یب کند

کلید گنج سعادت فرار از صوفی است
		مباد کس که درین نکته شک و ریب کند

شبان وادی ایمن از آن نشد بمراد
		که چند سال بجان خدمت شعیب کند

شعیب کمتر از او بود او اولوالعزم است
		زبان ببند که هر عالم از تو عیب کند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:305.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:306.txt">حافظ شكن</a></body></html>آن کیست کز روی کرم با من فاداری کند
		بر جای بد کاری من یک دم نکو کاری کند

پشمینه پوش ‌تندخو از عشق نشنیده ‌است بو
		از مستیش رمزی بگو تا ترک هشیاری کند

چون ‌من‌ گدای ‌بی‌نشان ‌مشکل بود یاری‌ چنان
		سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند

شد لشکر غم بی‌عدد از بخت می‌خواهم مدد
		تا فخر دین عبدالصمد باشد که غمخواری کندآن کیست کز روی‌ کرم با بنده‌ غمخواری کند
		بر دفع شاعر مسلکان با بنده همکاری کند

اول بتأیید خرد فکر مرا با جان خرد
		از شعر دیوان آورد با من وفاداری کند

پشمینه پوشان را بگو ایجاهلان تندخو
		تا کی ز عشق و درد او هرگونه طراری کند

دلبر که باشد ای عمو دین و خرد دادی باو
		هشیار شو حق را بجو باشد که دلداری کند

گفتی گره نگشوده‌ام از عشق تا من بوده‌ام
		حق گفت من فرموده‌ام عقلت تو را یاری کند

تاکی بسلطان و شهان گوئید آن ای شاعران
		یارم چنین یارم چنان شاید که او کاری کند

حافظ ‌که گردیده ‌است ‌پیر از حرص ‌و آز خود اسیر
		کاز هر وزیر و هر اسیر خواهد که دیداری کند

گوید که درهم بیعدد از حرص خود خواهم ‌مدد
		تا آن وزیر عبدالصمد باشد که غمخواری کند

بین برقعی نیرنگ او دیگر مخوان از هنگ او
		ننگین بود شبرنگ او بسیار عیاری کند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:308.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:309.txt">حافظ شكن</a></body></html>دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
		یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

گفتم مگر بگریه دلش مهربان کنم
		چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد(1) 

حافظ حدیث نغز تو از بسکه دلکش است
		نشنید کس که از سر رغبت زبر نکرد(2) 
-----------------------------------------------------------
1) در دیوان حافظ با تصحیح و مقدمه محمد بهشتی مصرع دوم این بیت چنین آمده است: در سنگ خاره قطرة باران اثر نکرد.
2)  این بیت در دیوان حافظ به تصحیح محمد بهشتی وجود ندارد، و در عوض بیت زیر آمده است:
کلک زبان بریده حافظ در انجمن                                با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکردشاعر که یاد دلبر دین بر ز سر نکرد
		خوفی ز حق نبودش و از حق حذر نکرد

یا شرع ما بعشق و جنون ارزشی نداد
		یا او بشاهراه دیانت گذر نکرد

دین جامع است و راهنما بهر شاعران
		او از غرور خویش گذر بر خبر نکرد

گفتم مگر بعقل و بدین دعوتش کنم
		چون مست بود در دل مستش اثر نکرد

هر کس بدید نظم مرا گفت برقعی
		کاری تو کرده‌ای که کسی این هنر نکرد

شاعر مزن ز عشق دم و عاشقی گذار
		عاشق نظر بسود و زیان و ضرر نکرد

حافظ فسون لغو تو از بس که دلکش است
		هر کس شنید از سر رغبت زبر نکرد

ای برقعی بر راه خرد رو نه راه عشق
		عاقل نگشت عاشق و خود را هدر نکرد(1)
ألا یا أیّها الساقی أدِر کاسًا وناوِلها
		که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

بمی سجاده رنگین‌کن گرت پیر مغان گوید
		که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

همه کارم ز خود کامی ببدنامی کشید آخر
		نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل‌ها

