 دختری او یار داشت

دمزد از اسلام و در بر خرقه تا مرشدش را
		تا رواج زشت و بد نامی دید اصرار داشت

شد مسلمان تا توان اضلال درویشان کند
		همچو پیر و مرشدان صد خدعه در رفتار داشت

ذکر تسبیح ملک در حلقة زنار نیست
		آن قلندر ذکر شیطان را در آن اطوار داشت

باز شاعر کرده اظهار طمع در ضمن شعر
		رفته زیر قصر شاهان گریة اظهار داشت

گر نبودی از طمع کی چشم حافظ می‌فتاد
		بر قصور شاه تجری تحت الأنهار داشت

برقعی بردار از ره دام پیران و نما
		گر چه هر پیری هزاران ناله‌های زار داشتدر ايامي كه روحاني نمايان و دكانداران مذهبي عليه من متحد و كمر به بدنام كردنم بسته بودند و به دولت شاه و اعمال زور متوسل شدند و عوام را براي غصب مسجد {گذر دفتر وزیر} تحريك كردند و منزلم در محاصره آنان قرار داشت و امنيت از زندگيم سلب شده بود، ابيات ذيل را سرودم:
گمرهان را بهر خود دشمن نمود*
	برقعي چون راه حق روشن نمود

راه پرخار است و پرآزار بود*
	آري آري راه حق دشوار بود

بايدش سختي كشد در راه حق*
	هر كه عزت خواهد از درگاه حق

روضه خوانان عوام بي حيا*
	زين سبب عالم نمايان دغا

با خران خود به كوشش آمدند*
	پس به همدستي به جنبش آمدند

تا كه بنمودند ما را متهم*
	رشوه ها دادند بر اهل ستم

بسته شد مسجد ز اهل شور و شر*
	پس به زور پاسبان و سيم و زر

باز شد دكان نقالان خواب*
	پايگاه حق پرستي شد خراب

جاي آن شد نقل كذب هر كتاب*
	پايگاه دين و قرآن شد خراب

سود ديدي ني زيان زين كار و بار*
	برقعي گفتا به دل اي هوشيار

غم مخور در راه حق پرداختي*
	گفت بادل، آنچه اينجا باختي

آنچه آيد پيش، حق پدر چاره ساز*
	نيست بازي كار حق، خود را مباز

صاحب مسجد تو را اندر دل است*
	گركه مسجد رفت گو رو كان گل است
تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست*
	گركه مسجد رفت گو رو، باك نيست

ترك آن بنما كه مسجد شد دكان*
	گشت مسجد خانقاه صوفيان

جاي جمع حق پرستان مسجد است*
	جاي درس و بحث قرآن، مسجد است

نيست مسجد جاي هر شمر و سنان*	نيست مسجد جاي مدح و روضه خوان
روضه خوانست روضه خوانست روضه خوان*	آنكه همكار است با شمر و سنان
دين حق را ميكن از بدعت جدا*
	اقتدا كن بر إمام لافتي

ني امامي كه كند دين را دكان*
	آن امام كارگر در بوستان

ني گرفتي مسجدي با شر و شور*
	آن امامي كه نبودي اهل زور

مي نخوردي آن امام از اين حرام*
	ني گرفتي خمس يا سهم امام

ني امام فاسقان بي خبر*
	آن امام دانش و فضل و هنر

ناخدايان را نخواندي در دعا*
	آن امامي كه نخواندي جز خدا

ناخداي كشتي امكان يك است*
	قاضي الحاجات در عالم تك است

خاك و باد و آب سرگردان اوست*
	آن كه هستي، نقشي از فرمان اوست

از حسودان دني بي خبر*
	برقعي با حق بساز و كن حذر

خطاب به دشمنان خود نيز با عنوان به دشمنها رسان پيغام ما را شعري سرودم:
دشمن ما را سعادت يار باد*
	روز و شب با عز و شأنش كارباد

هر كه كافر خواند ما را گو بخوان*
	او ميان مردمان ديندار باد

هر كه خاري مي نهد در راه ما*
	بار إلها راه او گلزار باد

هر كه چاهي مي كند در راه ما*
	راه او خواهم همي هموار باد

هر كه علم و فضل ما را منكراست*
	ملك و مالش در جهان بسيار باد

هر كه گويد برقعي ديوانه است*
	گوكه ما ديوانه، او هوشيار باد!

