و دلش حجاب زده

برای آمدن شاه خود بمیخانه
		چه شور کرده بپا و ز می گلاب زده

دلش ربوده عذار بتان و خود گرید
		عذار مغبچه‌گان راه آفتاب زده

بآرزوی وصال شهان نخوابیده
		مبادانکه شود خفته بخت خواب زده

رکاب گیر شهان نوکران بیدینند
		مگو اگر مَلکش دست در رکاب زده

فلک جنیبه کش هر خری نشد حافظ
		جنیبه‌اش بسر عاشق شراب زده

فلک بدست نگیرد رکاب اهرمنان
		ز دیو چون تو یکی دست در رکاب زده

خرد که نزد تو از سر غیب آگه نیست
		چسان بملهم غیبش کنون خطاب زده

خرد نه بوسه بظالم زند که بیزار است
		لبان عشق تو اش بوسه بر جناب زده

میان میکده گر صد هزار صف بدعا
		بپا شود چو نباحی بر کلاب(1) زده
-------------------------------------------------------------
1) نباح کلاب = آواز سگان.دل بحق ده که دل جملة عالم با اوست
		حفظ هر چیز بهر جا و بهر دم با اوست

کن رها لاف و گزاف و ملق شاه و وزیر
		درجهان حاجت از آن خواه‌ که ‌مرهم با اوست

حافظا رزق خدا جو که دهد بی‌منت
		همت ما و دم عیسی مریم با اوست

کن رها مدح و ملق رَو پی صنعت و کار
		شه سلیمان نبی است که خاتم با اوست

خال مشکین سلیمان نبی رهزن نیست
		هر چه ز ابلیس بود رهزن آدم با اوست

هر کس را نبود چون دم عیسی نفسی
		آن مقامی است خدا داده که این دم با اوست

همت تست فقط در پی هر شاه و وزیر
		چکنی با دل مجروح که درهم با اوست

شاعر از معتقدانست که زر بخشد شاه
		چون که شه زر دهدش روح مکرم با اوست

برقعی پستی شاعر نگر و عارف را
		شیوه‌اش مدح ستمگر ملقی هم با اوست<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1021.txt">حافظ وکفر وحدت وجود</a><a class="text" href="w:text:1022.txt">حافظ شكن</a></body></html>سحر گاهان که مخمور شبانه
		گرفتم باده ‌با چنگ و چغانه‌ 

نهادم عقل را زادره از می
		ز شهر هستیش کردم روانه

نگار می فروشم عشوة داد
		که ایمن گشتم از مکر زمانه

ز ساقی کمان ابرو شنیدم
		که ای تیر ملامت را نشانه

نبندی زان میان طرفی کمر وار
		اگر خود را ببینی در میانه

برو این دام بر مرغی دگر نه
		که عنقا را بلند است آشیانه

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
		خیال آب و گل در ره بهانه

که بندد طرف وصل از حسن شاهی
		که با خود عشق ورزد جاودانه

بده کشتی می تا خوش برانیم
		ازین دریای ناپیدا کرانه

سرا خالی است از بیگانه مینوش
		که نبود جز تو ای مرد یگانه

وجود ما معمائی است حافظ
		که تحقیقش فسونست و فسانهچو شاعر گشت مخمور شبانه
		بگوید کفر با چنگ و چغانه

چو خود را مست بنمود و خرد را
		ز شهر هستیش کردی روانه

خورد از فضله‌های هر سگ و خوک
		زیان وارد کند چون موریانه

اگر اینجا سخن با پیر باشد
		بود از یاوه‌های صوفیانه

و گر مقصود ذات کردگار است
		بود این از مقال مشرکانه

ولی خودش دل از آنم کاین خرافات
		ورا آمد ز مستی شبانه

هر آن کس از شریعت دور باشد
		شود رام شیاطین زمانه

بنزدش مطرب و ساقی همه اوست
		همه عالم خیال خود سرانه

چو تنها اوست پس یکسر همه اوست
		یهود و مسلم و ترسا بهانه

وجود ما سوی الله عین او شد
		سوائی وهم شد از شاعرانه

چو نبود غیر او شاعر تو می نوش
		که نبود می‌خور و می را نشانه

غرض از وحی دین فهم همین است
		که باشد کفر و شرک عارفانه

چو وصل آمد دگر فصلی نباشد
		بهر جا هست او را هست خانه

ولی وصلش چرا از راه پیر است
		که غیر او ندارد این ترانه

برو حافظ مکن سحرم بپندار
		که باشد این معما احمقانه

برو افسار بر چون خود خری نه
		که مؤمن را اصول مسلمانه

منم آن طائر دین و شریعت
		نه آن زاغم بدام افتم ز دانه

گر این وحدت که گوئی راست باشد
		بزن بر وحی و دین طبل فسانه

از این وحدت همه عالم خدا شد
		بود این بدترین شرک زنانه

شد این ای برقعی توحید عرفان
		و یا توحید مخمو شبانه<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1024.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1025.txt">حافظ شكن</a></body></html>ناگهان پرده بر انداخته‌ای یعنی چه
		مست از خانه برون تاختة یعنی چه