حضوری‌ گر همی ‌خواهی ازو غایب مشو حافظ
		مَتی ما تلق من تهوی دَعِ الدنیا واهمِلها
------------------------------------------------------------------------------
1) در نسخة دستنویس علامه برقعی این عنوان وجود ندارد؛ اما عناوین دیگر چون: حرف باء، حرف تاء و ... وجود دارد؛ لهذا ما این عنوان را اضافه نمودیم تا با بقیة کتاب هماهنگ باشد.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:311.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:312.txt">حافظ شكن</a></body></html>شاهدان گر دلبری زینسان کنند
		زاهدانرا رخنه در ایمان کنند

عاشقان را بر سر خود حکم نیست
		هر چه فرمان تو باشد آن کنند

ای جوان سرو قد گوئی بزن
		پیش از آن کز قامتت چوگان کنند

یار ما چون گیرد آغاز سماع
		قدسیان بر عرش دست افشان کنند

سر مکش حافظ ز آه نیمه شب
		تا چو صبحت آئینه رخشان کنندشاهدان گر رخنه در ایمان کنند
		رخنه در ایمان آن پیران کنند

صوفیان را گر خرد بود و شعور
		کی پرستش صورت دیوان کنند

صورت مرشد بود معبودشان
		صورتی را خالق سبحان کنند

هر کجا عرفان صوفی شد پدید
		قلب‌های تیره سرگردان کنند

عاشقی باشد شعار صوفیان
		این همه مستی ز نام آن کنند

چشمشان بر درهم شاهان بود
		وز فراقش گریه چون طوفان کنند

شاعران مست را چون دین نشد
		در جسارت‌های خود طغیان کنند

بهر آواز شبهی حافظ بگفت
		قدسیان بر عرش دست افشان کنند

ای جوان با خرد بین عارفان
		بر فرشته افترا اینسان کنند

لب ببند ای عارف از گفت رکیک
		عرشیان کی رقص چون انسان کنند

گر زدیده خون شود جاری رواست
		در کجا دین را چنین هذیان کنند

ای امان از شاعران بی‌خرد
		زاهدان را طعنه بر ایمان کنند

سر مکش ای برقعی از دین حق
		تا دلترا روشن و رخشان کنند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="folder" href="w:html:314.xml">91</a><a class="folder" href="w:html:317.xml">92</a><a class="folder" href="w:html:320.xml">93</a><a class="folder" href="w:html:323.xml">94</a><a class="folder" href="w:html:326.xml">95</a><a class="folder" href="w:html:329.xml">96</a><a class="folder" href="w:html:332.xml">97</a><a class="folder" href="w:html:335.xml">98</a><a class="folder" href="w:html:338.xml">99</a><a class="folder" href="w:html:341.xml">100</a><a class="folder" href="w:html:344.xml">101</a><a class="folder" href="w:html:347.xml">102</a><a class="folder" href="w:html:350.xml">103</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:315.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:316.txt">حافظ شكن</a></body></html>دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
		نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش
		که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک
		چه درد در تو نبیند کِرا دوا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب برگیرند
		هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
		بوقت فاتحة صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بوئی ز زلف یار نبرد
		مگر دلالت این دولتش صبا بکندنه هر که سوخت دلش دفع هر بلا بکند
		که اعتقاد حقة تو کار هر دوا بکند

چه اعتقاد نباشد شود نماز نیاز
		بلی نماز تو دفع صد بلا بکند

خدا پرست عتاب و کرشمه مِی ‌نخرد
		که عشق یار پریچهره صد خطا بکند

طبیب عشق بود پیر مست جادوگر
		چو علم در تو نبیند هر ادعا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب ز اوهام است
		هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

بجز حجاب نباشد طریقة پیران
		همان بس است که با صوفیان جفا بکند

بدان که خوب و بد بخت با ارادة تو است
		تو را اراده نباشد که کارها بکند؟

ببافت حافظ و چیزی ز معرفت نچشید
		چرا که لاف گزافی است از هوا بکند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:318.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:319.txt">حافظ شكن</a></body></html>گر میفروش حاجت رندان روا کند
		ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
		یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

مطرب بساز عود که کس بی ‌اجل نمرد
		وانکو نه این ترانه سراید خطا کند

گر