از دست هر آن کس که کمانی دارد

در ره عشق نشد کس بیقین محرم راز
		هر کسی بر حسب فهم گمانی دارد

با خرابات نشینان ز کرامات ملاف
		هر سخن جایی و هر نکته مکانی داردعارف آن نیست که دیوان و بیانی دارد
		عارف آنست که از شرع مبانی دارد

شیوة حور و پری عفت و عصمت باشد
		خوبی آن نیست که هر فاسق جانی دارد

مرغ زیرک نرود در چمن پادشهان
		شاعر از عشق شهان سوز نهانی دارد

گل خندان خم ابرو نبرد هوشش را
		هر که بر نفس و هوا رشته عنانی دارد

سخن عشق و هوا را نپذیرد آدم
		مگر آن کس که از این نفس نشانی دارد

در ره عشق بجز لاف نباشد خبری
		در پی صنعت خود باش که نانی دارد

هر کسی گشت خرابات نشین لاف زند
		چه ریاضت چه کرامت چه کسانی دارد

برقعی را نبود لاف و گزاف صوفی
		چونکه از دین و خرد کار و بیانی دارد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:376.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:377.txt">حافظ شكن</a></body></html>جان بی‌جمال جانان میل جهان ندارد
		هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد

احوال گنج قارون کایام داد بر باد
		در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد

گر خود رقیب شمع است اسرار ازو بپوشان
		کان شوخ سر بریده بند زبان ندارد

کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
		زیرا که چون تو شاهی کس در جهان نداردبیروی شاه حافظ میل بیان ندارد
		زیرا که مثل شاهان کس زر عیان ندارد

از عشق شاه شاعر در وجد و در نشاط است
		سیم و زری بجز شاه رطل گران ندارد

هر سیم و زر دهد شاه صد بارش آفرین است
		عرفان بی‌ معمی شرح و بیان ندارد

جان جهان صوفی یا شاه یا که پیر است
		صوفی گر این ندارد حقا که آن ندارد

جان و جهان و جانان از شاعران گمراه
		یزدان بقدر کاهی وقری بر آن ندارد

دین و طریق شاعر نبود بجز سرابی
		آن را که عقل و دین است جز این گمان ندارد

چون ‌اصل‌‌ وی ‌سرابست ‌از وی نشان ‌چه ‌جوئی
		همچون تو هیچ فردی از وی نشان ندارد

بافندگی شاعر صدها هزار شعر است
		ای شاه ما بده گوش کاین ره کران ندارد

احوال گنج قارون کانرا زمین فرو برد
		بر گوش شاه بر خوان تا زر نهان ندارد

گر شاعر دگر هست زر راه ازو بپوشان
		حافظ از ین حسودان سود از شهان ندارد

ای برقعی غمگین عرفان شاعران بین
		چون شاعر خیالی بهتر از آن ندارد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:379.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:380.txt">حافظ شكن</a></body></html>روشنی طلعت تو ماه ندارد
		پیش تو گل رونق گیاه ندارد

رطل گرانم ده ‌ای مرید خرابات
		شادی شیخی که خانقاه ندارد

حافظ اگر سجدة تو کرد مکن عیب
		کافر عشق ای صنم گناه ندارددلرا مده تو از دست بیهوده ای نگارا
		صاحب دلی نباشد جز آفریدگارا

صاحب دلان صوفی سودای بیسواد است
		از شاعر خیالی دیگر چه انتظارا

دین میبرند از کف صاحبدلان و پیران
		رحمی کنید یک دم درویش بی‌نوا را

جام جم و می و جام و آئینة سکندر
		جز وهم کی نماید خدعه مکن تو ما را

آن تلخ وش نه صوفی ام الخبائثش خواند
		آن را نبی چنین خواند ای پیرو نصارا

بر کوی نیکنامی حق راهنمائیت کرد
		بدنامی تو از تو است معذور دار ما را

ای صاحب اراده جبری مشو تو هر دم
		ایزد بداده عقلت هم فهم و اختیارا

حافظ ز جبریانست نی اهل حق و ایمان
		اقرار او بدیوان روشن کند شما را

بودی تو حافظ جام بدنام و زشت فرجام
		گر تو نمی‌پسندی نسبت مده قضا را

حافظ نموده در بر خود خرقه می آلود
		طعنه مزن بپاکان عذری نشد خطا را

این شاعران جبری گشتند از مفاخر
		دردیست بی‌مداوا اسلامیان خدا را

فریاد ای فقهیان زین شعبه‌های عرفان
		چند دگر نشان نیست نی فقه و نی شما را

ای برقعی نکردی با علم دفع باطل
		این کفرهای پنهان گردیده آشکاراتیرگی ظلمت تو چاه ندارد
		معوجی(1)  سیرت تو راه ندارد