شاه خوبانی و منظور گدایان شدة
		قدر این مرتبه نشناختة یعنی چه

هر کس از مهرة مهر تو بنقشی مشغول
		عاقبت با همه کج باختة یعنی چهشاعرا پرده برانداختة یعنی چه
		این همه شعر بهم بافتة یعنی چه

بندة خالق خود باش نه در بند شهان
		خالق خویش تو نشناختة یعنی چه

از معما و فسون و کلک و هم تزویر
		این همه شعر و غزل ساختة یعنی چه

گاه عاشق بشه و گه بوزیری عاشق
		عاقبت با همه کج باختة یعنی چه

گاه از کفر بگوئی گهی از فسق و فجور
		گهی از عشق بما تاختة یعنی چه

برقعی گر تو مسلمانی و غیرت داری
		گو باسلام نپرداختة یعنی چه<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1027.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1028.txt">حافظ شكن</a></body></html>نصیب من چو خرابات کرده است اله
		در این میانه بگو زاهدا مرا چه گناه

کسی که در ازلش جام می نصیب افتاد
		چرا بحشر کنند این گناه از او وا خواه

بگو بزاهد سالوس خرقه پوش دوروی
		که دست زرق دراز است و آستین کوتاه

تو خرقه را ز برای ریا همی پوشی
		که تا بزرق بری بندگان حق از راه

غلام همت رندان بی سر و پایم
		که هر دو کون نیرزد به پیششان یک کاه

مراد من ز خرابات چون که حاصل شد
		دلم ز مدرسه و خانقاه گشته سیاه

برو گدای در هر گدای شو حافظ
		تو این مرا دنیا بی مگر بشئی اللهبرفته‌ای بخرابات شاعر از دل خواه
		مگو نصیب نموده خدا مرا این راه

هر آن کسی که گزیند ز فسق راهی را
		کشد بدوش خود از خود تمام وزر و گناه

چو او ز بد عملی جام می بگیرد دست
		بروز حشر کنند این گناه ازو در خواه

هر آن که بد عملی را بداندی ز ازل
		بود ز جبری و بیرون رود ز دین اله

بگو بشاعر بیدین رها کند کینه
		بزهد کینه نورزدکند سخن کوتاه

غلام همت آن هوشیار دینداری
		که صد هزار ز شعرت نمی‌خرد یک کاه

تو کفر خود ز خرابات کرده‌ای حاصل
		بیا بمدرسه نوری فکن بقلب سیاه

بود گدائی هر در دلیل بر پستی
		مگر گدائی دین برقعی خدا است گواه<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:1030.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:1031.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:104.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:105.txt">حافظ شكن</a></body></html>وصال او ز عمر جاودان به
		خداوندا مرا آن ده که آن به

دلا دائم گدای کوی او باش
		بحکم آنکه دولت جاودان به

بخلدم زاهدا دعوت مفرما
		که این سیب زنخ زان بوستان به

بداغ بندگی مردن در این راه
		بجان او که از ملک جهان به

خدا را از طبیب من بپرسید
		که آخر کی شود این ناتوان به

جوانا سر متاب از پند پیران
		که رأی پیر از بخت جوان به

اگر چه زنده رُود آب حیاتست
		ولی شیراز ما از اصفهان به

سخن اندر دهان دوست گوهر
		ولیکن نکتة حافظ از آن بهنگردد روز این ایرانیان به
		مگر روزی که گردد اهل آن به

دلا دائم نما دفع اباطیل
		شود ایمان ز دفع شاعران به

بجنت شاعری دعوت مفرما
		که گوید این زنخ زان بوستان به

زنی طعن و کنی انکار جنت
		نباشد کفر تو از کافران به

عجب دارم ز حمق احمقانی
		که می‌گویند شعر عارفان به

خدا تمجیدها بنموده از زهد
		ولی او گفته کفر کافران به

بگوید زاهدان اهل ریایند
		ولیکن این ریا در شاعران به

وصا