حاسن سفید ایستاده بود ،وقتی مرا دید با گشاده رویی به طرفم آمد واز من خواست به احترام مسجد روسری بپوشم!من با کمال میل حرفش را پذیرفتم .سپس داخل مسجد شدم ودر گوشه ای نشستم.او نسخه ای از قرآن کریم،همچنین کتابهایی به زبان انگلیسی که مفاهیم اسلام را تشریح می کرد به من هدیه داد.در حالی از مسجد خارج شدم که آرامش ومسرت خاصی به من دست داده بود.کتابها را کم کم مطالعه  می کردم همچنین در جلسات سخنرانی که هر هفته در مسجد تشکیل می شد شرکت می کردم .باید بگویم این جلسات بی نهایت در فهم معانی دین وحقیقت اسلام برایم مؤثر بود.اسلام راهی را درمقابل انسان قرار می دهدتا هر شخص چه در مورد زندگی وچه بعد از آن تکلیفش را بداند.برای من جالب بود که مسلمانان به تمام انبیاء وپیامبران از آدم [علیه السلام] تا حضرت عیسی [علیه السلام] ایمان دارند.ونکته ای که مرا شدیداٌتحت تآثیر قرارداده  بود این بود که هر فرد مسلمان بدون واسطه با خدایش ارتباط بر قرار می کند.دو سال تمام فکرم به این مسائل مشغول بود؛از طرفی به شدت به دین اسلام علاقه مند شده بودم واز طرف دیگر از خانواده ام می ترسیدم ونگران واکنش آنان بودم.بالاخره بعد از مدتها کشمکش با خودم،در یکی از جلسات دینی در مقابل امام مسجد ایستادم واسلام خودم را اعلام کردم؛حاضران بی نهایت از مسلمان شدنم خوشحال شدند .خوشحالی من هم از آنهاکمتر نبود چون از این لحظه به بعد من یک مسلمان بودم و محجبه شده بودم.

واکنش خانواده ام بعد از اسلام آوردن من 
مدت زیادی از اسلام آوردنم نمی گذشت که درسم به اتمام رسید. الحمدالله در آنجا هیچ مشکلی نداشتم علی الخصوص که با حجاب کامل اسلامی به دانشگاه می رفتم. بعد از اتمام تحصیلاتم به مکزیک بازگشتم، اولین نفری که متوجه تغییراتی در من شد پدرم بود که از عادت و رفتار و همچنین روسری که بر سر داشتم متعجب شده بود. یک روز پدرم به طور ناگهانی وارد اتاقم شد و مرا در حال نماز خواندن مشاهده کرد. درد سر واقعی از آن روز شروع شد، او به هیچ وجه از اسلام آوردن من راضی نبود، حتی به من فرصت نداد تا برایش علت مسلمان شدنم را توضیح دهم. مادر و برادرم از اسلام آوردنم جا خورده بودند. تمام دوستان و خویشاوندان مرا طرد کردند. پدرم تصمیم گرفته بود مرا از خانه بیرون کند، مادرم نیز درمقابل تصمیم او سکوت کرد حتی سعی نکرد او را از این  تصمیم منصرف کند. مادر یک سال تمام با من صحبت نمی‌کرد. برادرم نیز هرگز این وضعیت مرا نپذیرفت و با حجاب مشکل داشت. البته من از خانواده ام ناراحت یا عصبانی نشدم زیرا از صفات مؤمن این است که در همه حال صبر داشته باشد. من از خانه پدری طرد شدم و به تنهایی جای دیگری ساکن شدم. البته با خانواده ام در تماس هستم و سعی می کنم خودم را به آنها نزدیک کنم.

کنار آمدن با جامعه
خوشبختانه در جامعه هیچ مشکلی نداشتم. بسیاری از دوستان و آشنایان فکر می کردند من به سرطان مبتلا شده ام و چون سرم طاس شده است آن را با روسری می پوشانمو یا حدس و گمانهای بی ربط دیگری را مطرح می کردند. من از فرصب استفاده می‌کردم و دین اسلام را برای بسیاری از آنان شرح می دادم که البته خیلی مؤثر بود و توانستم بسیاری از دوستان نزدیکم را به دین اسلام دعوت کنم.