عشق بحق کی گل و گیاه در آنست
		حب الهی چنین سپاه ندارد

این کلمات رکیک شاعر و عارف
		هر که بگوید ادب نگاه ندارد

دل که سیه گشت از خرافت صوفی
		جای سفید آن دلِ سیاه ندارد

بار گرانی مکش ز پیر خرافات
		شادی رندی که دود و آه ندارد

خود برو و آستین بخونجگر شوی
		کت(2)  بحریم اله راه ندارد

خانقه و آستان پیر مغانت
		در بر حق و زن پرِ کاه ندارد

گوشة ابروی پیر منزل جانت
		جان تو جز همچو جایگاه ندارد

حافظ اگر سجده‌اش کنی نکنم عیب
		ز آنکه تو صوفی جز او اله ندارد

عشق صنم بدترین گناه و ز شرکست
		کافر و مشرک چنین گناه ندارد

برقعیا بین که شاعران ز ره عشق
		گول زنند(3)  آنکه را پناه ندارد
-----------------------------------------------------
1) معوجی = کژی.
2) کت = مخفف که ترا.
3) گول زنند = بفریبند.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:382.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:383.txt">حافظ شكن</a></body></html>دلی که غیب نمایست و جام جم دارد
		ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد

بخط و خال گدایان مده خزینة دل
		بدست شاه و شهی ده که محترم دارد

ز سرّ غیب کس آگاه نیست قصه مخوان
		کدام محرم دل ره در این حرم دارد

رسید مونسم آن کز طرب چون ‌نرگس ‌مست
		نهد بپای قدح هر که شش درم دارد

ز جیب خرقة حافظ چه طرف بتوان بست
		که ما صمد طلبیم و او صنم دارددلی که طالب وهم است جام جم دارد
		چو شاعری که نفهمد بت و صنم دارد

مقام شامخ وحی حق و سلیمان را
		بدیو و خاتم و تزویر متهم دارد

بخط و خال دهد دل نه خط و خال گدا
		چرا بشاه دهد دل که او کرم دارد

همیشه خاطر حافظ بشه بود مایل
		چرا که شه بزر و سیم محترم دارد

بده بمی زر و سیمت زمان استعمار
		که مردم متفکر چه قدر کم دارد

چه خوب بود اگر بهر طرد استعمار
		رود بفکر و خرد هر که یک قدم دارد

ولی ز امر لسان و بغیب استعمار
		نهد بپای قدح هر که شش درم دارد

ز سر غیب نه آگه بود لسان الغیب
		کدام حافظِ مَی ‌ره درین حرم دارد

کنون که شغل نباشد بغیر لافیدن
		زبان لاف بشب تا بصبحدم دارد

مراد او زر و سیم است برقعی میدان
		که گر مراد شود حاصل او چه غم دارد

چه‌ خوش بود که خود اقرار کرده این شاعر
		که ما صمد طلبیدیم و او صنم دارد<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:385.txt">حافظ</a><a class="text" href="w:text:386.txt">حافظ شكن</a></body></html>آن کس که بدست جام دارد
		سلطانی جم مدام دارد

آبی که خضر حیات از او یافت
		در میکده جو که جام دارد

سر رشتة جان بجام بگذار
		کاین رشته از او نظام دارد

ما و می و زاهدان و تقوی
		تا یار سر کدام دارد

در چاه ذقن چو حافظ ای جان
		حسن تو دوصد غلام داردآن کس که ز عقل کام دارد
		کی دست چو جم بجام دارد

آن کس که بدست جام دارد
		شیطان صفتی مدام دارد

فرعون صفت ز عقل و دیو دور
		خوش رقصی چون عوام دارد

سلطانی جم ورا چه سودی
		فرعون هم این مقام دارد

گه دمزند ز می و گهی جام
		هر کس که ز عشق دام دارد

آبی که خضر حیات از آن یافت
		توهین بآن چه نام دارد

سر رشتة خود بعقل بگذار
		هر کار از او نظام دارد

در میکده لاف و باف و تزویر
		بر گو که دگر چه کام دارد

لب را تو بشوی از نجاست
		گر لب بلب تو جام دارد

گفتی من و می چه زهد و تقوی
		تا یار بسر کدام دارد

گر یار خدا است ای دغا کیش
		این گفته ات نتقام دارد

ور پیر بود بر او میندیش
		کو سر بمرید خام دارد

طعن تو باهل زهد و تقوی
		دردیست نه 