سی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد

صبا از عشق من رمزی بگو باآن شه خوبان
		که صد جمشید و کیخسرو غلام کمترین دارد

اگر گوید نمی‌خواهم چو حافظ عاشق مفلس
		بگوئیدش که سلطانی گدائی ره ‌نشین داردهرآن شاعر که زر خواهد زبان شکرین دارد
		تملق همدم او گشت و شاهی هم‌نشین دارد

حریم ‌عشق و شهوت نزد او بالاتر از عقل ‌است
		تفو بر عقل و ادراکش نه او فکر متین دارد

بآن شاهی شود عاشق که سیم و زر دهد بهتر
		شود آن آستان بوس که جان در آستین دارد

دهان تنگ و شیرین شهش کردی جنایت‌ها
		چه شه لبرا بجنباند جهان زیر نگین دارد

کرم‌ چون شد نهد شیرین‌ که‌ مشکل‌ جمع‌ آن ‌و این
		بنازد آنشه خود را که هم آن و هم این دارد

بخواری ‌منگر ای سلطان ‌باین‌شاعر باین‌عارف
		که شه با غیر این شاعر کجا شهرت چنین دارد

چو با زور و ستم سیمی بگیرد شه دهد شاعر
		از این سیم و زری ‌که‌ شه بسی از ظلم و کین دارد

بلاگردان جان شه دعای شاعران باشد
		ندارد خیر آن شاهی که شاعر را غمین دارد

صبا از عشق ‌حافظ ‌گو که حاصل‌ هر چه ‌شه ‌دارد
		تمامش را دهد شاعر حلال خوشه چین دارد

اگرگوید نمی‌خواهم‌ چو حافظ عاشق ننگین
		بگوئیدش شه رنگین چو او یک همنشین دارد

اگرشعرو ادب این و اگر عرفان همین باشد
		بجان برقعی بنده نه آن و هم نه این دارد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:37.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:38.txt">حافظ شكن</a></body></html><?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:361.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:362.txt">حافظ شكن</a></body></html>بود آیا که در میکده‌ها بکشایند
		گره از کار فرو بستة ما بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند
		که در خانة تزویر و ریا بگشایند

نامة تعزیت دختر رز بر خوانید
		تا حریفان همه خون از مژه‌ها بگشایند

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
		که چه زنار ز زیرش بدغا بگشایندتا که شیطان بود این میکده‌ها بگشایند
		همة خانقه و صومعه‌ها بگشایند

چون که بر امر یکی بندة زاهد بستند
		دل قوی دار که دیو و عرفا بگشایند

اگر از امر خدا بود بسی بود محال
		تا ابد کاین در اضلال شما بگشایند

بدتر از میکده‌ها خانقه و عرفانست
		کاش مردان خدا چارة ما بگشایند

این زمان خانقه و میکده بار است، خدا
		خود ببندش که نه شیطان بچه‌ها بگشایند

دانمت نیست پسند این در تزویر تو را
		کاین در خانه ز اصرار هوا بگشایند

حافظ این خرقة سالوس و گدائی و ریا
		که بخود بسته‌ای ارباب هُدی بگشایند

خوشدلم آنکه خود اقرار نمودی فردا
		که ز جیب تو چه زنار دغا بگشایند

برقعی این غزل نظم محولاتی بود
		شکر ایزد علما بستة ما بگشایند<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:364.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:365.txt">حافظ شكن</a></body></html>کسی که حسن خط دوست در نظر دارد
		محقق است که او حاصل بصر دارد

ز زهد خشک ملولم بیار بادة ناب
		که بوی باده مدامم دماغ تر دارد

ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را
		دمی ز وسوسة عقل بی‌خبر دارد

کسی که از ره تقوی قدم برون ننهاد
		بعزم میکده اکنون سر سفر داردکسی که حسن خط یار در نظر دارد
		محقق است که نی دین و نی بصر دارد