ما نه اهل جنگ و ني ظلم ونه زور*
	دادخواه ما به عقبي قادر جبار باد

همچنين در همان احوال پنداري مورد إلهام حضرت حق واقع شده ام، مستزاد ذيل را سرودم:
غم مخور يار توام*
	بنده بي كس من، من كس و غمخوار توام

غم مخور يار توام*
	گر تو تنها شده اي، غصه مخور يار توام

باز ناميد مشو*
	گر جهان رفت زدستت، طرف يأس مرو

غم مخور يار توام*
	باز گردان جهان من حق دار توام

از همه ديده بدوز*
	گر تو را نيست انيسي به جهان در شب و روز

غم مخور يار توام*
	مونس تو، همه جا و مددگار توام

نيست حق را بدلي*
	گر چه حق را نبود رونق بازار ولي

غم مخور يار توام*
	أظهر الحق، كه من رونق بازار توام

نيست يك دادرسي*
	گر تو را كارگشايي نبود هيچ كسي

غم مخور يار توام*
	غم مخور كار گشا هستم و در كارتوام

تا كه شايسته كند*
	گر تو را غصه و غم، رنج و ستم خسته كند

غم مخور يار توام*
	رو به من آر كه من دافع آزار توام

غمت از ذلت نيست*
	رنج و غمهاي تو بي‌علت و بيحكمت نيست

غم مخور يار توام*
	مصلحت بين و گنه بخش و نگهدار توام

مسجد و محفل تو*
	گر كه اوباش بكندند در منزل تو

غم مخور يار توام*
	با خبر باش كه من حافظ آثار توام

كان هذا لولا*
	دوست دارم شنوم صوت تو در رنج وبلا

غم مخور يار توام*
	طالب ناله و افغان به شب تار توام

باش يك بنده حُر*
	گر رميدند ز تو مردم دون، غصه مخور

غم مخور يار توام*
	من رفيق تو و هم ناظر پيكار توام

يا دلت بريان است*
	گر ز غمهاي جهان ديده تو گريان است

غم مخور يار توام*
	من تلافي كن آن ديده خونبار توام

يا دلت غمگين است*
	بر دلت بار غم و غصه اگر سنگين است

غم مخور يار توام*
	دافع هر غم و شوينده زدل بار توام

باز با يزدان باش*
	گر كسي ناز تو را مي نخرد خندان باش

غم مخور يار توام*
	راز با خالق خود گو كه خريدار توام

غم خود با من گو*
	گر كه مظلوم شدي از ستم و جور عدو

غم مخور يار توام*
	دادگر حقم و از عدل، طرفدار توام

در ره ذوالمنن است*
	برقعي سعي تو گر بهر من است

غم مخور يار توام*
	قابل سعي تو و ناشر افكار توام<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:131.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:132.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای نازنین پسر تو چه مذهب گرفته‌ای
		کت(1)  خون ما حلال‌تر از شیر مادر است

دی وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
		امروز تا چه گوید و بازش چه در سر است

از آستان پیر مغان سرکشم چرا
		دولت در آن سرا و گشایش در آندر است

شیراز آب رکنی و آن باد خوش نسیم
		عیبش مکن که خال رخ هفت کشور است

فرقست از آب خضر که ظلمات جای اوست
		تا آب ما که منبعش الله اکبر است

ما آبروی فقر و قناعت نمی‌بریم
		با پادشه بگوی که روزی مقرر است
--------------------------------------------------------
1) 	کت= مخفف که ترا.ای شاعر وقیح بگو این چه دختر است
		اشعار وی بنفس و هوا خوب رهبر است

گویا ز شهر لوط تو مذهب گرفته‌ای
		تا کی نظر بنازنین پسران این چه منکر است

بیدرد بی‌غمی ز می و باده مفتگو
		دانسته شد چه ‌شور چه شهرت در این ‌سر است

خوشتر ز آستان پیر مغان نیست بهر تو
		بی‌بندوباری تو در آن در میسّر است

در آستان پیر، ملق می‌خرند و بس
		آری خضوع کن که گشایش از آندر است

چشم طمع بدون ملق از کسی مدار
		بازار خود فروشی از آنسوی دیگر است

یکد‌ام بهر صید بود نزد شاعران
		آن هم بنام عشق چه شهد و چه شکر است

حافظ نمک شناس نه ای زانکه گفته‌ای
		آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

فرقست ز آب خضر که آن میدهد حیات
		تاآب فارس کاین چه توئی سفله پرور است

گر آب خضر در ظلماتست جای آن
		آب تو از حمیم جهنم مقطّر است

مگذاشتی بفقر و قناعت تو آبرو
		گفتم بشاه گفت ولش کن که ادخر است

او آبروی فقر ببردی بشعر لاف
		بادی فکنده روزیش از ما مقرر است

این بادها که در سر او هست از شه است
		بی‌پادشه کی این همه‌اش باد در سر است

دائم مدیح خود بر ما هدیه 