان تحت تأثیر قرار گرفت که چنگ را شکست و به راز و نیاز پرداخت و از گذشته‎اش توبه کرد.
گفت ای بوده حجابم از اله                  ای مرا تو راهزن از شاهراه
ای بخورده خون من هفتاد سال          ای ز تو رویم سیه پیش کمال
ای خدای با عطای با وفا                 رحم کن بر عمر رفته بر جفا
داد حق، عمری که هر روزی از آن        کس نداند قیمت آن در جهان
خرج کردم عمر خود را دمبدم             در 