برای آنکه شده دیده آلت عصیان
		هماره روز جزا دیده پر شرر دارد

ز زهد خشک ملولی چرا نه از باده
		زبان بریده مگر زهد خشک و تر دارد

ملولی تو ز دین است نی که از تر و خشک
		که بوی باده مدامت دماغ تر دارد

کسی که بر در میخانه رفت دین چه کند
		که او هوای برون از خدا بسر دارد

کسی که از ره تقوی قدم برون ننهاد
		بعزم میکده حاشا اگر سفر دارد

مگر که چون تو قدم از ره ریا بر داشت
		که باز میل ره دور و پر خطر دارد

دل هوائی حافظ کند هلاک او را
		تو برقعی بنگر شعر پر شرر دارد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:367.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:368.txt">حافظ شكن</a></body></html>ای پستة تو خنده زده بر حدیث قند
		مشتاقم از برای خدا یک شکر بخند

حافظ چو ترک غمزة ترکان نمی‌کنی
		دانی کجا است جای تو خوارزم یا خجنداین عشق تو به پستة ترکان بود چرند
		لافش برای اهل هوا و هوس چه قند

طوبی کجا و قامت یار تو در کجا
		زین لاف زین گزاف تو آید چه بوی گند

گر طعنه می‌زنی و دگر لاف می‌زنی
		ما نیستیم معتقد رند خود پسند

حافظ تو ترک غمزة ترکان کن و بریز
		دیوان پر چرند بآن رود هیرمند(1)

خواهی که روز حشر ز دوزخ رها شوی
		دل در هوای بچه ترکان دگر مبند

آگاه شد زدین و دیانت، زیان و سود
		آن دل که عشق او منفکندش درین کند

ای برقعی ز عشق مزن دم گر عاملی
		از غصه‌های عشق مکن قصه را بلند
----------------------------------------------------------
1) رود هیرمند = رود هلمند همان رودی است که از گرشک مرکز ولایت هلمند (واقع افغانستان کنونی) می گذرد، و آبِ فراوان دارد که در زراعت و سرسبزی قصبات اطراف دارای نقش بسزای است.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:370.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:371.txt">حافظ شكن</a></body></html>دل می‌رود ز دستم صاحبدلان خدا را
		دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

آئینة سکندر جام جم است بنگر
		تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواهد
		أشهی لنا وأحلی مِن قُبلة العذارا(1)

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
		گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را

حافظ بخود نپوشید این خرقة می آلود
		ای شیخ پاک دامن معذور دار ما را
--------------------------------------------------------------------------------
1) از بوسیدن دخترهای باکره و پرده نشین نیز برای ما شیرین تر و اشتها آور تر می باشد، و تلخوش کنایه از شراب است که در حدیث از آن به اُم الخبائث (مادر همه خبیث ها و فجور) نام برده شده است.مطرب عشق عجب ساز و نوائی دارد
		نقش هر پرده که زد راه بجائی دارد

اشک خونین بنمودم بطبیبان گفتند
		درد عشقست و جگر سوز دوائی دارد

نغز گفت آن بت ترسا بچة باده فروش
		شادی روی کسان خور که صفائی دارد

خسروا حافظ درگاه نشین فاتحه خواند
		وز زبان تو تمنای دعائی داردمطرب عشق عجب نفس و هوائی دارد
		عقل و هوشش نه دگر راه بجائی دارد

عالم مدرسه و بحث فقیهان چه خوشست
		چه اساتید و فرح بخش فضائی دارد

پیر صوفی که بشیطان سر و سری دارد
		خدعه و حقه و تزویر و ریائی دارد

عرفا گرچه همه جاهل و بی‌قید و کجند
		لیک هر یک بدلش پیر خدائی دارد

مذهب حق نرود صوفی ما چون در عشق
		کفر حق باشد و هر ساز نوائی دارد

بنمودم بخرد نفس پرستی را گفت
		مرض نفس و هوا نیز دوائی دارد

هرکه او بر سخن وحی و خرد گوش نکرد
		دل خود باخت بآن بت که صفائی دارد

بت ‌و ترسابچة حافظ ما شاه و وزیر
		تا بدرگاه شهان دست گدائی دارد

خسروا حافظ درگاه ‌نشین معتکف است
		ز طمع باز تقاضای عطائی دارد

برقعی عقل و خرد کسب و هنر گیر و مگو
		هر که شد عاشق شه فرّ همائی دارد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:373.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:374.txt">حافظ شكن</a></body></html>شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد
		بنده طلعت آن باش که آنی دارد

شیوة حور و پری خوب و لطیف است ولی
		خوبی آنست و لطافت که فلانی دارد

خم ابروی تو در صنعت تیر اندازی
		برده 