وسوسه شیطان
مانند هر انسان دیگری شیطان هم مرا وسوسه می کرد تا بلکه از راه راست خارج شوم. تابستانهای مکزیک خیلی گرم است و با بالا رفتن درجه ی هوا روسری پوشیدن کمی مشکل می شود. هر بار که از این راه وسوسه می شدم با خواندن معوذتین و استغفار از شیطان به خداوند بزرگ پناه می برم. روزی برادرم از من پرسید: آیا عکسی از پیامبرتان داری؟ گفتم:نه! او گفت: فکر می کنم پیامبرتان محمد [صلی الله علیه وسلم] را در خواب دیدم که پیش من آمد و گفت:ما هیچکس را به پذیرفتن دین اسلام مجبور نمی کنیم! بعد از این خواب بود که تغییرات قابل ملاحظه ای در رفتار برادرم مشاهده کردم. او به طور مستمر به ملاقاتم می آمد و با من صحبت می کرد.

حمد وسپاس از خداوند
از خداوند بزرگ بسیار شاکرم که نعمت اسلام را به من ارزانی داشت وباعث شد که با تمام وجود با دین اسلام آشنا شوم واز ظلمت وگمراهی رهایی یابم.اسلام دین صلح ودوستی وگذشت است وبه تمام ادیان آسمانی احترام می گذارد .اسلام به من آموخت که چگونه اعتماد به نفس داشته باشم،در واقع با این دین من عزت یافتم .کلام آخر اینکه خداوند به ما نزدیک است ومطمئن باشید اگر خالصانه به درگاه او دعا کنیم دعای ما را اجابت خواهد كرد.

 والسلام.
........................
ترجمه و تنظیم: شفیق شمس
مصدر: سايت نوار اسلام
IslamTape.Comاشاره:
غرب از هیچ کوششی برای ضربه زدن به اسلام فروگذار نمی کند بویژه در هزاره‌ي جدید که این عداوتها به اوج خود رسیده است، به طوری که بوش رئیس جمهور آمریکا به زعم خودش جنگ با تروریست را جنگ صلیبی می خواند و برلوسکنی نخست وزیر ایتالیا فرهنگ غربی را برتر از فرهنگ اسلامی می خواند! با این حال این دشمنی ها نه تنها از ازرش دین خدا نمی کاهد بلکه باعث هدایت عده‌ي بی شماری از کسانی که نور ایمان در دلهایشان تابیدن گرفته است می شود و این نکته را نباید فراموش کنیم که خداوند خود حافظ دینش از کید کافرین است.

در سرگذشتی که می خوانیم با این که سه سال از اسلام آوردن این شخص می گذرد اما تفکراتی که او قبل از اسلام آوردنش در مورد اسلام و مسلمین داشته و تبلیغات منفی که آمریکا بر ضد مسلمانان (مبنی بر تروریست بودن مسلمانان) وجود دارد، حائز اهمیت است...

«نام من دیانا بیتی است. بعضی ها مرا به نام معصومه امة الله صدا می زنند، بعضی دیگر نیز همان نام قدیم مرا صدا می زنند 23 سال دارم و نزدیک سه سال است به دین اسلام روی آورده ام. اهل ایالت کلرادوی آمریکا و در رشته‌ي فیزیک تحصیل می کنم و به زودی معلم خواهم شد. پدر و تنها برادرم متخصص برق هستند، برادرم 27 ساله و متأهل است، او فقط دو خانه پایین تر از خانه والدینم زندگی می کند، مادرم یک منشی حقوقی در دفتر نمایندگان بخش است. هیچ یک از اعضای خانواده قبل از من به دانشکده نرفته اند، پدرم یک مرد الکلی و دائم الخمر است و این عادت او باعث تلخی اوقات اعضای خانواده است زیرا او اغلب اوقات عصبانی است. او در واقع مانند یک شخص مرده زندگی می کند. مادرم اغلب اوقات با به تلخی رفتار می کند به نظر من آنها زندگی و ازدواجی فارغ از عشق داشته اند ولی اگر بخواهیم خیلی ظاهر بین باشیم باید بگویم که خانواده ایده آلی به نظر می رسند که کاری به همدیگر ندارند. آنها سگهایشان را در خانه نگه می دارند و این به همراه الکلی بودن پدرم باعث سختی دیدار من از آنها می شود ولی هر وقت بتوانم سعی می کنم به دیدن آنها بروم، مادرم می گوید که او هیچ وقت به اندازه کافی در خانه نبوده است. البته مادرم بیشتر اوقات را با دوستانش سپری می کند هرچند که پدرم نیز این روش را بیشتر ترجیح می دهد. خانواده ام سالهاست که بدین ترتیب اعلان موجودیت می کند، حد اقل ما به اصل یک م