مست می رسوائی

گوید چمن وگل را بی ‌روی تو رنگی نیست
		هر رنگ از آن پیر است با زشتی سیمائی

در دائره پیران خود نقطة پرگار است
		آری تو چنین باید با پیر بیاسائی

فکر و خرد و رأیی در پیر پرستی نیست
		کفر است در این مسلک جز پیر دهد رائی

فریاد ز این عرفان کاورده ز خود شیطان
		افکار منع و گبران هم مذهب ترسائی

بر جای کلام وحی شعر آمده و دیوان
		سد گشته ره قرآن وقتست که بگشائی

فرهنگ بود خالی از صنعت و علم و کار
		پر گشته ز شعر عشق از شاعر شیدائی

نی مانده دگر دینی ایمانی و آئینی
		توفیق رواج دین داریم تقاضائی

یا رب ز تو ره جوئیم بر دین تو می‌پوئیم
		بیداری و استقلال داریم تمنائی

هان برقعیا می‌کوش باطل ز تو شد مخذول
		توفیق نصیبت شد چون طالب عقبائی
------------------------------------------------------------------
1) آت = آینده، مضارع.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1140.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1141.txt">حافظ شكن</a></body></html>باطن عارف پر از کفر است و خود آگاه نیست
		هر چه میبافد بجز مدح وزیر و شاه نیست

شاعرا زاهد کسی باشد که بند جاه نیست
		از تمسخرهای شاعر در دلش اکراه نیست

زاهد حق بین بود آگاه از حال شما
		در حق تو آنچه گوید بر قدت کوتاه نیست

در طریقت هرچه گر بر سالک آید خیر اوست
		آنهمه از وی تملق بهر صاحب جاه نیست

ما ندیدیم اندرین دیوان بجز مدح و ملق
		یاکه سالک نیست یا از خیر خود آگاه نیست

گر که گمراهی نباشد در صراط مستقیم!
		رهبر اهل طریقت پس چرا دین‌خواه نیست

حافظ از بهر طمع گوید بدفتر دار شاه
		کاندرین طغرانشان حسبة لله نیست

شکوه او از صاحب دیوان کند کاندر حساب
		ناحسابی کرده او با شاعران همراه نیست

شاعری‌که وهم و  پندار است شعرش ‌گفته ‌است
		بندة پیرم که وهمش دائم و گه گاه نیست

شاعرا پیر خرابات تو کفرش دائم است
		غیر کفر و خدعه‌ها اندر بساطش آه نیست

کس نمی‌خواهد تو را جز پیر تو بهر ملق
		زانکه جز ذلّ و تملق اندر آن درگاه نیست

خود برو بر کبر و ناز اهل دولت کن نیاز
		وز تملق گو دوروئی را در اینجا راه نیست

نسبت پستی و ناسازی بخود ده از ملق
		گو بشه تشریف تو بالای کس کوتاه نیست

بر در میخانه رفتن کار می‌خواران بود
		اهل ایمان را بکوی می فروشان راه نیست

شاعرا راهت ندادندی که بنشینی بصدر
		از تحسّر گو که عاشق بند مال و جاه نیستای که دائم بخویش مغروری
		گر تو را عشق نیست معذوری

گرد دیوانگان عشق مگرد
		که بعقل عقیله مشهوری

مستی عشق نیست در سر تو
		رو که تومست آب انگوری

روی زرد است و آه درد آلود
		عاشقان را گواه رنجوری

بگذر از نام و ننگ خود حافظ
		ساغر می طلب که مخموریای که از راه حق بسی دوری
		تو بترک خرد نه معذوری

عاشقی شد طریق و مذهب تو
		تو بمستی و عشق مشهوری

حافظا خود تو کرده‌ای اقرار
		که منم مست آب انگوری

خود تو گفتی که لعل رمان است
		خواندیش خون رز مگر کوری

گاه گفتی که تلخ وش باشد
		موجب عیب و ضد مستوری

پس بود بادة تو آب نجس
		عشق تو نیز از خدا دوری

گر چه باشد بنزد ما یکسان
		مستی عشق و مست مخموری

هر دو می‌آورد بدین نقصان
		هر دو باشد فساد و رنجوری

بلکه مستی عشق بدتر شد
		فتنه‌اش بیش در شر و شوری

مستی خمر گر برد بس عقل
		جمله باطل ز عشق معموری

خائف است از گناه خود خمار
		لیک عاشق بعشق مسروری

چندگوئی ز عشق و مستی آن
		آورد و گفت زشت منفوری

مگذر از نام و ننگ ای شاعر
		عار ناید تو را چه مغروری

برقعی شاد باش و شکر گذار
		عقل و دین نامه از تو منشوری<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:1143.xml">356</a><a class="folder" href="w:html:1146.xml">357</a><a class="folder" href="w:html:1149.xml">358</a><a class="folder" href="w:html:1152.xml">359</a><a class="folder" href="w:html:1155.xml">360</a><a class="folder" href="w:html:1158.xml">361</a><a class="folder" href="w:html:1161.xml">362</a><a class="folder" href="w:html:1164.xml">363</a><a class="folder" href="w:html:1167.xml">364</a><a class="folder" href="w:html:1170.xml">365</a><a class="folder" href="w:html:1173.xml">366</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1144.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1145.txt">حافظ شكن</a></body></html>سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی
		خطاب آمد که واثق شو بالطاف خداوندی

قلم را آن زبان نبود که سر عشق گوید باز
		ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

الا ای‌ یوسف ‌مصری‌ که‌ کردت‌ سلطنت ‌مغرور
		پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی

همائی چون ‌تو عالی قدر و حرص ‌استخوان ‌تا کی
		دریغ آن سایة دولت که بر نا اهل افکندی

بشعرحافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند
		سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندیسحر با شاه می‌گفتی ز حرص و آرزومندی
		بروی یوسف بصری نظر از عشق افکندی

چرا گفتم بود بصری که مصری ز انبیا باشد
		بود معصوم نی مغرور ای شاعر چه می‌بندی

جسارت‌ کردی‌ و گفتی‌ که‌ حرص ‌استخوان ‌تا کی
		دریغ آن کس که زاده شاعری نا اهل فرزندی

ندا آمد ز خناست(1) که واثق شو بالطافش
		وثوق خود باین اشخاص در بند و ببر گندی

تورا حرص ‌و طمع ‌چندان ‌که ‌شرحش ‌در قلم ‌ناید
		ورای حد تقریر است شرح آرزومندی

بلی ای شاه زر میده روا نبود که شاعر را
		کنی قطع رسوم از وی پس ‌از خدمتگری ‌چندی

تو هم شاعر بشعر خویش مینازی و می‌رقصی
		بناز از رقص و از مستی که فردا در غل و بندی
-------------------------------------------------------------------
1) خناس = شیطان، آدم بدکار و شیطان صفت.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1147.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1148.txt">حافظ شكن</a></body></html>سلیمی مُنذ حَلّت بِالعراق
		اُلاقی فِی هواها ما الاقی

الا ای ساربان منزل دوست
		إلی رُکبانکم طالَ اشتیاقی

خرد در زنده رود انداز و مَی نوش
		بگلبانگ جوانان عراقی

جوانی باز می‌آرد بیادم
		سماع و چنگ و دست افشان ساقی

بساز ای مطرب خوش خوان و خوش گو
		بشعر فارسی صوت عراقی

عروسی بس خوشی ای دختر از
		ولی گه گه سزاوار طلاقی

مسیحای مجرد را برازد
		که با خورشید سازد هم وثاقیالا ای شاعران جام و ساقی
		اُلاقی مِن أذیِکم ما اُلاقی(1) 

خرد را دور افکندید از می
		دگر از یاوه‌های اشتیاقی

مخوان تصنیف‌ها شاعر تو بگذار
		سماع و نغمه و آواز ساقی

مزن دم از می و مستی و باده
		مکن عمرت تلف گر هست باقی

دلم خون کردی از بی‌بندوباری
		که ملت را بود ازین فراقی

دمی آیات قرآن را بیاموز
		رها کن رقص و آواز عراقی

مشو با مطرب خوشخوان و خوش گو
		که در دوزخ خوری گُرز و چماقی

عروس دختر رز ننگ آرد
		بود لازم دهی او را طلاقی

مسیحا بر فلک رفت او نبی بود
		نه هر کس را بود این اتفاقی

بخوان ای برقعی آیات قرآن
		رها کن این غزل‌های نفاقی
---------------------------------------------------------
1) از آزار و اذیتی که از جانب شما بمن می رسد رنجهای فراوان می کشم.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1150.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1151.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:116.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:117.txt">حافظ شكن</a></body></html>می‌خواه و گل افشان کن از دهر چه ‌می‌جوئی
		این گفت سحر بلبل ای گل تو چه می‌گوئی

مسند بگلستان بر تا شاهد و ساقی را
		لب گیری و رخ بوسی مینوشی و گل بوئی

شمشاد خرا